ما انسان ها اصرار عجيبى داريم به قضاوت كردن. مهم نيست كه چقدر داده و اطلاعات در دسترس هست. جاهاى خالى رو با خيالپردازى پر مى كنيم و شروع مى كنيم به قضاوت كردن. خُليم والله!
نمایش پستها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پستها
۱۳۹۶ شهریور ۳, جمعه
مى خوايم بريم به تهران
سلام
بار قبل كه ايران بوديم، خانواده ها رو بطور رسمى با هم آشنا كرديم. اين بار هم قراره بريم خواستگارى و خيالشون رو راحت كنيم. با ليشت خيلى سر اين موضوع بحث كرديم كه آخه چرا؟
خواستگارى و عقد و عروسى براى من صرفا جنبه اطلاع رسانى به خانواده ها و اجتماع رو داره. در زندگى و روابط ما تغييرى حاصل نمى شه. انگار كه همه رو يك جا جمع كرده باشيم و به همه گفته باشيم كه ما با هم هستيم. از اين به بعد ما رو به عنوان يك زوج در نظر بگيرين. فكر مى كنم اين اطلاع رسانى براى خيلى از آشنايان لازمه. تكليف خودشون رو مى دونن و راحتتر مى تونن رفتار كنن. ايرادى هم درش نمى بينم. به هر حال موجود اجتماعى بودن با همين آداب و رسوم اجتماعى معنى مى شه.
مى دونم كه مدتيه روى ازدواج رسمى حساسيت زياده. بخصوص در بين افراد تحصيلكرده و دنيا ديده. خيلى ها معتقدن كه عشقشون نيازى به تاييد ديگران نداره و قانونى كردنش از ارزشش كم مى كنه. من ولى حساسيتى روى اين موضوع ندارم. از طرفى هم وجود پشتوانه قانونى براى ازدواج رو در كل لازم مى دونم. نمونه توى دادگاه هاى خانواده زياده كه اگه قانونى وجود نداشته باشه، چه مشكلاتى پيش مى آد. براى همين از كليت وجود اين قانون حمايت مى كنم.
البته هنوز با عقد اسلامى مشكل داريم. اينكه قوانين يكطرفه است و براى مرد و زن برابر نيست، باعث شده كه هنوز نمى دونيم بعد خواستگارى تكليف چيه. بهش فكر كرديم كه توى آلمان ازدواج كنيم و عقد ايرانى رو در حد يه خطبه محرميت حفظ كنيم. اينطورى خيال خانواده ها هم راحته. دليلى نداره كه توى اين سن و سال يكدندگى بخرج بديم و دق ودليمون از حكومت رو سر خانواده ها خالى كنيم. اگه اينطورى راضى و خوشحال مى شن، چرا كه نه؟!
۱۳۹۶ مرداد ۶, جمعه
آقازاده
سلام
مصاحبه حميدرضا عارف و نظرياتش رو درباره "ژن خوب" شنيدم و رفتم توى بهت كه مگه مى شه؟!
بنظرم آدم صادقى اومد. آدمى كه با صداقت تمام از كارهايى كه كرده حرف زد. ولى انگار بعد از اين همه سال زندگى در ايران، هنوز نمى دونه كه توى اين كشور چه خبره. انگار واقعا نمى فهمه كه اون لياقت و شايستگى اى كه ازش حرف مى زنه رو ميليون ها نفر دارن، ولى امكان استفاده اش رو ندارن. انگار هنوز نمى دونه كه براى انجام اون كارها پشتيبانى پدرش ضرورى بوده!
انگار واقعا نمى دونه كه مردم عادى سه يا چهار هفته قبل از مناقصه از اون باخبر مى شن و فقط يك آقازاده بيست و چهارساله است كه از طريق كانال هاى شخصى ماه ها قبل از اين مناقصه كلان باخبر مى شه و مى تونه بره دنبال شريك بگرده!
انگار واقعا متوجه نمى شه كه فقط يه آقازاده است كه مى تونه گوشى رو برداره و زنگ بزنه به رئيس بنياد مستضعفين!
انگار واقعا متوجه نمى شه كه فقط بايد آقازاده باشى كه با دكتراى حقوق بين الملل بذارنت هيئت مديره يه شركت توليدى!
