‏نمایش پست‌ها با برچسب خودنوشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خودنوشت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ شهریور ۳۱, یکشنبه

نویسنده نابینا

سلام

چشمام رو لیزر کردم. تقزیبا شده ۳ هفته ولی هنوز تار می‌بینم. بخصوص وقتی با کامپیوتر و موبایل ور می‌رم. درست هم همین حالا هوس نوشتن کردم و کلی ایده و موضوع دارم که بنویسم. اصلا انگار اون عطض نوشتنم برگشته و کلی داستان تو سرم هست که باید بنویسمشون. حتی با این فکر هم رویاپردازی کردم که هر وقت دو سه تا کتابم چاپ شد و جواب داد. کارم رو نیمه‌وقت می‌کنم و دو روز در هفته می‌نویسم. عجیب دلم می‌خواد داستان بنویسم! منتهی فعلا که چشمش نیست!

۱۳۹۸ مرداد ۱۷, پنجشنبه

آویزان

سلام

مدتیه به یه تغییر بزرگ فکر می‌کنم. نه اینکه براش برنامه‌ای بریزم یا اینکه بدونم  قراره کی و یا چطور اتفاق بیفته. صرفاً بهش فکر می‌کنم یا به عبارتی بهش امیدوارم. یه سری ایده هم دارم که مثلاً نویسنده می‌شم و یا اینکه نویسنده می‌شم! ولی در درونم می‌دونم که این اتفاقی نیست که حسش می‌کنم و قطعاً چیز دیگریه. یا شاید هم چیز دیگری نیست و صرفاً یه حسّه که اقتضای سنّمه. همونطور که اقتضای سنّم بود که سال‌ها سعی می‌کردم از استفاده از کلمات تنوین‌دار پرهیز کنم و حالا عیناً از نوشتنشون لذّت می‌برم!

شاید هم نویسنده شدم. راستش بدم نمی‌آد که مثلاً ۶ ماه مرخصی بگیرم و بشینم تو‌ خونه و بنویسم. یا حتّی بهتر، برم کافه و بنویسم. از همون کافه‌های دنج که بوی قهوه و شیرینی می‌ده. فارغ از هر اضطراب و هیجانی. دوست دارم بشینم روی یه میز تک‌نفره، گوشه کافه و از پشت شیشه آدم‌هایی رو نگاه کنم که ۵ سال، هفته‌ای ۵ روز، روزی ۲ بار از جلوی کافه رد می‌شن و از زور اضطراب و عجله نابینان و هنوز متوجّه نشدن که اینجا یه کافه دنج و خوش‌بو هست که می‌شه بعدظهرها توش یه قهوه و شیرینی خورد و خستگی رو در کرد.

متاسفانه اهل برن‌آوت نیستم. اینه که هیچ امیدی به یک عامل بیرونی ندارم که من رو از این وضعیت نجات بده. همش باید از خودم بیاد. یه اراده عظیم با یه دل نترس. ندارمش! انقدر به تصویر اجتماعی‌ام و القابم وابسته‌ام که نمی‌تونم به همشون پشت پا بزنم. انگار که به بودن اینی که هستم و یا قراره بشم معتادم. معتاد که نه! محتاج هم کمه! در کلمه نمی‌گنجه! بهش آویزونم. اگه ولش کنم سقوط می‌کنم در هیچ چیزی که همه چیزش برام ناشناخته و گنگه. دهشتناکه!

