‏نمایش پست‌ها با برچسب نظرآباد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نظرآباد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه

۱۷

سلام
چی بنويسم؟
- از سياست؟ غر و لندهای هميشگی يا شايد هم فحشهای مودبانه و اعتراض و گلايههايی که انقدر تکرار شده بیارزش شده.
- از عشق؟ چيزی رو که تجربه نکردم ... تجزيه و تحليل يه احساس با منطق.
- نصيحت؟ شرافت و عزت و خوبی و ... چه حرفهای قشنگی ولی ... کسی بايد نصيحت کنه که خودش ... بگذريم.
حرفی برای گفتن نيست مگر همون داستانهای بیربط که برای دل خودم مینويسم. لطفا هيچ استنباط ديگه ای ازشون نکنين.

یک سال پيش در چنان روزی: اگر برای دل خودم بود به اين مقدمه احتياج نداشت! ... حقيقت اينه که آدم هيچ وقت نمیتونه به نظری که ديگران در موردش میدن بی اعتنا باشه ... مدتيه به اين نتيجه رسيدم که درصد زيادی از شخصيت افراد وابسته به انتظاراتيه که ازشون میره.

۱۳۸۵ آذر ۲۶, یکشنبه

برهان شر

مقدمه:
اين مطلب تا به امروز ( ۲۰ فروردين ۱۳۸۶ ) چند بار اصلاح شده و در آينده هم اگر لازم باشد تغيير میكند. حال احساس میكنم به مرحله ی مناسبی رسيده و دلايلی كه در زير آورده ام برای من منطقی هستند. ذكر اين مطلب از اين لحاظ ضروری است كه دوست دارم اين مطلب را بدون پيشداوری و تنها به عنوان يك تحليل و نه يك دفاع بخوانيد.
اگر با برهان شر آشنا نيستيد پيشنهاد میكنم به لينك "برهان شر به زبان ساده" نوشته ی آرش بيخدا سر بزيند و آن را مطالعه كنيد (در انتها هم خلاصه ای نسبتا طولانی از مقاله ی بالا آورده ام). ادعا نمیكنم كه مقاله ی بالا دفاع خوبی از اين برهان است و تنها برای آشنايی با اصول كلی اين برهان آن را پيشنهاد كردم.

سلام:
-1 در ابتدا بايد اقرار كنم كه از نظر من ورود انسان به اين موارد غير منطقی است و البته اگر حوصله كنيد دليلم را هم میگويم.
شر اخلاقی هنگامی اعمال میشود كه شخص به دليل عدم شناخت و آگاهی قادر به تحليل روابط نيست و برای هدايت شدن به راه درست، احتياج به اعمال زور و ... دارد. در چنين شرايطی شخصی كه مورد شر قرار گرفته به دليل همان عدم شناخت و آگاهی قادر به تشخيص اخلاقی يا غيراخلاقی بودن شر نيست. چون تشخيص اين مطلب احتياج به اطلاعاتی دارد كه اگر وجود میداشت احتياج به اعمال شر نبود و خود شخص راه درست را انتخاب میكرد. بنابراين ما انسانها كه مورد شر قرار میگيريم صلاحيت تشخيص اخلاقی يا غيراخلاقی بودن شر را نداريم. میدانم كه اين دليل برای رد اين برهان كافی نيست و كسی كه به شك افتاده باشد را به ايمان نمیرساند اما از نظر من حقيقتی انکارناپذير است.
-2 يكی از مهمترين مسايلی كه بارها مطرح شده ولی توضيح آن مشکل است را میخواهم مطرح کنم. خداوند قوانينی را وضع كرده و تمام روابط اين دنيا بر اساس اين قوانين شكل گرفته اند. از طرفی انسان بايد اختيار داشته باشد تا هدف آفرينش تحقق يابد (خود هدف آفرينش سؤال بزرگی است كه بايد درباره ی آن بحث كرد. من فرض میكنم هدف همان رسيدن به کمال و بدست آوردن درک و ظرفيت سعادت باشد) به دليل اختيار انسان و قوانينی كه بر طبيعت حاكم است هر عملی نتيجه ای دارد و نتايج اعمال بر زندگی موجودات اثر میگذارند. میخواهم بگويم كه بسياری از شرور ناشی از اعمال ماست و نتيجه ی اجتنابناپذير رفتارهاست و چون انسان بايد دارای اختيار باشد خداوند بطور مستقيم دخالتی در امور دنيوی نمیكند. منظور اين است كه هدف، هدف آفرينش است و زندگی اين دنيا در برابر آن مانند دوران دبستان و سختیهای آن است كه حال پس از گذراندن دوران آن خندهدار و حتی شيرين بنظر میآيند.
-3 مواردی به عنوان دلايل شر ذكر شده اند و در خود مقاله ی مذكور هم يكی يكی رد شده اند (البته اگر کمی دقت شود، رد دلايل با سفسطه صورت گرفته و لازم نيست هر دليل به تنهايی کل شرها را اخلاقی کند بلکه هر کدام قسمتی از مسئوليتها را بر عهده میگيرند). بدون شك اين دلايل در كنار هم بسياری از شرها را اخلاقی جلوه میدهند ولی همانطور كه در برهان هم آمده است حتی يك شر غير اخلاقی هم نبايد در دنيا وجود داشته باشد. مسئله اينجاست كه ما تمام دلايل را نمیدانيم والبته اين باز هم دليل مناسبی نيست و اينطور مطرح میشود كه ندانستن دليل بر بودن نيست. چه دليلی میتواند برای زجر و بدبختی بچه های بیگناه و معصوم افريقايی وجود داشته باشد كه از گرسنگی جان میدهند. (لطفا اگر اين قسمت را شروع میكنيد تا انتها بخوانيد) به همان دليلی که در ابتدا ذکر کردم اتفاقا بايد دلايلی باشند که ما نمیدانيم و من اينجا نمونه ای مطرح میکنم که نشاندهنده ی اين امکان است که وجود چنين دلايلی محال نيست. عده ای معتقد به نظريه ای هستند كه روح انسانها بعد از مرگ به دنيا باز میگردد و در جسم ديگری زندگی جديدی را شروع میکند (گويی اين اعتقاد از آيين هندو آمده است)
من اينطور استنباط كرده ام كه روح انسانها مدام زندگی در اين دنيا را تجربه میكند تا وقتيكه به مرحله ی تكامل برسد و آن گاه عروج كرده و ديگر به دنيای مادی باز نمیگردد. در واقع زندگی در بدنهای مختلف انقدر تكرار میشود تا ظرفيت لازم برای عروج حاصل شود. در چنين شرايطی روح انسانهای خطاكاری كه به اين دنيا باز میگردد به دليل اعمال ناشايستی كه در زندگی گذشته مرتكب شدهاند تحت عذاب قرار گرفته و در زندگی بعدی خود متحمل سختی و مصيبت میشود و به عکس ارواحی که در زندگی قبلی نیکوکار بوده اند ولی هنوز به درجه ی تکامل نرسيده اند در بازگشت به اين دنيا در شرايط مساعدتری قرار میگيرند تا زمينه ی تکاملشان فراهم شود. اين نظريه میتواند دليل اعمال شرهای غير اخلاقی باشد كه درواقع جزای گناهان شخص در زندگی گذشته است و از آنجا كه ما اعتقاد داريم روح اصل است نه جسم، پس روح است که بايد تقاص گناهان را پس بدهد.
اين نظريه مورد قبول همه نيست و با اينكه به نظر من بی پايه و اساس نيست و حتی با تعاليم اسلامی هم تضادی ندارد ولی نمیتواند دليل قانع كننده ای باشد چون يك نظريه است. ولی قصد من از مطرح كردن آن استفاده از آن نبود بلكه میخواستم نشان دهم كه وجود دلايل، دور از ذهن و رويايی نيست. البته بايد قبول کنيم که هيچ دليلی نمیتوان آورد چون هيچ کدام از ما از دنيای مادی خارج نشده ايم (حتی اگر شده باشيم، چيزی بخاطر نمیآوريم) و اساس اين بحثها هم بر پايه ی نظريات است و سنگ محک آنها اين است که با بديهيات تناقضی نداشته باشند (در واقع چون حقيقت فقط يکی است، هر نظريه ی غلطی در جايی تناقض پيدا میکند و پيدا نشدن تناقض برای قبول نظريات قابل قبول است).