انگار واقعا متوجه نمى شه كه به عنوان يك آقازاده دارن باهاش مصاحبه مى كنن، نه به عنوان حميدرضا عارف!
شكاف عميقه! خيلى عميق تر از اون چيزى كه فكرش رو مى كرديم. وقتى آقازاده هاى اصلاحطلبان با چنين افكارى بزرگ مى شن و موقعيت خودشون رو ناشى از برترى ذاتى و شايستگى هاشون مى دونن، وااااى به حال بقيه!
پى نوشت: من هر چى گشتم، نفهميدم كه ايشون چكاره آلبوم امير بى گزند چاوشى بوده!
۱۳۹۶ تیر ۱۰, شنبه
احمق سالارى
سلام
اگر اكثريت يك كشور رو احمق ها تشكيل بدن، دموكراسى تلاشيه براى پيدا كردن احمقى كه تمام حماقت هاى اون اكثريت رو نمايندگى كنه.
اگر اكثريت يك كشور رو احمق ها تشكيل بدن، دموكراسى تلاشيه براى پيدا كردن احمقى كه تمام حماقت هاى اون اكثريت رو نمايندگى كنه.
۱۳۹۶ فروردین ۳, پنجشنبه
مخ ايرانى
سلام
نمى دونم ما ايرانى ها چى سرمون اومده كه انقدر در حال زندگى مى كنيم. اغلب از برنامه ريزى و دورانديشى فرارى ايم. انگار اين شده فرهنگمون. تا يه هدفى بره تو كله مون، ديگه تا رسيدن به اون هدف به هيچ چيز ديگه اى فكر نمى كنيم. از همين رانندگى مون بگير تا برنامه ريزى روزانه و هدف گذارى براى زندگى آينده.
يعنى طرف كه نشست پشت فرمون، تمام هم و غمش اينه كه از ماشين جلوييش بزنه جلو. ديگه اينكه مى ره تو ميدون يا جوب و خاكى مهم نيست. هدف اينه كه از اين جلوييه بزنم جلو!
يا وقتى صبح از خواب بيدار مى شه، مى ره تو مخش كه من امروز بايد مرباى به درست كنم. پس بايد يه سر برم ميدون تره بار و سه كيلو پرتقال و چهار كيلو سيب بخرم و شيش كيلو هم به. بعدش هم بايد به ها رو پوست كنم. خورد كنم و مربا درست كنم. ساعت ١٢ كه شد به اين فكر مى كنه كه اى واى ساعت ١٢:٣٠ دعوتيم خونه عمو اينا براى ناهار. بدو بدو كه هنوز دوش هم نگرفتم و خونه شون هم اون ور شهره. تازه يه شيرينى هم بايد سر راه بگيرم. يعنى صبحش برنامه نمى ريزه كه خب سر راه ميدون تره بار شيرينى هم بگيرم. به ها رو مى ذارم بعدظهر كه برگشتم پوست و خورد مى كنم. نخير، حتما بايد اول اون كارى رو بكنه كه اول رفت تو مخش.
والله ديدم كه ملت براى زندگيشون هم همينطور برنامه مى ريزن. طرف مى گه مى خوام شركت بزنم براى پخش و توزيع كوفت. بعد انگار از ثبت شركت تا بازاريابى و حساب كتاب كارمند و حمل و نقل و پيدا كردن سرمايه گذار و باقى كارها رو حوصله نداره فكر كنه. مرحله بعدى كه بهش فكر مى كنه گرفتن بازار ايران و خاورميانه و صادرات كوفته. يعنى انگار مخمون گنجايش برنامه چند ساله رو نداره. يه جا داره براى استارت بيزينس. مرحله بعديش هم مى شه روياپردازى و نعشگى و عشق و حال با اون روياها. خودمم همينم. والله بخدا!
۱۳۹۵ بهمن ۹, شنبه
خرما، کیلویی خداتومن!
سلام
چند وقتی هست که از جریان ساختمان پلاسکو می گذره. با دوستان ایرانی که صحبت می شه، خواه ناخواه موضوع رو می برن به اون سمت و دوست دارند در موردش نظر بدن و نظر من رو هم بدونن. من ولی هیچ علاقه ای به اینکه این موضوع رو تحلیل کنم و یه سری رو محکوم، ندارم.