۱۳۹۶ شهریور ۸, چهارشنبه

خاكسترى روشن

راننده گفت: كجاى يوسف آباد مى رى؟ با ٨٠٠٠ تومن مى برمت دقيقا همونجا.
گفتم: جاى خاصى نمى رم. مى خوام پياده برم.
گفت: بابا مى دونم ورزشكارى. حالا يه امروز رو پياده نرو.
خنده ام گرفت: باشه، بريم با هم كنار مى آيم.
سر كوچه ٢٨ پياده شدم. خونه مون همونجا بود. ساختمونش هنوز هست. درست مثل بيست سال پيش. بيست سال! خاطراتم همسن يه آدم درسته ان. لاى پنجره آشپزخونه بازه. يادمه قفس مرغ عشق ها رو مى ذاشتم دم پنجره كه هوا بخورن. آخرش هم سر يكى از اون تعطيلات آلودگى هوا مردن. آبيه افتاده بود كف قفس. با پاهاى كشيده خشك شده بود. سبزه روى ميله نشسته بود و سرش توى پرهاش بود. بچه بودم. نمى فهميدم كه آلودگى هوا يعنى چى.
كوچه تغيير زيادى نكرده. ساختمون نخراشيده جهاد هنوز همونجاست. يه قوطى بلند، پر از شيشه هاى كثيف. آدم هاش هيچ سنخيتى با محله نداشتن. آدم هاش برام غريبه بودن. انگار كه يك مسجد بزرگ بزنن توى يه محله آروم كه مذهب براى مردمانش آبى آسمان بود. اون روزى كه طوفان شد رو يادمه. اول كلاغ هاى سياه اومدن نشستن روى سيم هاى برق و پشت بام ها. شروع كردن به قار قار كردن. بعد آسمون قرمز شد و باد وزيد. نشسته بودم روى مبل و منتظر بودم كه باد خونه مون رو از جا بكنه. مثل كارتون جادوگر شهر اُز. با صداى گرمپ گرمپ دويدم توى آشپزخانه و ديدم كه چطور شيشه هاى جهاد شكست. تا مدت ها شيشه هاى شكسته همونطور بودن و قوطى نخراشيده و كثيف، مثل پنير سوراخ سوراخ بود. 
بقالى ته كوچه هنوز هست. سر نبش دو تا پله مى خورد و مى رفتيم تو. يه بار با كلى ترس و هيجان ازش سيگارت خواستم. نداشت. سال بعدش داشت. يه بسته سيگارت سياه گرفته بودم و نمى دونستم بايد چكارش كنم. روم نمى شد از بچه هاى محله بپرسم. مى ترسيدم مسخره ام كنن. با قوطى سيگارت رفتم اكباتان پيش پسرخاله ام. اوستاى آتش و ترقه بود. خونه نبود. تا بياد چند تا سيگارت رو مثل شمع آتش زدم و سريع انداختم پايين. هيچيش نشد. وقتى اومد يادم داد كه بايد مثل كبريت كشيد تا جرقه بزنه. اولين سيگارت هاى عمرم رو زدم. اونطور كه فكر مى كردم، حال نداد. صداى ترقه هاى تفنگ كه مى ذاشتيم روى آجر و با سنگ مى زديم روش باحال تر بود. 
نون سنگكى هم هنوز هست. از توى تاكسى ديدمش. هيچ چيز به اندازه خريد نون برام سخت نبود. با داداشم قرار گذاشته بوديم كه يكى در ميون بريم خريد. اصلا دوست نداشتم برم بيرون. از مدرسه كه مى اومدم خونه، انگار كه آزاد شده باشم. آزاد از ديد مردم و قضاوت هاشون. هيچ وقت نفهميدم كه چرا انقدر از قضاوت ديگران مى ترسم. ياد گرفته بودم يا فكر خودم بود رو نمى دونم، ولى قضاوت مردم برام مهم بود. قضاوت همه كس. از بچه خردسال بگير تا پيرمرد ٨٠ ساله. دوست داشتم كه دوستم داشته باشن. در عين حال تحمل تمجيد و تعريفشون رو نداشتم. در همه حال عذاب بود. و هست؟! دوست داشتم كه با تحسين بهم نگاه كنن. دوست داشتم كه تعريفى اگر مى كنن، غيرمستقيم باشه. انقدر غيرمستقيم كه فقط خودم بفهمم. معجون خُلى بودم از تضادها و آرزوهايى كه نمى دانم چه بود. و هستم؟! 
از سر كوچه بيست و سوم تا درمانگاه فاطمه الزهرا رو نمى شناسم. درمانگاه شلوغ شده. اون موقع ها پرنده پر نمى زد. خونه پيام رو كردن ساختمان ادارى يا پزشكان يا هر چيزى كه برام مهم نيست. پيام اولين كسى بود كه منتظرش مى ايستادم تا با هم بريم مدرسه. اون هم گاهى منتظرم مى موند. دوستى خارج از مدرسه رو نمى شناختم. هراسناك بود! اينكه دوستى اى بعد از مدرسه ادامه داشته باشه برام هراسناك بود! بيمار بودم؟! از چى فرار مى كردم؟! پيام رو سال بعدش از دست دادم. چون در كلاس ديگرى بود و خجالت مى كشيدم كه بعد از كلاس منتظرش بمونم. جرأت نداشتم كه اظهار دوستى كنم و از اينكه با كس ديگرى مى رفت خونه، غبطه مى خوردم. بيمار بودم؟! 