---------------------------------------------------------------------
---------------------خلاصه ی برهان شر---------------------------
---------------------------------------------------------------------
استدلال الف:
-1 اگر خدايی وجود میداشت، در دنيا شرّی وجود نمیداشت.
-2 در دنيا شر وجود دارد.
-3 بنابر اين خدا وجود ندارد.
چرا اگر خدا وجود داشته باشد بايد در دنيا شر وجود نداشته باشد؟
استدلال ب:
-1 یک موجود اخلاقمدار و نیک جلوی تمامی شرهايی را که بتواند جلويشان را بگيرد ميگيرد و اگر شرّی نابود شدنی وجود داشته باشد آنرا نابود میکند، بنابر تعريف نیک بودن.
-2 یک موجود قدير قدرت جلوگيری از تمامی شر ها را دارد، بنابر تعريف قدير بودن.
-3 موجودی که قدير، عليم و حاضر در همه جا است، ابدی و ازلی خالق همه چيز غير ازخودش است، میتواند جلوی تمام شرها را بگيرد.
-4 خدا بنابر تعريفش قدير، عليم، همه جا حاضر، ابدی و خالق همه چيز است.
-5 اگر خدا وجود داشته باشد هيچ شرّی در جهان وجود نمیداشت. و اين نتيجه برابر فرض یکم در استدلال اصلی (استدلال الف) است.
ساختار اين استدلال نيز درست است يعنی اگر تمامی فرضهای آن درست باشد نتيجه آن که فرض 5 ام باشد نيز درست خواهد بود و اگر اين استدلال نيز درست باشد استدلال الف درست خواهد بود و در نتيجه عدم وجود خدا اثبات خواهد شد.
آيا یک موجود اخلاقمدار و نیک ، بنابر تعريف خوب بودن بايد لزوماً جلوی تمامی شر هايی را که بتواند جلويشان را بگيرد، میگيرد؟ پدر و مادری خيرخواه ممکن است بچه شان را بگونه ای تنبيه کنند مثلاً به او اجازه بدهند تا یکبار دستش را به ليوان چايی داغ بطور سريع بزند تا او بفهمد که نبايد با چايی بازی کند. يا برای اينکه او را از انجام دادن یک کار زشت بازدارند او را مدتی مورد بی توجهی قرار دهند. در اين حال آنها شرّی را برای کودکشان پديد می آورند آيا ميتوان آنها را نيز شرور دانست؟ آشکار است که اجازه وقوع دادن به شر و يا حتی باعث شدن آن نميتواند در تمامی موارد امری غير اخلاقی باشد. پدر و مادر خوب، وظيفه دارند که اين مقدار شر را بر کودکانشان وارد کنند و اگر چنين نکنند ديگر نميتوان آنها را نیک دانست.
اين مسئله باعث میشود که به فرض نخست استدلال ب شک کنيم. برای اينکه اين بحث بطور دقيق مشخص شود فلاسفه تعريفی از نیک بودن يا همان "اخلاقمدار" بودن را مطرح کردهاند که اين تعريف از اين قرار است:
یک موجود نیک و اخلاقمدار میتواند اجازه وجود شرّی را بدهد تنها و تنها در صورتی که یکی از قضيه های دو گانه يا هردو آنها که در ادامه می آيد در مورد آن شر صدق کنند:
-1 اگر برای رسيدن به خيری بزرگتر ضرورت داشته باشد.
-2 اگر وقوع آن برای جلوگيری از شرّی بزرگتر ضرورت داشته باشد.
از اين به بعد به شرّی که به یکی از اين دو شرط يا هردو آنها در مورد آن صدق کند شر اخلاقی و شرّی که هيچیک از اين دو شرط در مورد آن صدق نکند شر غيراخلاقی خواهيم گفت.
(فرض 1 استدلال ب را بشرح زير اصلاح میكنيم:)
-1 یک موجود اخلاقمدار و نیک جلوی تمامی شرهايی که وجود آنها غير اخلاقی است و او میتواند جلوی آنها را ' بگيرد، میگيرد و اگر شرّ غير اخلاقی نابود شدنی وجود داشته باشد آنرا نابود میکند.
(فرض 6 استدلال ب را بشرح زير اصلاح میكنيم:)
-6 اگر خدا وجود داشته باشد هيچ شرّی غير اخلاقی در جهان وجود نمیداشت. و اين نتيجه برابر فرض یکم در استدلال ' اصلی است.
(استدلال الف را نيز تصحيح میكنيم:)
-1 اگر خدايی وجود میداشت، در دنيا شرّی غير اخلاقی وجود نمیداشت.
-2 در دنيا شر غير اخلاقی وجود دارد.
-3 بنابر اين خدا وجود ندارد.
خداباوران بايد اثبات کنند تمام شرّی که در دنيا وجود دارد شر اخلاقی است نه شر غيراخلاقی و خداناباوران تنها کافی است ثابت کنند یکی از شرهايی که در اين جهان وجود دارد شرّی غير اخلاقی است. پس بايد توجه داشت که تمام بحث اين برهان بر میگردد به اينکه آيا شر غير اخلاقی در اين دنيا وجود دارد يا نه. اگر وجود شر غير اخلاقی در دنيا اثبات شود، عدم وجود خدا اثبات خواهد شد و در صورتی که اين مسئله روشن نشود نتيجه اين خواهد بود که با استفاده از برهان شر نميتوان عدم وجود خدا را اثبات کرد.
(در ادامه ي مقاله اشكالات وارده كه دلايل مختلف اعمال شر را بيان میكنند آورده شده و رد شده اند تا شر غير اخلاقی باقی بماند)

سنت الهی اختيار:برای اينکه در مورد انسانها بتوان قضاوت کرد لازم است که آنها مختار باشند زيرا اگر مختار نباشند تنبيه کردن آنها در مورد چيزی که برای انجام يا عدم انجام آن دارای اختياری از خود نبوده اند غير عادلانه است. آيا اين اخلاقی است که خدا با علم به اينکه دادن اختيار به انسانها موجب وقوع شر ميشود به آنها اختيار بدهد؟ شايد بتوان از خداباور پذيرفت که وجود اختيار برای عادل بودن خدا ضرورت دارد اما آيا تام الاختيار بودن انسان نيز ضرورت دارد؟ (دوم را بدليل موجه نبودن برای خودم، حذف كردم) سوم اينکه خداباور تلاش میکند با مطرح کردن مسئله اختيار، اينطور وانمود کند که خدا در وجود شرّی که موجود مختار مرتکب میشود نقشی ندارد، در حالی که اينگونه نيست، خدا با دادن اختيار بطور غير مستقيم باعث وجود شر ميشود. چهارم اينکه اين سنت شر مصنوعی را هدف گرفته است، در حالی که تمامی شرهای جهان مبتنی بر اختيار انسانها نيستند، انسانها معمولاً نقش چندانی در گسترش ويروس ها، زلزله ها، سيل ها، طوفانهای سهمگين، خشکسالی و تقريباً تمام شرهای طبيعی ندارند. در ديوانه شدن یک فرد چه خيری وجود دارد؟ در بيماری های ژنتیکی چه خيری وجود دارد؟ نتيجه آنکه سنت اختيار نمیتواند نشان دهد که تمامی شرهای موجود در جهان اخلاقی هستند، بنابر اين سنت اختيار نميتواند برهان شر را رد کند.

سنت الهی تنبيه: نخست اينکه چرا خدا از اول اجازه گناه را داده است که بعد بخواهد بواسطه آن موجب تحقق شر شود؟ (دوم را بدليل موجه نبودن برای خودم، حذف كردم) سوم اينکه شرهايی در اين جهان وجود دارد که وقوع آنها باعث رنج ديدن افراد بيگناه نيز ميشود. گناه کودکانی که در بلايايی طبيعی (مثلا در افسانه طوفان نوح) کشته ميشوند چيست؟ نتيجه آنکه سنت تنبيه نميتواند نشان دهد که تمامی شرهای موجود در جهان اخلاقی هستند، بنابر اين سنت اختيار نميتواند برهان شر را رد کند.

