۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

دزدی از نوع قانونی!

سلام

پروژه‌ام تموم شد. یعنی قبل از تعطیلات تموم شد و فرستادمش که توماس بخونه و نظرش رو بگه. دوستان و هم‌دانشگاهیانم می‌دونن که این پروژه من سر درازی داره. همه چی از اون روزی شروع شد که نشسته بودم تو ماشین مادر. اون می‌رفت اداره و قرار بود تو مسیر هم من رو پیاده کنه. تو ترافیک تجریش پشت یه پاترول بودیم که نیش ترمز مادر نگرفت و رفتیم تو پاترول. خیلی نمور و آهسته رفتیم تو اون چرخ زاپاسش که پشتش بود و دوباره برگشتیم عقب. همه چی خیلی نرم و بی سرو صدا اتفاق افتاد. حتی راننده پاترول هم نفهمید و شاید مادر هم نفهمید … خلاصه اینکه همون باعث شد یه ایده به سرم بزنه و پی‌اش رو بگیرم. اول با چند نفر صحبت کردم تا بالاخره یه استادی قبول کرد که راهنمای تز کارشناسی‌ام بشه. نه استاد راهنما و نه استاد داور سررشته‌ای در این موضوع نداشتن و کل قضیه یه نمایش ساده بود! فکر کنم فقط تز رو از رو خوندن و بیشتر بطور نمایشی اونجا حضور داشتن … خلاصه اینکه اون پروژه با هر بدبختی‌ای که بود تموم شد و چیز خاصی هم از توش در نیومد!
گذشت و گذشت تا اینکه دو سال پیش دوباره به تکاپو افتادم و رفتم با اساتید اینجا حرف زدم و کلی سلسله مراتب طی کردم تا قبول کردن که در قالب یه پروژه ادامه‌اش بدم. باز هم راهنمام چندان سررشته‌ای از موضوع نداشت. ولی سعی کردم که یه مقدار بیشتر به حرفش گوش بدم و خلاصه اینکه بعد از یک سال کار بالاخره تموم شد. از نظر مقدار شاید به اندازه یه تز روش کار کردم و زمان گذاشتم.
چند وقت پیش به این فکر افتادم که نتیجه تحقیقات درخشانم (!) رو در قالب یک مقاله ارائه بدم و ایده رو به باقی بر و بچ صنعت خودرو هم معرفی کنم. با توماس صحبت کردم و مثل همیشه اولش زد تو ذوقم که مقاله بدی که چی بشه؟! من کار خودم رو کردم و مقاله رو آماده کردم. تا دو هفته دیگه هم مهلت ثبت‌نامشه. امروز رفتم پیش توماس که به قولی بپیچونمش و قانعش کنم که بابا حالا تو اگه نمی‌خوای مقاله بدی من می‌خوام. می‌خواستم با رئیسش صحبت کنم و قانعش کنم که اجازه بده این مقاله رو از طرف دانشگاه بفرستم … ولی توماس با یه حالت عذاب وجدانی برام توضیح داد که خودش با رئیس و یه نفر دیگه صحبت کرده و هیچ جوره راه نداره که از طرف موسسه مقاله رو بفرستم. براش توضیح دادم که عزیز من، اگر من شخصی این رو بفرستم که محل سگ هم بهش نمی‌ذارن. دیگه در کل مهم نیست که سطحش چیه. مهم اینه که زیر بوته عمل اومده. بنابراین خیلی مهمه که اسم این موسسه کوفتی‌تون هم بالاش باشه. دیدم لحنش کمی آروم‌تر شد. گفت که با فردی هم صحبت کرده که تخصصش همینه. فردی گفته باید بیشتر روش کار کرد و بعدش می‌شه منتشرش کرد … صداش یه مقدار نامفهوم‌تر شد و اضافه کرد که … در اون صورت هم مقاله رو با نام خودش می‌ده.
به روی خودم نیاوردم. گفتم خیله خب. پس من می‌تونم هنوز این رو بطور شخصی بفرستم … آره!
تا بحال هزار بار شک کردم که شاید من دارم باز هم توهم می‌زنم و این ایده اونقدرها هم که بنظر می‌آد جذاب نیست … ولی دوست دارم که تا آخرش برم. می‌خوام اگر به واقع چیز چرندیه یه بار یه هیئت درست و حسابی بشینه بررسی‌اش کنه و بگه که چرنده … همینطوری رو هوا تو کتم نمی‌ره. فکر کنم آخرش کلاهمون بره تو هم که موسسه شاکی شه که چرا نتیجه کارمون رو منتشر کردی … تو کتم نمی‌ره آقاجون … من این رو شروع کردم. تمام نیروم رو هم گذاشتم روش. همه خطرش هم به پای خودمه که این همه سال وقت و انرژی‌ام رو گذاشتم روی یه موضوع چرند … من باید تا ته‌اش برم. تا اینجا همه‌تون سنگ انداختین. باقی‌اش هم بندازین. من می‌رم تا ته‌اش. آخرش هم سر من می‌خوره به سنگ. مهم نیست. بذار بتونم بگیم که ما سعی‌مون رو کردیم، ولی نشد.

۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه

این کریسمس دوست داشتنی

سلام

شاید باورت نشه … اما کریسمس داره پیوند می‌خوره به روحم. به همون جایی که نوروز بهش پیوند خورده … هنوز اونقدرها برام شیرین نیست، ولی مثل نوروز منتظرشم … فکر می‌کنم که این سومی بود. سومین کریسمسی که همه دور هم جمع شدیم. از همه جای این غربت اومدیم دور یک درخت جمع شدیم. به همدیگه کادو دادیم و از همدیگه کادو گرفتیم. شادی بچه‌ها رو دیدیم که داشتن کادوهاشون رو باز می‌کردن … با هم بازی کردیم. با هم خوردیم و نوشیدیم و … یه تکرار مسرت‌بخشه … یه چیزی که توی زندگی فرنگ کم داری … باورت نمی‌شه اگه بگم اینجا برای ما یه اتاق که توش حس خونه واقعی رو داشته باشیم یه آرزویه … یه خونه کوچیکی که فرش داشته باشه. مبل داشته باشه. حتی پرده داشته باشه. مهم نیست از چه جنسی و یا با چه قیمتی. منظورم اون روح یک خونه است. یک جایی که درش سکون باشه و نه حرکت … ما ها عادت کردیم که همیشه در حرکت باشیم. هیچ جایی رو اونقدری سفت نچسبیم که نشه ازش برید … ما اینجا به بریدن عادت کردیم … یعنی عادتمون دادن … اینکه وسایل خونه‌ات رو یه جوری بچینی که بشه در عرض چند ساعت همه رو جمع کرد … اینکه بتونی در عرض یکی دو روز تصمیم بگیری که بری یه شهر دیگه، یه محیط دیگه و یه آدم‌های دیگه … آره. به همه این‌ها عادت کردیم … اونقدری همه چیز در جریانه که اون حس خونه رو از یاد بردیم … می‌دونی خونه کجاست؟ اگر از من چهارسال پیشم می‌پرسیدی با یه پوزخند جواب می‌دادم، نیاوران … اما نه … خونه اونجاییه که ساکنه … انقدر ساکن که مطمئنی هیچ چیزی تکونش نمی‌ده … یه جای مطمئن. یه جایی که وقتی واردش شدی مطمئن باشی که خب، دیگه اینجا اضطرابی نیست … خانه یعنی سکون … یه دکمه توقف برای این جریان پرشتابی که توش افتادیم!
بنظرم این یک نیازه که از درون ما می‌جوشه … ما این خانه رو می‌جوییم. ما در تمام سال زیر فشار اضطراب و هیجان و هزار فشار روحی دیگه تاب می‌آریم به عشق همین خونه … کریسمس پاسخیه به این نیاز من … نیازی که با سالی یک بار ایران رفتن ارضا نمی‌شه … همینه که انقدر زود به درونم رسوخ کرده و جزیی از جانم شده … همینه که انقدر دوستش دارم و فکر می‌کنم که این کریسمس برای من حکم نوروزی رو داره که همه رو دوباره دور هم جمع می‌کنه … راضی‌ام … از اینکه دو بار در سال نوروز دارم خیلی راضی‌ام :)