 مجسمه هاى پارك شفق هنوز هم هستن. مرد ايستاده و مرد نشسته. خاك روشون گرفته و جاهايى كه مردم دستمالى مى كنن، درخشانه. يه بار قرار بود سمندون بياد پارك شفق. از يك هفته قبلش دل تو دلمون نبود كه سمندون مى آد. ستاره مون بود! روز موعود رفتيم پارك و منتظرش نشستيم. خبرى نشد. شايعه بود يا برنامه عوض شده بود رو نمى دونم. بعد از اون ديگه هيچ ستاره اى برام مهم نبوده. هيچ اشتياقى براى گرفتن عكس و امضا ندارم. اگرچه كه چند بارى عكس هم گرفتم، به اتفاق ديگران! اون پايين پارك هنوز هم همون شكليه. بجاى تاب و سرسره چند تا وسيله بازى شيك گذاشتن. فوتبال دستى با آدم! ولى هنوز بچه ها اينجا فوتبال بازى مى كنن. اولين بارى كه به بازى دعوت شدم رو يادم هست. سهيل و پيام برنامه گذاشتن و با هم اومديم همينجا فوتبال. چه تجربه غريب و جذابى بود. ناآشنا بود براى منى كه دوستى هام بعد مدرسه تموم مى شدن. نمى دونم چرا، ولى دوست نداشتم كه دوستام بدونن من چطور زندگى مى كنم. خجالت مطلق! و شايد هم بيشتر؟! 
از درب جنوبى پارك مى شه برگشت به خيابون اصلى. اون دروازه طاق دار هنوز هم هست. اين ساختمان خرابه بغل خيابان هم هنوز هست. هنوز هم خرابه است. روش نقاشى كشيدن، ولى هنوز هم چندش آوره. اولين بار همينجا وحشت رو تجربه كردم. اول دبيرستان بودم. شب بود و تاريك. با كلى شوق و ذوق رفته بودم براى شام شنيسل بگيرم. موقع برگشت، درست دم همين خرابه چشم تو چشم يه جوونكى شدم. خودش ايستاد و بهم زل زد. دوستش رفت كمى جلوتر و منتظر شد.
  • به چى نگاه مى كنى؟
  • هيچى!
  • مى خواى چاقو در بيارم و تيغت بزنم؟!
  • ببخشيد! 
يه دستش مچ من رو گرفته بود و دست ديگه اش توى جيبش بود. چاقو داشت يا نه رو نمى دونم. ولى ترسيده بودم. نه، وحشت كرده بودم.
  • چقدر پول دارى؟
  • زياد ندارم.
  • بده ببينم
هر چى داشتم دادم بهش. دو تا دختر جوون از كنارمون رد شدن. بهشون نگاه كردم، ولى انقدرى ترسيده بودم كه چيزى نگفتم. غريب نگاهمون كردن و رفتن.
  • كاپشنت رو در بيار.
كاپشنم رو خيلى دوست داشتم. سفيد و سياه با يه عكس عقاب. باحال ترين كاپشنى كه در تمام عمرم داشتم. كاپشن رو كه گرفت دويد و در رفت. من بهت زده بهش نگاه مى كردم. از خودم خجالت مى كشيدم. چرا انقدر بى دست و پا بودم؟! 
اتوبوسى نديدم. اميدوارم ديگه نباشن. اول راهنمايى كه بودم، با اتوبوس بر مى گشتم خونه. بعضى وقت ها با مجيد، بعضى وقت ها تنها. نمى دونم چند بار، شايد سه، شايد چهار يا بيشتر. خيلى هاشون رو از ذهنم پاك كردم. نوشتن درباره اش بيهوده است. نمى تونم. نمى خوام. ولى بايد بشه. بعد از بيست سال بايد بشه. اغلبشون ظاهر خاصى نداشتن. يك كارمند متشخص بازنشسته. يك راننده و حتى يك معلم. ظاهرشون انقدر متشخص بود كه روم نمى شد بهشون بگم: آقا چكار مى كنى؟! روم نمى شد بگم كه به من دست نزن. روم نمى شد بهشون بگم كه دول كثيفت رو به من نمالون! بى زبان بودم و خجل. كسى نمى ديد؟! يعنى هيچ كس متوجه نمى شد؟! به هر حال كسى چيزى نمى گفت. كسى اعتراضى نمى كرد. سال هاست كه اتوبوس سوار مى شم كه شايد يكيشون رو ببينم. چكار خواهم كرد رو نمى دونم. بايد يك بار ديگه، يكيشون رو هم كه شده ببينم. چند بار به مادرم گفتم. گفت كه اعتراض كن، داد بزن. بلد نبودم! نمى تونستم! شرم مى كردم. يك بار شلوارم رو كه شست، اسپرى زد. كه مثلا كثيفه و بايد ضدعفونى بشه. نمى فهميد كه شرم و خجالتم رو بيشتر مى كنه. كمكى نمى كرد. ديگه بهش نگفتم. با گفتنش هم خجالت زده مى شدم. شرم، شرم، شرم!