همه چیز برام خیلی آشنا می آد. یاد زمانی می افتم که اصرار داشتم یادداشت های عامه پسند بنویسم و حسرت وبلاگ های پرخواننده رو می خوردم. یاد وبلاگ نویس هایی که تک تک وقایع و آدم های زندگی شون رو به شکل موضوعات وبلاگی می دیدند و همش تو نخ این بودن که چطور یک یادداشت پرخواننده بنویسند. یاد کسانی می افتم که بازیچه یا به عبارتی قربانی این یادداشت ها می شدند و غیره و غیره ...
از یادآوری این خاطرات چندشم می شه. حالم بهم می خوره. فکر می کنم که جماعتی به خودشون فشار آوردن و کلی رو خودشون کار کردن که از حادثه ای ناراحت بشن. تا بتونن یک یادداشت پرسوز و گداز بنویسن و بفرستن توی شبکه های اجتماعی. نمی دونم چطور می تونن بین اون احساسات پرسوز و گداز و احساس شعف از دست به دست شدن نوشته هاشون، تعادل برقرار کنن.
انگار که لباس سیاه تنمون کنیم و گریان بریم تو مراسم عزاداری ملت خرما بفروشیم. گرون هم بفروشیم، که پول خوبی زده باشیم به جیب.
۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه
دوراهی
سلام
آرند سه سال پیش بهم گفت که جدایی جرات می خواد. جرات دل کندن و شروعی دوباره. اون زمان بهش گفتم که این تفسیر توست. این موندنه که جرات می خواد. جرات روبرویی با مشکلات و ساختن زندگی. ولی حالا نمی دونم که حق با کی بود!
۱۳۹۵ فروردین ۱۲, پنجشنبه
خفن
سلام
با واژه خفن مشكل دارم. حالم از خفن بهم مى خوره. يجورايى بوى نادانى مى ده. انگار كه نسبت به يه آدمى احساس تحقير بهت دست بده، ولى در عين حال دليلش رو ندونى. دقيقا همين موقع است كه دست مى كنى توى هوا و يه دليل مجازى در مى آرى: طرف خيلى خفنه! همين دليل هوايى رو هم بسط مى دى به همه چى و اون آدم رو تبديلش مى كنى به خدا. ولم كنين بابا.
۱۳۹۴ آبان ۱۶, شنبه
داستان دوستان ما!
سلام
يه بابايى مى افته تو آب. شنا هم بلد نبوده و داشته غرق مى شده. دوستاش يه طناب مى اندازن تو آب كه نجاتش بدن. يارو شروع مى كنه به فحاشى و ... هر چى ملت مى گن بابا طناب رو بگير غرق نشى، طرف بيشتر فحش مى ده. خلاصه ملت مى بينن فايده نداره، طناب رو مى كشن بيرون. طرف هم شانس مى آره و جريان آب مى رسوندش به ساحل و نجات پيدا مى كنه. ازش مى پرسن بابا چرا فحش مى دادى؟ ما كه مى خواستيم كمكت كنيم. يارو شاكى مى شه كه شما كه طناب رو انداختين تو آب، سطح آب اومد بالاتر و من داشتم غرق مى شدم. داشتين من رو به كشتن مى دادين. آخرش هم ديدين كه بدون كمك شما نجات پيدا كردم.
والله به خدا!
۱۳۹۴ خرداد ۲۹, جمعه
اختلافات قومى
سلام
بيشتر ترجيح مى دم كه ديگران رو خرفت بپندارم تا اينكه درگير اصلاح خودم بشم. اينطورى افكارم راحت تره، ولى اعصابم ناراحت تره! بايد انتخاب كنم، بين سكته مغزى يا قلبى. متاسفانه با اين همه اختلاف فاحش، راه ديگرى نيست.
بيشتر ترجيح مى دم كه ديگران رو خرفت بپندارم تا اينكه درگير اصلاح خودم بشم. اينطورى افكارم راحت تره، ولى اعصابم ناراحت تره! بايد انتخاب كنم، بين سكته مغزى يا قلبى. متاسفانه با اين همه اختلاف فاحش، راه ديگرى نيست.