سنت الهی رشد: نخست اينکه همه سنت ها را نميتوان برای رشد انسانها دانست، کسی که بواسطه شرّی کشته ميشود چگونه به رشد روانی ميرسد؟ دوم اينکه برای رشد روانی و ترويج و تشويق ارزشها در انسانها لازم نيست شر بطور واقعی وجود داشته باشد. خدا ميتوانسته است با تغييرات روانی در انسانها اين مسئله را ايجاد کند.سوم اينکه در نهايت اگر اينکه وجود مقداری شر برای رشد انسانها ميتواند مفيد واقع شود، اين مسئله به نمونه هايی اندک محدود ميشود. ميزان شرّی که در دنيا وجود دارد بسيار بيشتر از مقدار مورد نياز برای رشد روانی انسانها است و شر موجود در دنيا بيش از حد شر است.نتيجه آنکه سنت تنبيه نميتواند نشان دهد که تمامی شرهای موجود در جهان اخلاقی هستند، بنابر اين سنت اختيار نميتواند برهان شر را رد کند.

سنت الهی قياس: وجود شر برای شناخت خير لازم است. نخست اينکه خدا به دليل قدير بودنش بايد قادر باشد کاری کند که خير بدون وجود شر وجود داشته باشد. دوم اينکه همانگونه که در پاسخ به سنت رشد گفته شد قياس لازم نيست با شر واقعی صورت بگيرد، روشهای ديگری نيز برای نشان دادن شر وجود دارد که در آنها واقعيت يافتن شر لزومی ندارد. سوم اينکه شايد بتوان پذيرفت مقداری از شرهای موجود در جهان برای شناخته شدن خير باشد اما مقدار شرّی که در جهان وجود دارد بسيار بيش از آن مقداری است که برای شناخت شر ميتواند وجود داشته باشد. نتيجه آنکه سنت قياس نميتواند نشان دهد که تمامی شرهای موجود در جهان اخلاقی هستند، بنابر اين سنت اختيار نميتواند برهان شر را رد کند.

سنت الهی معاد: نخست اينکه وجود معاد مورد توافق طرفين نيست، مسئله معاد ميتواند در مورد مواردی شر را به شر اخلاقی تبديل کند، اما همچنان افرادی که در حيات اخروی خود به جهنم خواهند رفت و مورد عذاب قرار خواهند گرفت باقی خواهند ماند و شرّی که بر آنها اتفاق افتاده است غير اخلاقی خواهد ماند. سوم اينکه برخی از موارد شر آنقدر شر هستند که نميتوان تصور کرد که بتوان آنها را با خير های ديگری جايگزين کرد، نتيجه اينکه سنت الهی معاد نيز نميتواند اثبات کند که تمامی شرهای موجود در دنيا از نوع شر های اخلاقی هستند.

سنت الهی بهترين جهان ممکن: به اين معنی است که خداوند جهان را به بهترين حالتی که ممکن است پديد آورده است، يعنی هرگونه جهان ديگری که بوجود می آمد، يا شر بيشتری در آن وجود داشت يا خير کمتری در آن وجود میداشت. نخست اينکه ادعای اينکه جهان نميتواند بهتر از اينکه اکنون است باشد ادعايی باطل است. دوم اينکه ادعای بهترين جهان ممکن بودن اين جهان ادعايی بی معنی است، زيرا درصورت وجود خدا او به دليل کمال اخلاقی خود نميتواند دنيايی بد تر از دنيای فعلی را بوجود بياورد، و گفتن اينکه اين دنيا بهترين حالت ممکن است به معنی اين است که ميتوان دنياهای ديگری را نيز فرض کرد که بدتر از دنيای فعلی هستند، در حالی که در واقعيت نميتوان چنين دنياهايی را با فرض وجود خدا فرض کرد، زيرا اگر وجود چنين دنياهايی ممکن میبود خدابواسطه ويژگيهايش بايد آن دنيا را خلق میکرد، لذا "دنياهای بدتر" بی معنی است و در نتيجه "بهترين دنيای ممکن" نيز بيمعنی است. نتيجه آنکه اين سنت نيز نميتواند اثبات کند تمامی شرهای موجود در جهان غير اخلاقی هستند.

سنت الهی نادانسته: ممکن است سنتی الهی وجود داشته باشد که ما از آن خبر نداريم و آن سنت الهی باعث شود که شرهای موجود در جهان شرهای اخلاقی باشند نه غير اخلاقي. نخست اينکه اگر ما "نميدانيم که سنت الهی نادانسته ای وجود دارد"، هرگز به اين معنی نيست که "سنتی نادانسته وجود دارد"،دوم اينکه اگر هم فرض کنيم چنين سنتی ممکن است وجود داشته باشد، میتوانيم همچنين فرض کنيم که پاسخی نيز برای آن وجود داشته باشد و نشان بدهد که آن سنت نيز نمیتواند اثبات کند تمام شرهای موجود در دنيا شرهای اخلاقی هستند. (دليل سوم را خلاصه كردم) چهارم اينکه اگر اينگونه فرضهای نادانسته مجاز هستند، بيخدا نيز ميتواند ادعا کند که "برهانی بسيار قوی عليه وجود خدا وجود دارد ولی من آنرا نميدانم" و بعد بيخدايی را از آن نتيجه بگيرد. نتيجه اينکه اين سنت نيز نميتواند اثبات کند که تمام شرهای موجود در جهان شرهايی اخلاقی هستند.

--------------------------------------------------------------
--------------------------پايان-------------------------------
--------------------------------------------------------------

۱۳۸۵ آذر ۲۰, دوشنبه

اولين حركت

سلام
میگويند برداشتن سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است. اما چه كنم؟ اگر بخواهم آب اين جوی روان شود بايد سنگ جلوی راهش را بردارم، هر چقدر هم كه بزرگ باشد. اگر نتوانستم برش دارم سعی میكنم جابجايش كنم تا آب راه خود را پيدا كند. جريان آب خود سنگ را مغلوب خواهد كرد.
سؤال اول اينجاست:
آيا خدا هست؟

یک سال پيش در چنان روزی: قضيه ی همون سنگ بزرگ تکرار شد ولی يه تکونی بهش دادم و آب هم روون شد. بعضی اوقات بشدت اين پرسش برام مطرح میشه و يه دفعه هم همه چيز اهميتش رو از دست میده!

تولد تولد تولدت مبارك

سلام
خيلي اتفاقی فهميدم كه ديروز سالگرد وبلاگم بوده. خوشحالم كه تونستم يك سال جلوی خودم رو بگيرم و اين وبلاگ و
.نظراتش رو پاك نكنم
تولدت مبارك

(عکس کیک :) )
كادويی يادتون نره.

یک سال پيش در چنان روزی: جالبه که اين تولد يه ماهی دير گرفته شده!