يوسف آباد محله غريبى بود. بدترين دوران كودكى ام رو اونجا سپرى كردم. از يك بچه شلوغ و پرحرف تبديل شدم به يك بچه خجالتى و كم رو. بى رو؟! از اون شب جام جهانى كه نصفه شب پلك هام رو باز كردم و آنچه نبايد مى شنيدم رو شنيدم، تا غيبت پدر و غيبت مادر و هجوم و طلب كارها و .... تا خشم و هياهو. همگى و همگى در يوسف آباد بود. اگرچه يوسف آباد رو با تلخى هاش بخاطر دارم، ولى دوستش دارم. زندگى اگرچه خاكسترى، اما شيرين بود!

۱۳۹۶ مرداد ۲۳, دوشنبه

دور باطل آرزوها

سلام

يه مقاله نوشتم و مدام ايميل مى زنم به روزنامه هاى آلمانى كه تو رو خدا اين رو چاپ كنين!
يه كتاب داستان كودكان هم نوشتم و مدام ايميل مى زنم به انتشاراتى هاى ايران كه تو رو خدا اين رو چاپ كنين!
يه نظريه هم در باب امنيت خودرو دادم و مدام ايميل مى زنم به خودرو سازى ها كه تو رو خدا اين رو چاپ كنين!
يه برگ لاتارى هم خريدم كه ازش به عنوان نامه اى به خدا تعبير مى كنم كه تو رو خدا يه پول قلمبه اى برسون كه ما اين بالايى ها رو چاپ كنيم!
از اون طرف ولى يه كانال تلگرام زدم و وقتى مردم فيلم مى فرستن كه تو رو خدا اين رو پخش كنين، بهشون مى گم زكى، قابل پخش نيست!

۱۳۹۶ مرداد ۶, جمعه

خود

سلام

اين چند سال اخير كه خارج نشين بودم و از خانواده دور، ارتباطاتم بيشتر شده. اگه آدم هايى كه در اين ١٠ سال اخير اومدن و رفتند رو بشمرم، شايد بيشتر از تمام آدم هايى باشن كه قبل از خروج كشورم مى شناختم. نمى دونم كه از شرايط خاص خارج نشينيه يا گذر زمان و تاثيرش روى من.
به هر دليلى، روابطم هم با آدم ها عميق تر شده. احساس مى كنم كه بيشتر از داخل بهشون نگاه مى كنم تا از بيرون. انگار كه بيشتر توى زندگى شون شريكم.
يه چيزى كه خيلى به چشمم مى آد، نقطه مشترك درد آدم هاست. اغلب دردها و ناله هايى كه ديدم و شنيدم يك منبع مشترك داشتند، خود!

۱۳۹۶ خرداد ۲, سه‌شنبه

راى مريخى

سلام

راى دادم! شايد بى انگيزه ترين رايى بود كه در زندگى ام دادم و خواهم داد. هنوز هم نمى دونم كه كار درست چى بود. غبطه مى خورم به مردمى كه انقدر سريع تصميم مى گيرن و براش تبليغ هم مى كنن.  براى اغلبشون موضوع كاملا روشنه. انگار كه از قبل تصميمشون رو گرفته باشن، فقط دنبال مقالات و فيلم هايى مى گردن كه تصميمشون رو تاييد كنه. طبيعيه كه اغلب بحث ها هم به نتيجه اى نمى رسه. البته خيلى ها مدعى شدند كه چند نفر رو متقاعد به راى دادن كردن. نمى دونم، شايد من رو هم بطور هرچند غيرمستقيم.
در كل هر بار كه بحث انتخابات مى شه، بيشتر از پيش متوجه تفاوتم با بقيه مى شم. تفاوتى دردناك كه چرا من در كل يجور ديگه فكر مى كنم؟ چرا كسى حرف من رو نمى فهمه و من هم استدلال هاى اون ها رو نمى فهمم. انگار از يه كره ديگه اومدم!

۱۳۹۶ فروردین ۷, دوشنبه

نامه اول

ليشت عزيزم سلام،

من معصوم نيستم! راستش را بخواهى، هيچ وقت هم نخواهم شد. چند سالى است كه عطايش را به لقايش بخشيده ام. نمى توانم. ديده ام كه نمى توانم.
بگذار يك اعتراف ديگر هم بكنم. ديرفهم هستم. براى شناخت يك چيز به زمان نياز دارم. اگر چيزى در ذهنم حك شود، تغييرش زمانبر است. اين است كه فقط يك بار اشتباه نمى كنم. شايد يك اشتباه را بارها تكرار كنم. شايد بارها عذرخواهى كنم و دوباره همان اشتباه را تكرار كنم. باور كن اين به دليل عدم اهميتم به يك موضوع نيست. اين به معناى عذرخواهى هاى سرسرى و از دل برنيامده نيست. اين جزيى از فرايند يادگيرى من است. همانطور كه بارها زمين خوردم تا راه رفتن را ياد بگيرم. همانطور كه بارها واژه اى را اشتباه نوشتم. همانطور كه بارها به مادرم خشونت بيجا كردم. هر بار كه اشتباهى مرتكب شوم، بى اندازه ناراحت مى شوم. انگار كه هنوز باور نكرده ام آن عدم معصوميت را. و خودت بهتر مى دانى كه اين هم از خودبزرگ پندارى ام است. شايد هم همين خودبزرگ پندارى است كه فرايند تغييرم را كند مى كند.
مى دانم كه چه آشى است! فقط هم اينها نيست. آش پر ادويه و شورى است. شايد از دور خوش بو و خوش رايحه باشد، ولى تو كه چشيده اى مى دانى كه چيست. من هم مى دانم. چيز مزخرفى است. بايد بستش به آب. رقيقش كرد. صافش كرد. سنگ خورده هايش را جدا كرد و دوباره گذاشتش روى اجاق كه جا بيفتد. شايد از يك قابلمه آش درب و داغان، يك ديگ آش خوب در بيايد.
نمى دانم كه ارزشش را دارد يا نه!