۱۳۹۴ اردیبهشت ۵, شنبه
کدورت
سلام
آدم وقتی با آدم ها سر و کار داره، همه چیز خیلی پیچیده می شه. دیگه اینکه به این فکر کنی که الان داری به طرف چه حرفی می زنی و اون طرف چه برداشتی از حرف های تو می کنه کافی نیست. بلکه باید به طبقه بندی ذهنی طرف هم فکر کنی و اینکه اون این حرف رو به چه کسانی، در چه زمانی و با چه مقدمه و انتخاب واژگانی منتقل می کنه. اووووف. خیلی افتضاحه. یعنی اینطوری می شه که از دل یه شوخی ساده با یکی، یه کدورتی با یکی دیگه در می آد. در کل این کدورت هایی که از صدقه سر دوستان نازل می شن، سخت ترینن.
یعنی یا باید زد به سیم بی خیالی، یا امام شد و با هیچ کسی شوخی نکرد و یا اینکه قبل هر کلمه یه محاسباتی کرد که وقتی نتیجه اش در اومد، موضوع عوض شده. خدایا خودت به ملت صبر بده.
۱۳۹۴ فروردین ۳۰, یکشنبه
وبلاگ از نظر من
سلام
چند روز پیش لیشت ازم پرسید که آیا هیچ کدوم از این وبلاگ هایی که دویچه وله به رای گذاشته رو می شناسم یا نه. نمی شناختم و هیچ وبلاگ معروفی رو هم به عنوان وبلاگ قبول ندارم!
از نظر من وبلاگ یه دفتر خاطرات خصوصیه که نویسنده اش به عمد روی میز تحریرش جا گذاشته که خونده بشه. خواننده ها، رهگذرهایی هستن که این دفتر رو می بینن و در خلوت می خوننش. نویسنده و خواننده با هم مکالمه ای ندارن و خیلی آروم از کنار این نوشته ها می گذرن، انگار که وجود نداشتن. شاید در مکالمات روزمره ای که بین نویسنده و خواننده صورت می گیره، اشاراتی به این یادداشت ها بشه و غیر مستقیم تبادل نظری هم، ولی هیچ خواننده ای نمی آد روی دفتر خاطرات نویسنده قلب بکشه!
وبلاگنویسی برای من مثل یه زهد ادبی می مونه. کسی به گوشه خلوتی می ره و برای خودش می نویسه، فقط برای خودش. اینکه نوشته هاش رو برای خوندن عرضه می کنه، تنها به این دلیله که خوانده شدن در کنه نوشتنه. بنظرم هر آدمی به این زهد ادبی نیازمنده تا به افکارش نظمی بده و از بیرون به درونش بنگره و درنگی در رفتارش داشته باشه.
شاید به همین دلیله که نمی تونم اسم وبلاگ روی نوشته هایی بذارم که تنها برای خوانده شدن نوشته می شن و هیچ هدف دیگری ندارن. وبلاگ نباید منعکس کننده افکار خواننده باشه. تنها محلیه برای نویسنده. به همین دلیل از وبلاگ هایی که دچار خواننده هاشون هستن و به صرف بیشتر خوانده شدن می نویسن بیزارم. انگار که انعکاس افکار نامنظم و درهم و برهمی هستند که حتی توانایی نوشتن رو هم ندارن!
۱۳۹۴ فروردین ۱۱, سهشنبه
رسالت شکلاتی
وارد ایستگاه که شدم، برخوردم به صورت گریانش. شاید ده یا دوازده ساله بود. گریه اش یه جورای مضحکی مصنوعی بود. لبخند زدم و چشم تو چشم شدیم. همینطور که راه می رفتم به هم خیره شدیم و چند قدمی با من اومد. ازم پرسید که «تو چرا انقدر خوشحالی؟» گفتم که چرا نباشم. تو چرا نیستی؟ گفت: هنوز هیچی نفروختم. باید روزی پنجاه تومن بفروشم وگرنه بابام کتکم می زنه. از تو جیبم یه شکلات درآوردم و بهش دادم. خب شکلات بخور که خوشحال شی. چشماش برقی زدن و خیره شد به جلد طلایی شکلات. گرفتش و رفت تو بحرش. گفتم: خب بازار کساده، بهش بگو که بازار کساده. گفت: آره، خودش تابحال نیومده تو مترو دستمال بفروشه که ببینه کسی نمی خره. گفتم: آره، خب بهش بگو خودش هم یه بار بیاد بفروشه ببینه چقدر در می آره. قطار رسید. گفتم: بهش بگو اگه کتکم نزنی، یه شکلات می دم بخوری. دستش رو دراز کرد و با هم دست دادیم. دوید به سمت واگن بانوان و با خنده گفت: می رم، شاید باز هم فروختم. خوشحال بود. نمی دونم از یه شکلات یک یورویی یا یه مکالمه آبرومند!