۱۳۸۵ آذر ۱۲, یکشنبه

شروع دوباره

سلام
اول از همه میخواستم از سياستی بنويسم كه مدتهاست ازش ننوشتم. سياستی كه حالم رو بهم میزنه. اسمهای مختلف و چهرههای مختلف و حرفهای مختلف. مدام اسمهای جديد كه بايد حفظشون كنی و بشناسيشون ولی كی قراره اونا تو رو بشناسن؟ كی؟ ... هيچ وقت. نمیدونم چه دليلی داره كه من بايد اين اسمها و اتفاقات مسخره رو بدونم؟ بجز اينكه بخوام نظر بقيه رو اونجوری كه میخوام تغيير بدم. نظر اونايی رو كه با هر بادی میرقصن و با هر نسيمی تعظيم میكنن!
تازه وقتی موفق میشی كه اونا رو به اون چيزی كه بنظرت درسته سوق بدی يه دفعه میفهمی كه بيشتر از حد لازم پيش رفتن و مثل (خيلی عذر میخوام) بز سرشون رو پايين انداختن و دارن جلو میرن و اگر هم بخوای جلشون رو بگيری شاخت میزنن. بعد اونوقت بايد سعی كنی كه برشون گردونی و دوباره روز از نو و روزی از نو ولی اين بار ديگه بعيده كه موفق بشی.
برای جلوگيری از سوءتفاهم عرض میكنم كه منظورم اين نيست كه من میفهمم و بقيه نمیفهمن. منظور اينه كه اگر دو تا شخصيت رو در نظر بگيريم كه هر دو میفهمن و (بی رو در رو بايستی بگم) و هر دو با شعور هستن ولی يكی اطلاعات سياسی و مطالبی كه میدونه و طرز صحبت كردنش به اندازهايه كه میتونه بقيه رو با خودش هم عقيده بكنه و اون يكی نمیتونه، فرقشون هدايت همون عده است. پس من اگر میخوام آدم باشم سعی كنم كه سطح شعور و فهمم رو بالا ببرم نه اينكه سعی كنم طرز نطق كردن رو ياد بگيرم و يا با حفظ كردن يه سری از كلمات و اسامی خودم رو با شعور جلوه بدم. منظورم اينه كه از اين به بعد میخوام راه درست (بنظر خودم) رو پيش برم و اگر قبلا فكر میكردم كه بايد راهی رو كه بقيه رفتن رو برم الآن به اين نتيجه رسيدم كه من فقط بايد ابهاماتی رو كه دارم حل كنم و اون چيزايی رو كه برام سؤاله حل كنم. البته قبول دارم كه كسی كه راه درست رو پيش بره خودبخود تاثير گذار میشه ولی مهم اينه كه هدفش تاثير گذار بودن نباشه. هدف بايد رفع ابهامات و سوالاتی باشه كه برام مطرحه. همين.
بر اساس حروف نامرتبی كه متن بالا رو تشكيل دادن ادامهی كار وبلاگ رو میخوام به جهت ديگهای سوق بدم كه البته نمیدونم تا چند مدت پايدار بمونه. به احتمال 97 % چند هفتهای بيشتر در اين جهت جديد دوام نمیآرم ولی همين شروعش رو غنيمت میشمارم شايد بنا بر شانس و قضا و قدر و يا هر چيز نامرئی ديگه اون 2% تحقق پيدا كنه. (اگر اونقدر بيكار بودي كه درصدها رو جمع كردی و فهميدی كه يك درصد كمه بايد بگم كه اون يه درصد نامرئيه و تو همون 2 نهفته است)
خب. میرسيم به اول كار. میخوام مشكلاتم رو يكی يكی اينجا مطرح كنم و بعدش حلش كنم (يا شايد هم سعی كنم كه حلش كنم). میخوام اينطور عمل كنم كه سوالم رو بذارم و هر چند وقت يكبار جوابهايی رو كه براش پيدا میكنم بنويسم. البته اين كار جايی جواب میده كه بازديد كننده زياد باشه ولی اميدوارم كه خودم (به عنوان فعالترين بازديد كننده) و چند نفر ديگه كه شايد اتفاقی اينجا میآن بتونيم به يه نتيجهای برسيم.
خدا خودش آخر و عافبت ما رو بخير كنه.

یک سال پيش در چنان روزی: از دوباره خوندن اين يادداشت (بخصوص دو بند اول) لذت بردم و فکر میکنم نقطه ی عطفی در زندگيم بود.

۱۳۸۵ آذر ۶, دوشنبه

۲۰

سلام
استاد يه موضوعی رو تو وبلاگش مطرح كرد كه من يادم اومد هنوز يه مسئلهی مهم رو حل نكردم. "وجود يا عدم وجود خدا" رو میگم. میدونستم كه حل نشده ولی همينطوری خودم رو آروم كرده بودم كه آره من حسش كردم (چه جواب قشنگ و رمانتيكی). ولی حقيقت اينه كه من نمیتونم هيچ دليلی بيارم كه خدا وجود داره.
فكر میكنم پس اون همه برهانهای مختلفی كه خونديم و حفظ كرديم برای چی بود؟
برهان عليت: هر چيزی يه دليلی داره پس بايد خدايی وجود داشته باشه كه دليل اين دنيا است. اين تنها برهانيه كه يادم مونده، شايد بخاطر قدرتش و اينكه هيچ شكی برش وارد نيست. اما بنظرم اين برهان خودش، خودش رو نقض میكنه. به همون دليلی كه دنيا دليلی به نام خدا داره پس خدا هم بايد دليلی داشته باشه. اگر من بگم وجود خدا هم دليل میخواد، چی میتونی بگی؟ میگن كه اگر همه چيز رو اينطوری نگاه كنی همينطور بايد بری عقب و عقب و چون منطقت اين عقبگرد بیابتدا رو جواب نمیده پس بايد ابتدايی وجود داشته باشه و اون ابتدا خدا است. اما میشه گفت كه اگر تونستی با منطقت ابتدا رو قبول كنی، میتونی اين ابتدا
رو همينجا (همين دنيا) بذاری و اينكه میری عقب تا به ابتدا برسی يه راه خارج از مسيرِ كه برای دور زدن و دور كردن منطق بكار بردی.
امروز داشتم با خودم در همين مورد فكر میكردم ... فكر كنم كه به يه نتيجهای رسيدم. اينكه اينجا مطرحش میكنم اين نيست كه كاملا قبول شده است و مشكل من رو حل كرده. دارم مینويسمش تا بتونم افكارم رو مرتب كنم و بهشون نظم بدم و شايد كسی نظری بده و بشه تقويتش كرد و يا ردش كرد. اگر چيزی به ذهنتون میرسه بگين.
ياد يه حرفی از كسی (محفوظه) افتادم كه اين فكر رو به من ياد داد كه شايد "علت" هم چيزی منحصر به اين دنيا باشه. البته اون اينطور نمیگفت ولی منظورم اينه كه شايد "علت" هم جزيی از آفرينش باشه، اين مسئله رو تو ذهنت نگه دار و بهش فكر كن تا بهش برسيم.
هر چيزی تو اين دنيا دليل داره و اصلا فلسفهی بوجود آمدن اين بحثها هم همينه كه میخواهيم دليلی برای وجود خدا بياريم. همه اين رو قبول دارن كه ما آدما دوست داريم دليل هر چيزی رو بدونيم و هر واقعهای رو با دانستههای خودمون توجيه كنيم، پس دليلی نمیبينم كه اثبات كنم كه هر چيزی دليلی داره. رو همين حساب بايد هر چيزی كه تو اين دنيا وجود داره هم دليل داشته باشه. روابط رو نمیگم، اصل وجود داشتن رو میگم. يعنی همون بحث علمی و منطقی كه البته فلسفهی قویای داشته ولی چون بدموقع برامون مطرحش كردن (زمانی كه تو نخ اين مسائل نبوديم و اين سؤالات رو نداشتيم) ارزشش رو برامون از دست داده و با يك جملهی خالی از منطق "يه حرف تازه بزن" ردش میكنيم، پس بايد كسی يا چيزی بوده باشه كه هر چيزی رو كه تو اين دنيا هست بوجود آورده باشه. اما اينكه همون چيز پس چجوري بوجود آمده!؟ من ادعا میكنم كه "علت" هم جزيی از آفرينش است. تو اين دنيا فقط جسم و ماده نيست، يه سری روابط و مسائلِ به قول ما قراردادی هم هست. مَثَل ساده و قابل دركش گرسنگی و خستگی و ... است كه ماده نيستن و مختص همين جا هم هستن يعنی يك صفتی كه توليد شده، من فكر میكنم كه "علت" هم میتونه شامل همين قضيه بشه.
يعنی اينكه "هر چيزی بايد دليلی داشته باشه" خودش يك آفرينش باشه، مثل ما. يعنی همونطوری كه ما بوجود آمديم، "علت" هم بوجود آمده. میخوام اين نتيجه رو بگيرم كه اگر بتونيم از اين دنيا خارج بشيم، ديگه "علت داشتن" و "دليل داشتن" شايد بیمعنی باشه همونطوری كه "ابتدا داشتن" و "انتها داشتن" بیمعنيه. اگر اين رو بتونی بپذيری، میتونی قبول كنی كه خدا علت اين دنياست ولی وجودش احتياج به دليل و علت ديگهای نداره چون خارج اين قانونه.
البته میدونم كه اين بحث برای متقاعد كردن كسی به وجود خدا نيست چون از چيزهايی استفاده كردم كه از اعتقاد به خدا ناشی میشه. ولی اساسا يه چيزی تو اينجور بحثها هست كه اين خاصيت رو بهش میده. اونم اينه كه هيچ كدوم ما نمیتونيم چيزی رو بگيم و ادعا كنيم كه مطمئن هستيم كه داريم درست میگيم چون هيچ سند و مدركی نداريم و نمیتونيم هم داشته باشيم و هيچ مرجعی رو هم نمیتونيم برای قياس حرفهامون در نظر بگيريم و هر چی كه من میگم يا هر چی كه تو میگی ناشی از افكار و ذهنيات و كنكاشهای ذهنيمونه.
لطفا اگر كسی چيزی درمورد رد اين دلايل بنظرش میرسه بگه.