دوستدار تو
...
تهران، ٧ فروردين ١٣٩٦

۱۳۹۵ اسفند ۸, یکشنبه

اوقات فراغت

سلام

نمی دونم بخاطر تموم شدن دکتری است یا اقتضای سنی. به هر حال مدتیه که شوری افتاده به سرم که یک سری کارهای فوق برنامه انجام بدم. از نوشتن کتاب داستان کودکان بگیر تا کارهای هنری و مطالعات اجتماعی و سیاسی. همون حسی رو دارم که بعد امتحان های آخر سال داشتم. دقیقا همون نگاه به تابستان پیش رو و هزار تا برنامه جورواجور. هه ... ولی دقیقا مثل همون دوران می خوام اول با بازی های کامپیوتری شروع کنم. حالا وقت هست.

۱۳۹۵ بهمن ۱۱, دوشنبه

تقليدى از تقليد

سلام

خيلى با هم حرف زديم. خيلى چيزها رو گفتيم. شايد من بيشتر گفتم و اون بيشتر گوش كرد. از فكرهام گفتم، از احساساتم، از ترس هام، از حسدهام، از عشقم ... اون هم گفت، بيشتر از قبل. سوال هام رو جواب داد، شايد همه رو نه. ولى اونهايى كه مى تونست رو جواب داد. نه براى اينكه پاسخگو باشه. دلش خواست.
دوست دارم رازى بينمون نباشه. تحمل راز رو ندارم. راز برام معادل بى اعتماديه. چيزى كه نمى تونم تحمل كنم. دوست دارم هر كدوممون اعتقادات و باور و بينش خودمون رو داشته باشيم. ولى چيزى رو از هم پنهان نكنيم. لازم نيست كه همديگر رو متقاعد كنيم. لازم نيست كه همه چيز رو به هم بگيم. ولى دوست دارم كه چيزى رو از هم پنهان نكنيم. دوست دارم مثل زمين باشيم، مثل خاك. ساده و طرح دار. صاف و عميق. يك رنگ و رنگين!
نمى دونم كه اين راه به كجا مى ره. دوستش دارم و دوستم داره. ولى نمى دونم كه تا چه حد تحمل من هاى واقعى هم رو داريم. تحمل انسان هاى واقعى با تمام ضعف ها و كاستى ها، اون هم در دنيايى كه انسان واقعى پيدا نمى شه. در دنيايى كه هر كسى از من بودنش خجالت مى كشه. در دنيايى كه الگوهاى سينمايى جاى شخصيت هاى واقعى رو گرفتن. ديدى آدم هايى رو كه شبيه فيلم هان؟ شايد تو هم فكر كردى كه فيلم ها بر اساس واقعيتن! اما نه، اين واقعيته كه از فيلم ها تقليد مى كنه. تقليدى از تقليد!

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

مرگ

سلام

تا دیروز تمام ترسم از مردن، ترس از ابد بود. اینکه هیچ پایانی وجود نداشته باشه، برام هراسناکه. برای همین هم برای مردنم برنامه ریزی کرده بودم. با خودم قرار گذاشته بودم که بعد از مردن در زمان سفر کنم و تاریخ رو ببینم. یک سینمای سه بعدی با فیلم های واقعی. بنظرم خیلی جذابه. حتی فکر کرده بودم که اگر زمان زیاد آوردم به سیاره های دیگه هم برم و تمدن های دیگر رو هم ببینم.
ولی دیشب یکهو از مردن ترسیدم. از نبودن ترسیدم. حالا نمی دونم چی می خوام. هم از جاودانگى روح می ترسم و هم از پایان!

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

قول

سلام

بهش قول دادم كه پشتش رو خالى نمى كنم!
سر حرفم مى مونم.