سوار که شدم راه افتادم به سمت دیگه قطار. نمی تونستم دوباره باهاش روبرو شم. اون هم نمی خواست. خیلی مردونه با هم دست داده بودیم و خداحافظی کرده بودیم. نشستم روی یک صندلی خالی. یه پسر شاید سیزده ساله با یه بسته آدامس اومد. خیلی تند و بی احساس می گفت «آدامس فرش هزار تومن». مثل یه نوار جمله رو تکرار می کرد و موقع راه رفتن پاهاش رو روی زمین می کشید. به جلو خم شدم که رفتنش رو تماشا کنم. توی جاده قطار پیش می رفت و تو پیچ و خم مسیر تلو تلو می خورد. همونطور که به امتداد بی انتهای قطار نگاه می کردم، چهره های سیاه خوردن تو صورتم. چهره های ناامید، ناراحت، هراسناک و تهی ... چهره هایی که از ناامیدی سیاه شده بودن ... یه بچه دیگه، شاید هفت ساله، با یه بسته آدامس فرش اومد و از جلوم رد شد ... سرم رو تو دستام گرفتم و چشمانم رو بستم! ... هیچ وقت نمی تونستم از یه شکلات یک یورویی انقدر لذت ببرم.
سوار که شدم راه افتادم به سمت دیگه قطار. نمی تونستم دوباره باهاش روبرو شم. اون هم نمی خواست. خیلی مردونه با هم دست داده بودیم و خداحافظی کرده بودیم. نشستم روی یک صندلی خالی. یه پسر شاید سیزده ساله با یه بسته آدامس اومد. خیلی تند و بی احساس می گفت «آدامس فرش هزار تومن». مثل یه نوار جمله رو تکرار می کرد و موقع راه رفتن پاهاش رو روی زمین می کشید. به جلو خم شدم که رفتنش رو تماشا کنم. توی جاده قطار پیش می رفت و تو پیچ و خم مسیر تلو تلو می خورد. همونطور که به امتداد بی انتهای قطار نگاه می کردم، چهره های سیاه خوردن تو صورتم. چهره های ناامید، ناراحت، هراسناک و تهی ... چهره هایی که از ناامیدی سیاه شده بودن ... یه بچه دیگه، شاید هفت ساله، با یه بسته آدامس فرش اومد و از جلوم رد شد ... سرم رو تو دستام گرفتم و چشمانم رو بستم! ... هیچ وقت نمی تونستم از یه شکلات یک یورویی انقدر لذت ببرم.
۱۳۹۴ فروردین ۱۰, دوشنبه
آزادی سوخته
سلام
با لیشت رفتیم سینما آزادی. یادمه که اولین فیلم کلاه قرمزی رو تو همین سینما آزادی دیده بودم. خاله کوچیکه و رضا از صبحش رفته بودن صف ایستاده بودن تا بلیط بگیرن. بچه بودم، ولی خیلی حالی داد. بعد اینکه سینما سوخت و یکی جدید جاش ساختن، نرفته بودم. تابلوها می گفتن که ده طبقه است. ما رفتیم تا طبقه سه، شهر فرنگ. همینطور که منتظر باز شدن در سالن بودیم توی فکر گذشته ها بودم و از لیشت پرسیدم که کلاه قرمزی رو می بینه یا نه. عدل همون لحظه یه دختری از بغلمون رد شد که جای روسری یه کلاه قرمز گذاشته بود. برگشت و یه نگاه بدی بهم کرد که بیشعور چرا تیکه می اندازی. تا وقتی که لیشت نشونش نداد، متوجه اش نشدم. به این فکر کردم که چقدر راحت سوتفاهم می شه.