یک سال پيش در چنان روزی: اين فلسفه رو برای خودم بسطش دادم و البته بعدها فهميدم همون حرفيه که خداباوران هم میزنن. نه سفسطه است و نه ضعيف ولی هنوز با یک مخالف در موردش بحث نکردم ... اگر کسی مخالفه خوشحال میشم با هم يه بحثی داشته باشيم.

۱۳۸۵ آذر ۳, جمعه

۱۹

سلام
نمیدونم. دارم بیرحم میشم. دارم نسبت به آدما بیتوجه میشم. فكر میكنی كه اين حرفها رو از روی احساس مینويسم، اما باورت نمیشه كه با چه سردیای دارم مینويسم.
نبايد اينطور بشه.
نبايد اينطور بشم.
نبايد اينطور بشم.
نبايد اينطور بشم.
نبايد اينطور بشم.
نبايد اينطور بشم.
نبايد اينطور بشم.
نبايد اينطور بشم.
نبايد اينطور بشم.
نبايد اينطور بشم.
نبايد اينطور بشم.
نبايد بیتوجه بشم.
نبايد بیتوجه بشم.
نبايد بیتوجه بشم.
نبايد بیتوجه بشم.
نبايد بیتوجه بشم.
نبايد بیتوجه بشم.
نبايد بیتوجه بشم.
نبايد بیتوجه بشم.
نبايد بیاحساس بشم.
نبايد بیاحساس بشم.
نبايد بیاحساس بشم.
نبايد بیاحساس بشم.
نبايد بیاحساس بشم.
نبايد بیاحساس بشم.
زندگی، احساسم رو نگير.
زندگی، احساسم رو نگير.
زندگی، احساسم رو نگير.
زندگی، احساسم رو نگير.
زندگی، احساسم رو نگير.
زندگی، احساسم رو نگير.
زندگی، احساسم رو نگير.
زندگی، احساسم رو نگير.
زندگی، احساسم رو نگير.
زندگی، احساسم رو نگير.
آدما، نخواين كه بیاحساس بشم.
آدما، نخواين كه بیاحساس بشم.
آدما، نخواين كه بیاحساس بشم.
آدما، نخواين كه بیاحساس بشم.
آدما، نخواين كه بیاحساس بشم.
آدما، نخواين كه بیاحساس بشم.
آدما، نخواين كه بیاحساس بشم.
دوباره بايد بتونم گريه كنم.
دوباره بايد بتونم گريه كنم.
دوباره بايد بتونم گريه كنم.
دوباره بايد بتونم گريه كنم.
دوباره بايد بتونم گريه كنم.

یک سال پيش در چنان روزی: احساس کرده بودم که دارم احساسم رو از دست میدم و از تصور چهرهی خودم بدون احساس بشدت ترسيده بودم ... هنوز هم از چنين سرنوشتی میترسم.