۱۳۹۴ آذر ۵, پنجشنبه

پز

سلام

آخرين بارى كه جايزه گرفتم و ملت برام دست زدن، فكر كنم دوم يا سوم دبستان بودم. معلم بهداشتمون يه برنامه اى گذاشته بود كه هر روزى يك كلاس رو مى برد تو اتاق فيلم و براشون يك ساعت و نيم فيلم سوسك و ملخ و ... مى ذاشت. آخر فيلم هم مى گفت كه يه گزارش بنويسين و برام بيارين. من بچگى هام عشق جونور بودم، ديگه برام فرقى نداشت كه چرنده است يا حشره. همين شد كه براش يه گزارش كامل نوشتم و حشراتش رو هم نقاشى كردم. خلاصه تحويلش دادم و يه هفته بعد ديدم اومد سر مراسم صبحگاهى. من رو صدا كرد و يه جايزه نفيسى بهم داد و گفت كه ياد بگيرين، اين تنها كسى بود كه گزارش تحويل داد. يه جورايى انگار سرم كلاه رفت. حتم دارم كه همه بچه هاى مدرسه با هم دست به يكى كرده بودن و فقط من خبر نداشتم. صحبت ١٠٠ نفر و ٢٠٠ نفر نيست ها، دبستان محمودافشار تو منطقه ٣. حداقل ١٠٠٠ تا دانش آموز داشت، كه ٩٩٩ نفرشون دست به يكى كرده بودن و من يكى نشسته بودم گزارش مبسوط نوشته بودم. نشون به اون نشون كه جايزه ام رو هم همون زنگ تفريح اول دودر كردن و من چنان ضربه اى خوردم كه ديگه جايزه نگرفتم!
كجا بوديم اصلا؟ آهان، امروز بعد سال ها دوباره جايزه گرفتم. جايزه محقق جوان برتر! البته از قبلش فكرش رو مى كردم.  آخه رشته من به تقريب در حال انقراضه. يعنى من فكر كنم يكى از آخرين كسانى باشم كه تو اين زمينه دكترى مى كنه. ديگه ملت ته ديگش رو هم خوردن و من دارم ته ديگ رو ليس مى زنم! اينه كه تو كنفرانس ها همه سن بالان و ديگه محقق جوان نمونده! در كل مثل اينكه ٦ نفر شرايط جوان بودن رو داشتن كه از بينشون من و يكى ديگه رو انتخاب كردن. بيشتر خنده است، ولى خوشحالم. حالا ١٠ سال ديگه كه كسى نمى دونه من با چند نفر رقابت كردم. مى گن به به عجب خفن بود، والله. مى خوام برم به بابا و مامانم هم بگم كه كلى ذوق كنن، والله بخدا. دلشون به همين چيزها خوشه، چرا خساست كنم. ديگه دوران فروتنى و اينا گذشت. بذار بنده هاى خدا پز پسرشون رو بدن. مى خوام مجله اى كه عكسمون توش چاپ شده بود رو هم ببرم براشون. اونا كه نمى فهمن توش چى نوشته، حالش رو مى برن كه عكس پسرشون رو جلد مجله است. اگه چند سال پيش بود خجالت مى كشيدم. ولى الان ديگه خنده ام مى گيره. اگه بتونى شادشون كنى، چرا كه نه؟

۱۳۹۴ مهر ۲۵, شنبه

قمار

سلام

اين داستان پروژه ما مثل قمار مى مونه. هر بار كه مشكلى پيش مى آد و در آستانه شكست قرار مى گيره، مى گم كه عجب غلطى كردم. بعد با خودم مى گم، من كه اين همه باختم، بذار يه دست ديگه بازى كنم. شايد بردم و تلافى همش در اومد. ولى همين يك دست و دو دست جمع شده كه تاحالا اين همه باختم.

۱۳۹۴ مهر ۶, دوشنبه

مزيت وبلاگ

سلام

به ليشت قول دادم كه اگه كارها جور بشه، يه مسافرت مهمونش كنم. بعدش خودم از فكر مسافرت به وجد اومدم و انگيزه گرفتم. انقدر درگير اين پروژه آرمانى ام شدم كه فراموش كردم چرا شروعش كردم. تا همين چند دقيقه پيش كه يادداشت ١٣ فروردينم رو خوندم. به كل يادم رفته بود. رسالت شكلاتى و ... خيلى عجيبه، آدم چه زود فراموش مى كنه. شايد وبلاگ به همين درد مى خوره. ثبت دلايل و آرمان هايى كه در طى مسير فراموش مى شن.
يك كار شاق رو فقط مى شه با يه هدف آرمانى دنبال كرد. آرمان به همين درد مى خوره. اينكه پشتت رو گرم كنه و هلت بده جلو. وبلاگ هم به اين درد مى خوره كه يادت بندازه، چه هدفى پشتت رو گرم كرده بود. تركيب بدى نيست. فكر كنم چندان آدم بدى نشم. حداقل اينكه تا حد زباله تنزل پيدا نكنم!