۱۳۹۰ دی ۲, جمعه

پیشنهاد

سلام

عزیزم بیخود این دو یادداشت پایینی رو نجور ... برای خودم نوشتم.
تو غلط کردی … خب من که دارم روی مردم تاثیر می‌ذارم. حداقل سعی‌ام رو می‌کنم … اینا هم ایرانی‌ان … فردا پس‌فردا هم بر می‌گردن همین مملکت و روی چند نفر دیگه تاثیر می‌ذارن … خب بیشتر از این نمی‌تونم … اگه ایران هم بودم نمی‌تونستم … بابا من مگه این همه سال تو اون مملکت چه غلطی تونستم بکنم … بگو دو نفر از اون همه اجتماع من رو یادشون مونده باشه … حالا دو نه سه … خب همینم دیگه … بیخود شلوغش نکن … تو عوض شدی. از همون چهار سال پیش عوض شدی … حالات رو با اون موقعت مقایسه می‌کنی؟ تو چیت با اون وقت‌ها قابل مقایسه است … کدوم از اون دوستات تو رو اینطوری می‌شناختن … یه سری مشکلات داشتی … رفتی تو لاک خودت که بتونی بهشون غلبه کنی … غلبه کردی یا نه حالا دوباره از لاکت اومدی بیرون … تو همین بودی … اون اولش هم همین بودی … همون موقع که یه جماعتی رو بر می‌داشتی که کلاس رو بپیچونی هم همین بودی … همون موقع که به گمان خودت کلاس خارج از ساعت درسی رو ظلم می‌دونستی … همین بودی پسر … اون دوره آخر رو به رخم نکش … انقدر برای من شهیدنمایی نکن … یه دوره زدم تو سرت … دست خودم نبود … بدبختی بود … ولی … حالا اینا رو می‌گی که خرم کنی؟ خودت هم می‌دونی که دوباره دارم می‌رم تو … لیشت امروز یه برگه کاغذ از جیبش درآورد مال چهار سال پیش … یعنی می‌خوای بگی که من همونی‌ام که چهار سال پیش اون رو نوشت … خب نیستم … خودت نخواستی … این راهی که افتادی توش نخواست … تو اون موقع‌ها از نصف روز رو به خودت فکر می‌کردی … به کارهات … به فکرهات … حالا چی؟ چقدر فکر می‌کنی؟ اونم که همش در مورد بقیه است … از خودت زدی بیرون پسر … جو گرفتدت … فکر کردی چی شدی … زدی بیرون … حالا رسیدی دوباره به همونجا … فکر کن … به خودت … به کارهات … به فکرهات … که دوباره بشم همون تئورسین بدون عمل … حالا که دارم کار می‌کنم … قبول … وقتم کمتر به فکر کردن می‌ره ولی دارم عمل می‌کنم … خودت که بهتر می‌بینی … نمی‌دونم … تو هیچ وقت طرف صحبت خوبی نبودی … آخرشم اونی که تو فکرت رو یجوری می‌کنی تو کله طرف … اینم روش … ولی یه چیزی … بیا مرامی هم که شده یه مقدار رو حرفام فکر کن … شاید نه اونی که من می‌گم … نه اونی که تو می‌گی … یه چیزی این وسط …

خودزنی

سلام

شاید خیلی زودتر از اونچه که فکر می‌کردم برگشتم … یه چیزی هست که مدام هلم می‌ده … می‌گه اگه خودت می‌گی که باید مردم درست بشن تا حکومت هم درست بشه، خب بسم‌الله … دیگه روی یکی دو نفر تاثیر گذاشتن رو که از ایران بهتر می‌تونی! … خب … چجوری؟ من می‌ترسم که خودم تو اون جامعه جذب بشم … ملت به چی من گوش می‌دن آخه … تجربه هم نشون داده که در برابر اون قشری که می‌خوای روشون تاثیر بذاری لال لالی … بهشون که می‌رسی آوار بدبختی‌هاشون چنان می‌ریزه سرت که حتی نمی‌تونی سلامشون بدی … تو با اینکه خودت شرایط اون‌ها رو نداشتی یه مشکل اساسی داری … انقدر اساسی که می‌ترسی بهشون نزدیک بشی … به فرض هم که تقصیر تو نبوده که این فرض رو خودت هم نمی‌تونی هضم کنی … مشکل چیز دیگه است عزیز من … شما می‌خوای بری به اون راهی که ته‌اش موفقیت خودته … پی عشق و حال خودت … نه قربون … هیچ عیبی هم نداره … تو هم حق داری … همینکه مردم‌آزاری نمی‌کنی خوبه. خب تو هم زحمت کشیدی تا به اینجا رسیدی. حالا هم می‌خوای حالش رو ببری … حق با خودته … فقط دیگه برای من از این افه‌ها نیا … تو با همینی که هستی می‌تونستی خیلی بیشتر به درد مردم و مملکتت بخوری … ولی فکر کنم زودتر از اونی که فکر می‌کردیم برگردی … یا شاید هم هیچ وقت برنگردی! … فکر کنم همین بشه … من که خفه نمی‌شم … پس یا باید به حرفم گوش بدی یا اینکه یه کاری کنی که من این همه تناقض رو بین حرف و عملت نبینم … شاید هم هیچ وقت برنگردی …

۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه

آخرش که چی؟!

فکر می کنم که آخرش هم بر نگردم و این دلخوشی هایی که به خودم می دم که بر می گردم و "می سازمت وطن" یکی دیگه از اون هزاران آرمانی باشه که سوخت ... خیلی پستی ...