یه چیپس و ماست گرفتیم و رفتیم تو سالن. فروشنده یه کیسه بهمون داد که آشغالش رو بریزیم اون تو. جالب بود. فیلم بدی نبود. ولی خب خیلی زیادی تبلیغاتی بود. تبلیغات محیط زیست که البته خوب هم هست. ولی تبلیغات رو جلفش کرده بود. یعنی از همون اول به تماشاچی القا می کرد که حفظ محیط زیست زیادی سخته و کار آدم های عادی نیست. گروس قهرمان می خواد و بدبختی فراوان. یجورایی قهرمان سازی و بزرگ کردن حفظ محیط زیست. از اون مدلش که مردم می گن من که گروس نیستم، بیخیال. به هر حال به عنوان یک فیلم تبلیغاتی خوب بود. بخصوص لهجه کرمونی که فیلم رو شیرین می کرد. ولی در کل خسته کننده بود.
بعدش رفتیم بیگ بوی شام. من نمی شناختمش، ولی برای لیشت پر از خاطرات کودکی بود. خیلی شلوغ بود، ولی تونستیم بشینیم و پیتزا مخلوط و همبرگرمون رو بخوریم. نمی دونم من حرف رو کشیدم وسط یا لیشت. فکر کنم لیشت بود. درباره رابطه مون صحبت کردیم. اینکه لیشت نمی خواد توی یک رابطه باشه و می خواد مستقل باشه. اول گفتم که آخه مگه می شه. هیچ کس نیست که نخواد تو رابطه باشه. این گذرا است. ولی یه چرا کافی بود که متقاعد بشم که نه، ممکنه به واقع کسی باشه که نخواد تو زندگی اش یه رابطه داشته باشه. نخواد که ملت هر وقت بهش فکر می کنن و یا درباره اش چیزی می گن، یکی دیگه رو هم به عنوان دوست یا شریک بهش بچسبونن. شاید کسی باشه که بخواد فقط خود خودش باشه. و شاید هم لیشت اینطور آدمی باشه!
بهش گفتم که بریم مشاوره. بذاریم اون هم نظرش رو بگه. شاید همینطور باشه که اون می گه. ولی من و لیشت تجربه ای نداریم که بخواهیم از روی اون تجربه تصمیمی بگیریم. یه بار فکر کرده بودیم که شش ماهی از هم جدا باشیم تا هر کسی ببینه که چی می خواد. ولی فقط حرف بود. جدا یعنی چی؟ به چی می خوایم برسیم؟ چطوری می خوایم مرزها رو مشخص کنیم و یه عالمه چطور دیگه ... هر بار که حرف ها بهمون سخت می اومد، یه برش پیتزا می خوردیم و موضوع رو عوض می کردیم. ولی به حرف زدن ادامه دادیم.
تو راه برگشت بهش گفتم که نمی خوام برای اینکه من ضربه نبینم جلوی چیزی رو بگیره و یا حسی رو سرکوب کنه. گفت که اگر مهم نباشه، اینکار رو می کنه تا من کمتر ضربه بخورم ... گفتم که فایده ای نداره ... به هر حال تو شرایطی هستیم که اگر همینطور پیش بره آخرش هر دو مون ضربه می خوریم. غیر این نمی شه. گفتم که باید حرف بزنیم. یا این حس درسته و زودتر تصمیمی می گیریم. و یا این حس غلطه و راه چاره ای براش پیدا می کنیم. اگر رابطه مون به سمتی بره که فقط با هم هستیم چون نمی خوایم که طرف دیگه از جدایی ضربه ای بخوره، بیخود عمر و وقتمون رو تلف کردیم. هم اون زجر می کشه و هم منی که به هر حال می فهمم که این رابطه از ته قلب نیست. همونطور که از چند ماه پیش این رو حس کردم. فقط ازش خواستم که قبل از اینکه تصمیمش رو بگیره، بریم پیش مشاور. اگر این تصمیم قطعی اش باشه می پذیرم و بهش احترام می ذارم. ولی نمی تونم بپذیرم که الان تصمیم اشتباهی بگیره و بعدتر پشیمون بشه. بعدتری که خیلی دیره. گفتم که این خیلی سوز داره. خیلی ...
