۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

فقط نرمال

سلام

شاید زمانی شاهزاده ای بلندبالا، سفیدپوش و سوار بر اسب و یا دختر پادشاه با موهای طلایی و انگشتانی هنرمند، ایده آل هایی بودند برای زندگی ... این روزها ایده آل زندگی یک آدم نرماله. همین. فقط نرمال. نه لازمه که در کاری فوق العاده باشه و نه لازمه که زیبای بی نظیری داشته باشه ... فقط باید نرمال باشه! از من به شما نصیحت. این روزها اگر آدمی پیدا کردین که طبیعی بود ... خوب نه ... عالی نه ... فقط طبیعی بود و هیچ مشکل خاصی نداشت، بچسبین بهش ... البته اگر پیدا کردین!!!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

یکی من رو بگیره

سلام

کردبچه گفت که راه چاره زنگ زدن به خود پروفسوره. خودم می دونستم ولی جرات نمی کردم. خدا این نظام وظیفه رو از ما نگیره که مجبورم کرد. زنگ زدم به پرفسور. منشی اش برداشت و گفت که چی می گی؟ حرف حسابت چیه؟ مثل بچه آدم درخواست بفرست پرفسور بررسی می کنه دیگه. مهمل بافتم که سوال فنی دارم و ... پرفسور که گوشی رو برداشت زبونم بند اومد. همچین گره خورد ته گلوم که نفسم بالا نمی اومد. تند و بریده یه چیزایی بلغور کردم که خودم هم نفهمیدم چی بود! ... پروفسور بود ولی ها ... همچین با طمانینه و متانت حرف زد که آروم شدم. خودش بنده خدا سوال می کرد و من هم جواب می دادم ... دیروز درخواست رو براش میل کردم ... حالا از اون موقع خیال پردازی هام شروع شده ... هنوز هیچی نشده می رم خونه نشون می کنم ... خلم والله

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

شکاف درونی

سلام

اخلاق لزوما به معنای فرهنگ نیست.
فرهنگ لزوما به معنای اخلاق نیست.
دوستانی دارم که این دو را به من اثبات کرده‌اند!

خودتُ ملتُ همه رو گذاشتی سر کار

سلام

نتیجه بد هم نتیجه است خب. همینا رو می‌شه رفت کره اعلام کرد. حالا یکی خوشش می‌آد، یکی دیگه هم فحش می‌ده.

۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

خسته‌ام

سلام

لابوده خودش رو کشت. تیر آخر رو جواب رد به تز دکتراش زد. براش پیغام فرستادن که این تزی که تحویل داده توهین بوده به شعور هیئت بررسی کننده! ... لابوده اما فکر می‌کرد که این تزی که پنج سال روش کار کرده، جهان رو متحول می‌کنه! ... یک روز پس از خودکشی، فابیان رفت سراغ هیئت بررسی. هم‌رشته‌ای‌اش بود و معتقد که تز لابوده فرابشریه ... تز خوب بود. خیلی خوب. هیئت بررسی معتقد بود که این بهترین در تمام دوران بوده ... فقط یک شوخی بود. شوخی یک دستیار حسود که می‌خواست قبل از پرواز لابوده،‌اشکش رو ببینه ... لابوده اما مرد ... لابوده خیلی جنگیده بود. خسته بود. انقدر خسته که یک شوخی کارش رو ساخت!!!



پی‌نوشت: قسمتی از کتاب فابیان.

۱۳۹۱ فروردین ۲۴, پنجشنبه

عقب‌مانده‌ها!

سلام

از یک هفته پیشش اتوبوسرانی یه اطلاعیه چسبوند روی ایستگاه محل کارم که اتوبوس‌ها به مدت یک هفته به فلان دلیل از این ایستگاه رد نمی‌شن و باید از ایستگاه جایگزین که چند صد متر بالاتره استفاده کرد.
هر بار که می‌خوام از سر کار برگردم خونه می‌بینم که چند نفر توی ایستگاه منتظرن و هی این پا و اون پا می‌کنن که پس چرا اتوبوس نمی‌آد. از اطرافشون مدام مسافرینی رد می‌شن که می‌دونن این ایستگاه سرکاریه و جیکشون هم در نمی‌آد. لابد با خودشون فکر می‌کنن که به ما چه، شاید طرف منتظر چیز دیگریه! شاید هم فکر می‌کنن که اینی که انقدر بی‌حواسه حقشه. بذار آدم شه.
سه‌شنبه به چند تا چینی علاف گفتم. آلمانی بلد نبودن و متوجه اطلاعیه نمی‌شدن. امروز هم به یه دختری که عقب‌مانده ذهنی بود. هر چی فکر می‌کنم نمی‌تونم بفهمم چرا مردم انقدر بی‌تفاوت از کنارشون می‌گذرن.



پی‌نوشت: نزدیک محل کارم یه شرکتی هست که به عقب‌مونده‌های ذهنی کار می‌ده. هر روز حدودای ساعت ۱۶ که می‌شه یهو ۱۰-۲۰ تا عقب‌مونده با لباس کار می‌آن که با اتوبوس برن خونه ... خیلی زیباست که حتی عقب‌مونده‌های ذهنی هم حق کار و زندگی دارن. اینجا حتی یک عقب‌مونده‌ی ذهنی هم می‌تونه به استقلال برسه.