۱۳۸۵ آبان ۱۴, یکشنبه

۱۸

به نام خدا
نرم و خنك مثل هيچ چيز، لطافت نسيم بیمانند بود. ای كاش هيچ وقت تمام نمیشد. دانهی كوچك به اطراف نگاه كرد، همگی با هم، با دانههای ديگر در هوا معلق بودند و نسيم صبح آنها را جابجا میكرد. از زمينهای زيادی گذشته بودند، كوه، جنگل، دشت اما هيچ كدام قسمت نبود. دانه با شور زيادی منتظر بود كه ببيند در كجا فرود میآيند. كم كم هوا رنگ گرفت و همه چيز واقعیتر شد، خورشيد نورش را در پهنهی زمين گسترده بود. دانه احساس كرد كه به زمين نزديك میشود. به پايين نگاه كرد، زمين به رنگ خاك بود، خاك. نه درختی ونه حتی بوتهای، تا دور دست زمين به همواری ادامه داشت و هيچ گياه ديگری نبود. بيابانی خشك و خالی، مادر گفته بود كه سرنوشت میتواند سخت باشد. جايی خالی از حركت، بدون آب و آبادانی. اما دانه حس كرد كه به اين خاك علاقه دارد، دانه تصميم گرفت که اين سرزمين را دوست داشته باشد.
دانهی كوچك به همراه دانههای ديگر بر خاك خشك و ترك خوردهی زمين فرود آمدند. دانه به ياد نصيحت مادر افتاد و خود را با زحمت در شكاف زمين فرو كرد. بايد قبل از اينكه خورشيد مهربان او را بسوزاند در پناه خاك جای بگيرد. دانه شبها خود را به عمق زمين فرو میكرد و روزها از نور خورشيد پنهان میشد. چند روز و چند شب در خاک فرو رفت تا بالاخره به نم رسيد. رطوبت، چيزی که انتظارش را میکشيد. احساس کرد چيزی دورنش میجنبد. پوستهی نازکش ديگر تاب نياورد و ترکيد. شاخهی نازکی به دانه اضافه شده بود. دانه حالا ديگر ريشه داشت. ريشه هر روز بلندتر میشد و در خاک بيشتر نفوذ میکرد، هر از چند گاهی هم شاخهای را به خود اضافه میكرد. کار آسانی نبود، نفوذ در خاک سخت و ربودن قطرات آب از لابلای سنگها. اما ريشه مصمم بود که راهش را ادامه دهد. هفتهها گذشت، ريشه احساس کرد که حالا میتواند خودی نشان دهد و از خاک بيرون بيايد. نمیتوانست تا ابد خاک را سپر دنيای واقعی کند. شاخهای را که از قبل در نظر گرفته بود به بيرون هل داد، خاک مقاومت میکرد اما جوانه مصممتر از اين بود ..... آه ..... بینظير بود، هوای تازه به همان لطافت هميشگی. نور و روشنايی به همان گرمای هميشگی ..... دنيای واقعی زيباتر از آن چيزی بود که فکر میکرد. زمين همچنان خاکی رنگ بود اما در اطراف جوانههايی به چشم میخوردند که راه سختی را طی کرده بودند تا به دنيای واقعی وارد شوند. جوانه به اطراف نگاه کرد، جوانهها همه شاد بودند. خيلیها را میشناخت، دوستانی که با هم سفر کرده بودند و در اين کوير فرود آمده بودند و حالا تبديل به جوانههايی شده بودند که سر از خاک بيرون آوردهاند. اما همه نبودند، جوانه به همه طرف نگاه کرد ... نه ... همه نبودند ... خيلیها نبودند ... دوستان زيادی هنوز سر از خاک در نياورده بودند. شايد کمی ديرتر بيايند و شايد هيچ وقت از دل خاک مهربان بيرون نيايند. شايد هيچ وقت جرات نکنند که وارد دنيای واقعی شوند، دانه نمیدانست.
روزها میگذشت و کوير خود را بيشتر نشان میداد. ديگر آن آرامش روزهای اول نبود، خورشيد با بیرحمی میتابيد و برگها را میسوزاند. هوا آن لطافت گذشته را نداشت و آب را از برگها میربود. شرايط سختی بود اما دانه میخواست که رشد کند. هيچ چيز خواست او را عوض نمیکرد. به زحمت آب میخورد و رشد میکرد. هر برگی که میسوخت برگ ديگری در میآورد و هر شاخکی که میشکست شاخک ديگری را به دنبال خود میديد. هفتهها و ماهها گذشت. جوانه شاخههای بيشتری در آورده بود و برگهايش ضخيمتر شده بودند. ديگر يک جوانهی نازک و شکننده نبود، بوتهی کوچکی شده بود که میتوانست سايهای را بر زمين بيندازد و او را از گزند آفتاب نگاه دارد. کوير همچنان خاکی رنگ بود و تا دور دست خبری نبود به جز چند بوتهای که در اطراف رشد کرده بودند. بوته به بوتههای ديگر نگاه کرد، آشنايان قديمی، همگی مسير سختی را طی کرده بودند تا به اينجا برسند. اما تعدادشان کم بود، خيلی کمتر از آن همه جوانهای که در آن روز باشکوه از خاک بيرون آمده بودند. گويا کوير خيلیها را شکست داده بود. بوته به سايهاش نگاه کرد که بر زمين افتاده بود و خاکی که هنوز از شبنمها نمناک بود. چند جوانهی نازک و ظريف سر از خاک بيرون آورده بودند و در سايهی بوته از گزند آفتاب در امان بودند. بوته به خود افتخار میکرد که به اين جوانههای بینوا کمک کرده است.
روزهای گرم و آفتابی میگذشت و بوته هر روز سعی بيشتری میکرد، بايد بزرگتر میشد و سايهی بيشتری بر زمين میانداخت. زندگی يک بوته ساده نبود. آفتاب سوزان، آب کم، برگهای زياد. ماههای سخت و طولانی گذشت و بوته با ارادهی خود همچنان ادامه میداد. شاخهای را بزرگ کرده بود و اجازه داده بود قطور شود تا بتواند بلندتر و قویتر شود. ديگر يک بوتهی کوچک و خاردار نبود، شايد نهالی بود که به زحمت در وسط کوير ايستاده بود. نهال به اطراف نگاه کرد. همان کوير بیانتها. در اطراف بوتهها و جوانههای زيادی ديده میشدند که در سايه و پناه همديگر روزگار میگذراندند اما نهال ... فقط يک نهال ديگر در فاصلهی زيادی قرار داشت که به زحمت خود را سرپا نگهداشته بود. دوستی قديمی که همراه با نهال تا اين مرحله رسيده بود و مثل او بوتهها و جوانههای زيادی را در سايهی خود پناه داده بود.
زندگی برای يک نهال خيلی سخت بود، نسيم که تا ديروز نوازشگری مهربان بود به شدت نهال را تکان میداد، انقدر سخت که ريشههايش را پاره میکرد. روزها آفتاب به شدت میتابيد و شبها باد به شدت میوزيد، راه فراری نبود بايد میايستاد و مقاومت میکرد. نهال با اراده و استقامت در جای خود ايستاده بود و هر روز بزرگتر میشد. سالهای متمادی گذشت، سخت و طولانی، بدون لحظهای درنگ. نهال بزرگ شده بود و قد کشيده بود. ريشههايش به عمق خاک رفته بودند و زمين را در آغوش گرفته بودند. تنهاش قطور شده بود و ديگر هيچ بادی نمیتوانست آن را خم کند. شاخههايش زياد و پر برگ شده بودند و مثل چتری زمين را از گزند آفتاب پناه میدادند. او درخت تناوری شده بود که در وسط کوير ايستاده بود. درخت به اطراف نگاه کرد، نهال ديگر سالها قبل تسليم باد شده و شکسته بود. اما زمين ديگر کوير نبود. بوتهها در اطراف پراکنده شده بودند و جوانهها زمين را سبز کرده بودند. دشت جان تازهای گرفته بود. سبزی و طراوت تکهای از کوير را زنده کرده بود و حلقهای از زندگی در سايهی درخت روزگار میگذراند.
زندگی ساده شده بود. ريشههای درخت تا عمق زيادی نفوذ کرده و آب زيادی به درخت میرساندند، حتی میتوانستند قطراتی را در راه به جوانههای ضعيفتر برسانند. شاخههای پر برگ به هر سو چتری باز کرده بودند که آفتاب را پس میزد، زمين در سايهی درخت نفسی میکشيد و خنکای شب را در خود حفظ میکرد. درخت غذای کافی داشت، بقدری که هر از چندگاهی ميوه و برگ خود را به زمين میريخت تا به خاك هم غذا دهد ... هيچ مشکلی نبود ... زندگی ساده شده بود و درخت به اوج تکامل خود رسيده بود ... اما ... اما چيزی درخت را آزار میداد ...... درخت تنها بود .... تک درختِ دشت، احساس تنهايی میکرد .... نهالهای جوان، بوتههای کوتاه، جوانههای کوچک و حتی علفهای خشکيدهای که با هر نسيمی به سمتی میرفتند .... همگی دوستانی داشتند ... همگی هم صحبتهايی داشتند که همديگر را درک میکردند، چيزی که درخت نداشت. سالها سختی را تحمل کرده بود و هر مشکلی را شکست داده بود اما اينبار ... درخت تنهايی را نمیتوانست تحمل کند ... اطرافش شلوغ بود اما هيچ کس او را درک نمیکرد ... هيچ بوتهای نمیفهميد که او چه میگويد. روزها میگذشت و درخت افسردهتر میشد. برگهايش زرد شده بودند و يكی يكی میريختند. شادابی و طراوت از روح درخت پاك شده بود.
بالاخره روزی رسيد که درخت ديگر برگی نداشت، برهنه و لخت. درخت در تنهايی خشکيده بود. سالها بعد تمام درختان جنگل داستان زندگی درخت را میدانستند. درختی كه كوير را به جنگل تبديل كرد و رفت.

یک سال پيش در چنان روزی: هنوز از فکری که پشت اين داستان هست خوشم میآد ولی ترکيبها و عبارتهاش به دلم نمیشينه. حالا میفهمم که برای نويسنده شدن بايد خيلی بهتر از اين بود.

۱۳۸۵ مهر ۲۹, شنبه

۱۶

سلام
مجبوريم انتخاب كنيم، شرافت يا كثافت.
من نمیخوام نصيحت كنم كه شريف باشی و كثيف نباشی، به من مربوط نيست. فقط خواهش میكنم اين دو تا رو با هم
قاطی نكنين.
بهت برنخوره، بايد میگفتم.
یک سال پيش در چنان روزی: هيچ چيز نمیتونه من رو بيشتر از ريا آزار بده.

۱۳۸۵ مهر ۲۷, پنجشنبه

۱۵

سلام
اينكه دارم دوباره مینويسم از اين نيست كه حرفی برای گفتن دارم، از اون قانون وبلاگ نويسی من ناشی میشه كه
دوست دارم نوشتههای قبلیم محو بشه.
یک سال پيش در چنان روزی: اگر اين قانون نبود، خيلی قبل از اين اينجا تعطيل میشد.

۱۳۸۵ شهریور ۶, دوشنبه

۱۴

سلام
صورت مسئلهی ماهواره هم پاک شد. روزی اين گردهای پاک شده ٬ معلم بیحوصله را خفه خواهند کرد.

یک سال پيش در چنان روزی: گويا بچهها زودتر از معلم خفه میشوند.

۱۳۸۵ تیر ۲۶, دوشنبه

۱۳

سلام

يه بار ديگه يه چيزی رو در مورد خودم فهميدم که حالم رو بد کرد.
پيچ و خمهايی که در مسير زندگی طی میشوند.
من تازه فهميدم که یکی از مهمترين معيارهای من در حد خجالت آوری غلط بوده. چرا؟ نمیدونم. شايد اگر بخوام گناه
رو بندارزم گردن ديگری بتونم بگم که تا حالا هيچ معلمی اين رو به من ياد نداده بود. ولی راستش اينه که من اون رو
ياد نگرفته بودم.
چه کسی آدم خوبيه؟ چه کسی آدم بديه؟ حالا که فکرش رو میکنم میبينم حتی اينطور نظر دادن درمورد بقيه از
پايه غلطه. حتی اگر اين نظر فقط و فقط برای خودم و دليل رفتارهای خودم باشه.
من ٬ خوبی و بدی آدمها رو با رفتاری که با من داشتن میسنجم. معرفت و جوانمرديشون بسته به خودخواهی من داره.
تمام ملاک من رفتاری بوده که آنها با من داشتن. تمام خوبی و بدی آنها بصورت گستاخانهای به طلب اين دل بيمار
داره.
از تمام آدمها عذرخواهی میکنم............... متاسفم

يك سال پيش در چنان روزي: گاهي اوقات از خود قديمم خوشم ميآد. آفرين پسر درستش همينه ... زندگي اينطوري
خيلي شيرينتره.