۱۳۹۴ تیر ۲۹, دوشنبه

آسمان اهداف آبى است

سلام

من به يه مرضى مبتلا هستم، كه نمى تونم يه كارى رو شروع كنم و فقط دنبال همون يك كار رو بگيرم تا برسم به تهش. حتمى بايد طناب اهدافم رو باز كنم و بندهاى رهاش رو دسته كنم و اون وقت بهش آويزون بشم. يه طناب در هم تنيده و يك دست بهم نمى چسبه! نپرس چرا، بيماريه.
بطور معمول هم اينطور مى شه كه از اين بندهاى جدا شده، چندتاشون پاره مى شن، چند تاشون از دستانم رها مى شن و به دو سه تاى باقى مونده آويزون مى شم تا از آسمون آرزوهام برسم به زمين سفت. البته كه با چنين طناب درب و داغونى نمى شه زياد اوج گرفت. حداكثر دو سه متر. يعنى يه ارتفاعى كه بدون بند هم مى شه ازش فرود اومد!

۱۳۹۴ خرداد ۲۹, جمعه

اختلافات قومى

سلام

بيشتر ترجيح مى دم كه ديگران رو خرفت بپندارم تا اينكه درگير اصلاح خودم بشم. اينطورى افكارم راحت تره، ولى اعصابم ناراحت تره! بايد انتخاب كنم، بين سكته مغزى يا قلبى. متاسفانه با اين همه اختلاف فاحش، راه ديگرى نيست.

۱۳۹۴ فروردین ۳۰, یکشنبه

وبلاگ از نظر من

سلام

چند روز پیش لیشت ازم پرسید که آیا هیچ کدوم از این وبلاگ هایی که دویچه وله به رای گذاشته رو می شناسم یا نه. نمی شناختم و هیچ وبلاگ معروفی رو هم به عنوان وبلاگ قبول ندارم!
از نظر من وبلاگ یه دفتر خاطرات خصوصیه که نویسنده اش به عمد روی میز تحریرش جا گذاشته که خونده بشه. خواننده ها، رهگذرهایی هستن که این دفتر رو می بینن و در خلوت می خوننش. نویسنده و خواننده با هم مکالمه ای ندارن و خیلی آروم از کنار این نوشته ها می گذرن، انگار که وجود نداشتن. شاید در مکالمات روزمره ای که بین نویسنده و خواننده صورت می گیره، اشاراتی به این یادداشت ها بشه و غیر مستقیم تبادل نظری هم، ولی هیچ خواننده ای نمی آد روی دفتر خاطرات نویسنده قلب بکشه!
وبلاگنویسی برای من مثل یه زهد ادبی می مونه. کسی به گوشه خلوتی می ره و برای خودش می نویسه، فقط برای خودش. اینکه نوشته هاش رو برای خوندن عرضه می کنه، تنها به این دلیله که خوانده شدن در کنه نوشتنه. بنظرم هر آدمی به این زهد ادبی نیازمنده تا به افکارش نظمی بده و از بیرون به درونش بنگره و درنگی در رفتارش داشته باشه.
شاید به همین دلیله که نمی تونم اسم وبلاگ روی نوشته هایی بذارم که تنها برای خوانده شدن نوشته می شن و هیچ هدف دیگری ندارن. وبلاگ نباید منعکس کننده افکار خواننده باشه. تنها محلیه برای نویسنده. به همین دلیل از وبلاگ هایی که دچار خواننده هاشون هستن و به صرف بیشتر خوانده شدن می نویسن بیزارم. انگار که انعکاس افکار نامنظم و درهم و برهمی هستند که حتی توانایی نوشتن رو هم ندارن!

۱۳۹۴ فروردین ۱۳, پنجشنبه

بازی برد برد

سلام

تصمیمم رو گرفتم. شاید برای یک سی ساله بیش از حد خام و آرمانی باشه، ولی من همینطورم. در سی سالگی و مرز پختگی همچنان در رویاهام زندگی می کنم ... قراره که اون راهی رو برم که موفقیتش یک در میلیونه. اگر یکی از اون نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفر باشم، از نظر احتمالات شانس بقیه کسانی که قدم در این راه می ذارن رو بیشتر می کنم. اگر هم که اون یکی باشم، مدیون اون نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفری هستم که همراهم بودن.