۱۳۸۵ تیر ۱۵, پنجشنبه

۱۲

سلام
يه چيزی رو نوشته بودم و ميخواستم بفرستمش ولی چند روز سعی کردم نشد! گويا قسمت نبوده.
راستی اگر يه وقت من ناراحت بودم و اتفاقی برام افتاده بود لطفا بهم نگين ”قسمت بوده“ چون تا حد انفجار عصبانی
ميشم.

يك سال پيش در چنان روزي: يادم نميآد موضوع چي بوده ولي بدون شك تحليلي از شخصيت خودم بوده ... احتمال
داره چيزي دربارهي رفتار ديگران با من و انتظاراتي كه من از خودم داشتم و برآورده نشده.

۱۳۸۵ خرداد ۲۲, دوشنبه

11

سلام
به هر حال جام جهانيه و تبش همه رو میگيره.
اگر اشتباه نكنم اولين يادداشتم رو در مورد فوتبال نوشتم، يادم نيست اون موقع ايران با كجا بازی كرده بود كه باعث شد
بنويسم ولی اين بار ما از مكزيك باختيم. مهم اين نيست كه ايران باخت مهم دلايل باختنه.
قطعا از فردا (شايد هم امروز صبح) روزنامهها و منتقدين و تمام كارشناسها شروع میكنن. عقدهای كه خيلی وقته تو
گلوی همه گير كرده و داره همه رو خفه میكنه (از جمله خودم). چند ساله كه به بهانهی واهی و پوچ حمايت از تيم
ملی همه رو خفه كردن و اجازه ندادن هيچ كس از گل كمتر بگه. حالا كه فكر میكنم میبينم برای سياست هم به همين
بهانهی مسخره كه الآن شرايط بده و بايد همه با هم متحد باشيم سعی میكنن نويسندهها رو وادار كنن كه چيزی ننويسن
(بعضیها میگن خود سانسوری).
اول از همه بگم كه با اينكه قسمت عمدهی تقصير متوجه برانكو است اون بيچاره تقصيری نداره، شخصيت برانكو برای
سرمربيگری نيست، اون كمك مربيه، قدرت و صلابت لازم رو برای تصميم گيری نداره، نمیتونه در شرايط سخت خودش رو
حفظ كنه چه برسه به يه تيم، راستش اگر يه خرس رو پنج شش سال تو يكی از باغ وحشهای ايران نگه میداشتی
حتما فارسی ياد میگرفت، ولی پرفسور حتی نمیتونه چيزهای اوليه رو به بازيكنها بگه. نبايد انتظار داشت كه يه نفر
فراتر از خودش باشه ولی بايد و بايد و بايد انتظار داشت كه كسی رو كه نمیتونه وادار به انجام كاری نكنن (البته درستش
اين بود كه خودش هم مسئوليتی رو كه نمیتونه نپذيره و يا حداقل با كلك حفظش نكنه ولی اون ايرانی نيست كه دلش به
حال ايران بسوزه).
من دو نفر رو مقصر میدونم: اول از همه دادكان، با اون حمايت متعصبانهای كه از برانكو میكرد و سياست ديكتاتورگونهش
كه همه رو خفه كرد تا هيچ كس از تيم انتقاد نكنه. بعدش هم علی دايی، از قهرمانی كه همه دوستش داشتن داره تبديل
ميشه به اسطورهای كه خيلیها ازش متنفرن. يه اسطورهی دروغين و پوچ. يه مجسمهای كه ده بيست سال بعد بهش
افتخار كنن (وقتی يادشون رفت كه واقعا كی بوده). يه آدم خودخواه كه با موندنش زندگی و شانس خيلی از جوانترها رو
تغيير داد. كسی كه بخاطر خودخواهیش ديگران رو عذاب داد. قطع میدونم اگر علی دايی نبود تا حالا پنج ششتا علی
كريمی و بهتر از اون داشتيم، فوتباليستهايی كه نتونستن خودشون رو مطرح كنن و پلهها رو بالا برن (نه اشتباه كردم،
میتونستن ولی نذاشتن). خيلیها میگن علی دايی به فوتبال خدمت كرده و نبايد باهاش اينطوری رفتار كنيم (خودش هم
همچين نظری داره، البته مستقيم نمیگه ولی داستان بازی با دندان و دندهی شكسته (كه خدا میدونه حقيقتش چی
بوده) رو همه جا در هر فرصتی تعريف كرده). ولی واقعيت اينه كه مردم به علی دايی مديون نيستن، علی داييه كه به
مردم مديونه. سالها به لطف مردم نون خورده و زندگی كرده و به لطف همين مردم رفته خودش رو مطرح كرده و از پول و
مقام و ... گرفته تا عزت و احترام نصيبش شده. علی دايی مگه كيه. يه نفر كه تو رشتهی خودش تو ايران (فقط تو
ايران) خوب بوده. ما ده هزارتا آدم داريم كه تو رشتهی خودشون تو ايران و حتی جهان اول بودن ولی عمرا اگه بتونی
اسم صد تاشون رو بياری (منم نمیتونم). مگه اون مهندس و دكتر و ... كه تو شغل خودشون تو ايران و حتی جهان اول
هستن چه فرقی با علی دايی دارن بلكه چندين برابر موفقتر فقط رشتهشون فرق داره، فقط زمينهی كاريشون فرق داره. علی
دايی به لطف مردم سالها بعد از اينكه از دوران آمادگيش میگذشت بازی كرد و از حقی كه مردم بهش میدادن برای بازی
استفاده كرد و حق چند نفر ديگه رو هم خورد تا يه ركورد خوشگل اما پوچ و بیارزش رو از خودش به يادگار بگذاره كه
بچههای ما بتونن بيست سال ديگه بگن بله آقای گل جهان ايرانی بود. بله ايرانی بود ولی ايرانی كه به ايران خدمت
نكرد. اگر قرار باشه كه هر كسی كه به اين كشور يه خدمتی میكنه چند برابرش رو پس بگيره، وضعمون میشه همينی
كه هست.
يه جوابی رو میدونم كه بعدها داده میشه برای همين میخوام از الآن جوابش رو پس بدم. همون چيزی كه (يادم
نمیره) استقلالیها گفتن وقتی تو ايران به اون تيم (فكر كنم كرهای) توی اون زمين باتلاقی باختن.
خواهند گفت اگر اون اشتباه فردی نمیشد ما نمیباختيم و الآن همه از تيم تجليل میكردن. ولی واقعيت اينه كه در
فوتبال چيزی به نام اشتباه فردی وجود نداره. ما چيزی به نام اشتباه فردی در فوتبال نداريم. همه چيز تيميه همه چيز، از
موفقيتها گرفته تا شكستها. ايران نيمهی دوم رو برای حفظ بازی وارد شد، فقط اومدن كه مساوی كنن و گل نخورن.
همين تاكتيك (يا بهتر بیتاكتيكی) باعث شد كه ببازيم و گل بخوريم. نبودن يه مهاجم سريع كه هر از چندگاهی فشار رو
كم كنه، يه مهاجم دراز كه وظيفش حمله كردنه و اومده دفاع میكنه، هافبكهايی كه فقط توپ رو دور میكنن و ... . ما
خيلی بازيكن رو نيمكت داشتيم كه اگر وارد زمين میشدن میتونستن فشار رو كم كنن. اگر يه مربی داشتيم از حملهی دفاع
مكزيك استفاده میكرد و با آوردن دو تا بازيكن سريع میتونست حتی رو ضد حمله به مكزيك گل بزنه. میخواستم بگم كه
ضعف تاكتيكی و شيوهی بازی باعث اشتباه شد. اگر روی اون اشتباه گل نمیخورديم بالاخره گل میخورديم شايد روی
يه اشتباه ديگه.
میدونين چی از همه بدتره. اينكه آدم به اشتباهش اعتراف نكنه. وقتی امروز شنيدم كه برانكو آماده نبودن بازيكنها رو
دليل باخت دونسته آتيش گرفتم. چه انتظاری داشته، از علی كريمی انتظار داشته كه سه چهار نفر رو دريبل كنه و يه
پاس گل بده. علی كريمی میتونه اين كار رو بكنه به شرطی كه آرايش تيم اين شرايط رو براش مهيا كنه.
يه خبر ديگه هم كه اومده بود اينكه علی دايی احتمالا به دليل مصدوميت كمرش نمیتونه با پرتغال بازی كنه. البته
باعث خوشحاليه ولی متاسفم از اينكه حاضر نيستن علی دايی رو بدليل بد بازی كردن روی نيمكت بنشونن، مردم خنگ
نيستن، علی دايی هيچ وقت مصدوم نمیشه (خداييش باعث تعجبه كه با اون قد و لنگ دراز چرا مصدوم نمیشه). به
هر حال اگر ديدين علی دايی با آنگولا بازی كرد و گل هم زد تعجب نكنين چون كسی كه گل رو میزنه مهم نيست،
آنگولا دفاع خواهد كرد و ما حمله و وقتی يه نفر مركز حمله باشه چارهای به غير از گل زدن نداره.
نمیتونستم برای امتحان فردا درس بخونم، از ديروز هر چی فحش دادم سبك نشدم، گفتم شايد اينطوری راحتتر بشم.

یک سال پيش در چنان روزی: خيلی دير گذشت ولی فقط یک سال از آن زمان میگذره و علی دايی محبوبيت خودش
رو بدست آورده. دادکان هم بر خواهد گشت. مردم مهربان و سادهای داريم ولی من انقدر مهربان نيستم. اگر خودخواهی
کسی را ببينم هيچ وقت فراموش نمیکنم.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

۱۰

فعلا هيچ چيز

۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

۹

سلام
هر کی در مورد يه چيزی مینويسه و معمولا علاقهی افراد برای نوشتن به سمت خاصيه. من هم سمت و سويی دارم ٬ علاقهی شديدی دارم که انتقاد کنم. دوست دارم به زمين و زمان فحش بدم و همه رو ضايع کنم. ولی اين رو دوست ندارم. برای همين هم هست که کم مینويسم ٬ هر دفعه که ميام يه چيزی بنويسم میبينم که ٬ اَه بازم انتقاد.
راستش اينه که ٬ بقای اين وبلاگ هم به همين دوست نداشتنه. هر دفعه که يه چيزی مینويسم بعد از چند روز ازش بدم میآد و برای اين که بفرستمش پايين يه چيز ديگه مینويسم و ... حالا که فکر میکنم میبينم که همون چيزی که باعث بقاست باعث فنا هم هست. احتمالا (اگر ... نباشی) فهميدی که برای چی اين اراجيف را پست کردم.

یک سال پيش در چنان روزی: برام خيلی جالب بود که بطور اتفاقی یک سال بعد همين حس بهم دست داد و يادداشتی با همين مضمون نوشتم، زندگی دايرهی عادات است.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

۸

سلام

يادمه خواهرم چند سال پيش که کلاس اول يا دوم بود يه روز اومده بود خونه و گريه میکرد. ازش پرسيديم چی شده ٬ معلوم شد که معلم عزيزشون بچهها رو از جهنم ترسونده و بيچارهها ياد گناهاشون که افتادن ترسيدن!!!
يادمه يه بار هم معلم کلاس پنجمشون ازشون پرسيده بود که چرا چشمهای جغد اينطور وق زده است. بعد از اينکه همه در پيدا کردن جواب به بن بست رسيده بودن جواب داده بود که چون جغد شهادت امام حسين رو تو کربلا ديده بود و از اون موقع چشمهاش اينطوری شدن!!!
با خودم که فکر میکنم میبينم به ما هم از اين اراجيف زياد گفتهن. من واقعا موندم که چرا مهمترين دورهی تحصيل بچهها تو ايران زير نظر بيسوادترين و خرافاتیترين معلمهاست.
من رو هم از خدا خيلی ترسوندن ٬ راستش تو مدرسه جز ترس چيزی از خدا نشنيديم به جز چند تا تعارف که مشخص بود برای خود معلمها هم مهم نيست. از اين همه صفت خدا اولين چيزی که به ذهنم میرسه عدله که من رو ياد عذاب جهنم میاندازه. و فکر کنم همين باعث شده که نمیتونم با خدا ارتباط داشته باشم. چجوری میشه از کسی بترسی و دوستش داشته باشی؟ هر چی فکر میکنم نمیفهمم چه ارتباطی بين ترس و دوست داشتن هست. چجوری میشه آدم از چيزی که میترسه کمک بخواد و بهش توکل کنه؟
خوب که فکر میکنم برای خودشون هم همينطوريه. خودشون هم انقدر از خدا و عدلش در آخرت گفتهن که ازش میترسن. شايد هم برای همينه که نمیتونن از خدا چيزی بخوان. تعارف که نداريم ٬ اکثر مردم وقتی چيزی میخوان از محمد و علی و حسين و عباس گرفته تا امامزادهها رو مورد عنايت قرار میدن و بهشون التماس میکنن ولی کمتر پيش میآد که از خود خدا مستقيم چيزی بخوان. البته با ظاهر کاری ندارم ٬ خيلی راحت میشه فهميد التماسی که به حسين و ابوالفضل میشه از کجا میآد و التماس به خدا از کجا. عمق خواستهها مشخصه.
همون آدمهايی که من رو از خدا میترسوندن انقدر از خدا میترسن که نمیتونن باهاش ارتباط برقرار کنن.
وقتی فکر میکنم که حسين برای نگهداری اسلام جونش رو داد ٬ به اين نتيجه میرسم که جون اين آدمها هم میتونه فدای اسلام بشه تا اسلام زنده بمونه (خيلی تروريستی و خشن شد ٬ نه؟)

یک سال پيش در چنان روزی: همون عقيده با همون دلايل، شايد با خشونت کمتر.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۸, جمعه

۷

سلام
” خدايا ٬ هيچ پيامبری را بالاتر از محمد(ص) قرار نده و هيچ انسانی را به مرتبهی او نرسان“. اين دعايی بود که مجری يه برنامهی تلويزيونی چند هفته پيش وقتی میخواست برنامهای رو شروع کنه کرد. با شنيدنش لبخندی زدم که بتونم شرمم رو از ديد کسی که بغلم نشسته بود پنهان کنم. واقعا چرا بايد همچين آدمايی باشن که ما بعضی وقتها از مسلمون بودنمون خجالت بکشيم.
ياد سال پيش افتادم. از کسی که اصلا فکرش رو نمیکردم چيزی شنيدم که نظرم رو درمورد دعا کردن دگرگون کرد (چقدر شرمنده شده بودم که روی ظاهرش قضاوتی کرده بودم که اصلا درست نبود). درست يادم نيست بحث سر چی بود ٬ گفته بود: ” آدم سر چيزی که حقش نيست دعا میکنه ٬ اگر حقش باشه که خدا جای حق نشسته و حقش رو میده“. از اون به بعد مدام دارم فکر میکنم که اصلا فلسفهی دعا کردن چيه. اگر حقمون نباشه که درست نيست به چيزی برسيم. اگر هم حکمتی باشه که حکمته و نبايد تغيير کنه. پس برای چی دعا میکنيم؟
اينطور شد که ديگه نتونستم دعا بکنم ٬ مگر اينکه از خدا بخوام کمکم کنه.
خدايا کمکم کن که ديگه ناحق رو نخوام
بوی ريا میآد. اصلا خوشم نيومد.

یک سال پيش در چنان روزی: دعا نکردن مقدمهای بود برای دور شدن از خدا.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۳, یکشنبه

۶

میخواستم يه چيزايی بنويسم که نتونستم.
شايد با يه سوال بشه همه رو گفت:
شما چجوری خودتون رو قانع میکنين که ٬ همين که هستين خوبه؟
راستش به جواب اين سوال احتياج دارم.

یک سال پيش در چنان روزی: جواب اين سوال را در داستان مورچگان پيدا کردم.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱, جمعه

۵

موفقيتهايت ٬ شايد برای چند روز تو را شاد کنند
ولی
حسادتهايی که به دنبال آن ميآيند ٬ ماهها و حتی سالها تو را عذاب خواهند داد.

یک سال پيش در چنان روزی: بدون شک حسادت بدترين صفتی است که یک انسان میتواند داشته باشد.