۱۳۹۴ فروردین ۱۰, دوشنبه

آزادی سوخته

سلام

با لیشت رفتیم سینما آزادی. یادمه که اولین فیلم کلاه قرمزی رو تو همین سینما آزادی دیده بودم. خاله کوچیکه و رضا از صبحش رفته بودن صف ایستاده بودن تا بلیط بگیرن. بچه بودم، ولی خیلی حالی داد. بعد اینکه سینما سوخت و یکی جدید جاش ساختن، نرفته بودم. تابلوها می گفتن که ده طبقه است. ما رفتیم تا طبقه سه، شهر فرنگ. همینطور که منتظر باز شدن در سالن بودیم توی فکر گذشته ها بودم و از لیشت پرسیدم که کلاه قرمزی رو می بینه یا نه. عدل همون لحظه یه دختری از بغلمون رد شد که جای روسری یه کلاه قرمز گذاشته بود. برگشت و یه نگاه بدی بهم کرد که بیشعور چرا تیکه می اندازی. تا وقتی که لیشت نشونش نداد، متوجه اش نشدم. به این فکر کردم که چقدر راحت سوتفاهم می شه.
یه چیپس و ماست گرفتیم و رفتیم تو سالن. فروشنده یه کیسه بهمون داد که آشغالش رو بریزیم اون تو. جالب بود. فیلم بدی نبود. ولی خب خیلی زیادی تبلیغاتی بود. تبلیغات محیط زیست که البته خوب هم هست. ولی تبلیغات رو جلفش کرده بود. یعنی از همون اول به تماشاچی القا می کرد که حفظ محیط زیست زیادی سخته و کار آدم های عادی نیست. گروس قهرمان می خواد و بدبختی فراوان. یجورایی قهرمان سازی و بزرگ کردن حفظ محیط زیست. از اون مدلش که مردم می گن من که گروس نیستم، بیخیال. به هر حال به عنوان یک فیلم تبلیغاتی خوب بود. بخصوص لهجه کرمونی که فیلم رو شیرین می کرد. ولی در کل خسته کننده بود.
بعدش رفتیم بیگ بوی شام. من نمی شناختمش، ولی برای لیشت پر از خاطرات کودکی بود. خیلی شلوغ بود، ولی تونستیم بشینیم و پیتزا مخلوط و همبرگرمون رو بخوریم. نمی دونم من حرف رو کشیدم وسط یا لیشت. فکر کنم لیشت بود. درباره رابطه مون صحبت کردیم. اینکه لیشت نمی خواد توی یک رابطه باشه و می خواد مستقل باشه. اول گفتم که آخه مگه می شه. هیچ کس نیست که نخواد تو رابطه باشه. این گذرا است. ولی یه چرا کافی بود که متقاعد بشم که نه، ممکنه به واقع کسی باشه که نخواد تو زندگی اش یه رابطه داشته باشه. نخواد که ملت هر وقت بهش فکر می کنن و یا درباره اش چیزی می گن، یکی دیگه رو هم به عنوان دوست یا شریک بهش بچسبونن. شاید کسی باشه که بخواد فقط خود خودش باشه. و شاید هم لیشت اینطور آدمی باشه!
بهش گفتم که بریم مشاوره. بذاریم اون هم نظرش رو بگه. شاید همینطور باشه که اون می گه. ولی من و لیشت تجربه ای نداریم که بخواهیم از روی اون تجربه تصمیمی بگیریم. یه بار فکر کرده بودیم که شش ماهی از هم جدا باشیم تا هر کسی ببینه که چی می خواد. ولی فقط حرف بود. جدا یعنی چی؟ به چی می خوایم برسیم؟ چطوری می خوایم مرزها رو مشخص کنیم و یه عالمه چطور دیگه ... هر بار که حرف ها بهمون سخت می اومد، یه برش پیتزا می خوردیم و موضوع رو عوض می کردیم. ولی به حرف زدن ادامه دادیم.
تو راه برگشت بهش گفتم که نمی خوام برای اینکه من ضربه نبینم جلوی چیزی رو بگیره و یا حسی رو سرکوب کنه. گفت که اگر مهم نباشه، اینکار رو می کنه تا من کمتر ضربه بخورم ... گفتم که فایده ای نداره ... به هر حال تو شرایطی هستیم که اگر همینطور پیش بره آخرش هر دو مون ضربه می خوریم. غیر این نمی شه. گفتم که باید حرف بزنیم. یا این حس درسته و زودتر تصمیمی می گیریم. و یا این حس غلطه و راه چاره ای براش پیدا می کنیم. اگر رابطه مون به سمتی بره که فقط با هم هستیم چون نمی خوایم که طرف دیگه از جدایی ضربه ای بخوره، بیخود عمر و وقتمون رو تلف کردیم. هم اون زجر می کشه و هم منی که به هر حال می فهمم که این رابطه از ته قلب نیست. همونطور که از چند ماه پیش این رو حس کردم. فقط ازش خواستم که قبل از اینکه تصمیمش رو بگیره، بریم پیش مشاور. اگر این تصمیم قطعی اش باشه می پذیرم و بهش احترام می ذارم. ولی نمی تونم بپذیرم که الان تصمیم اشتباهی بگیره و بعدتر پشیمون بشه. بعدتری که خیلی دیره. گفتم که این خیلی سوز داره. خیلی ...