۱۳۹۴ فروردین ۵, چهارشنبه
ببخشید، اشتباه شد!
سلام
رفتیم کله پاچه خوردیم. آخرش می گم چقدر تقدیم کنم آقا؟ بعد کلی تعارف که قابل نداره و مهمون ما باشین و ... می گه هفتاد و هفت تومن. پول رو حساب کردم و یه تومن هم انداختم تو جعبه عیدی شون (خسیسم باباجون، چه کار داری؟). بعد می شینم هر جور که حساب می کنم تا نزدیکای هفتاد هم نمی رسه. طرف دید من هی به تابلو قیمت ها نگاه می کنم، نگرانی پرید تو چهره اش. ازش پرسیدم آقا چجوری حساب کردی؟ دوباره با هم حساب می کنیم، می بینم نه تومن اضافه گرفته. آخرش هم عذرخواهی که ببخشید من فکر کردم پاچه و چشم هم داشتی و ... آخه بار اول هم نیست که بگیم اشتباه شده. اون دفعه ای تو کافه نادری هم همین بساط بود. جالبه که اونم زده بود هفتاد و هفت. انگاری دو تا هفت براشون شگون داره.
بعدش رفتیم یه پایگاه نوروزی شهرداری. از همین ها که دفترچه و نقشه می دن برای تهرانگردی. خانومه توضیح داد که اینا توش کارت مترو هم داره و نقشه تهرانگردی هم داره و ... چهار تومن. یه کم همدیگه رو نگاه کردیم. به لیشت گفتم چهارتومن زیاده، خانومه گفت چهارتومن نیست که یه تومنه. لیشت پولش رو داد و اومدیم تو ماشین. نقشه رو باز کردم می بینم نوشته هدیه روزنامه همشهری. روی کارت ها هم نوشته مهمان طهران. به لیشت می گم، طرف سرمون شیره مالیده مجانی بود.
یکی دو تومن چیزی نیست، ولی این دزدی ای که به عنوان فرهنگ زرنگی جا افتاده بدجوری رو اعصابه. شاید چون براشون هزینه ای نداره. فوقش می گن، ببخشید اشتباه شد! یعنی همینطوری هم به شکل مفعولی می گن که اشتباه هم خودش شد، نه اینکه اونا اشتباهی کرده باشن.
۱۳۹۴ فروردین ۳, دوشنبه
گره
سلام
یه وقت هایی هست که دو طرف دو نظر مخالف دارن. هیچ کدومشون هم نمی تونه اون یکی رو قانع کنه. کسی هم حاضر نیست از نظرش کوتاه بیاد. بنظرم بیخود نباید سعی کرد که دیگری رو قانع کرد. باید صبر کرد. باید یاد گرفت که با نظر مخالف زندگی کرد و براش احترام قایل شد. حتی اگه نمی پذیریمش. هیچ وقت نمی شه اطمینان داشت که نظرمون درسته ... این رو باید یاد بگیرم!
۱۳۹۳ اسفند ۲۷, چهارشنبه
ایران
سلام
ایران رو دوست دارم. همچنان می گم که می خوام برگردم.
خیلی چیزها هست که حالا می فهمم که چه خوب که اونطور بوده! منظورم تمام این محدودیت ها و به قولی ناهنجاری های سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و حتی خانوادگی ایه که دچارش بودم. از چیزی که هستم راضی ام، اگرچه که این رضایت ربطی به هستی من نداره. شاید نیستی منه که انقدر قانعه.
فکر می کنم که وجدانم رو مدیون همون دین و مذهبی هستم که انقدر ازش می نالیم. به کسی برنخوره، می شه مذهبی نبود و باوجدان شد. ولی من این وجدانی که به مکان و زمان و قانون و جریمه و ترس و ... نیست رو از دین و مذهب گذشته ام دارم!
از اینکه در چنین حکومت و نظامی بزرگ شدم هم راضی ام. خیلی خوبه که آدم یاد بگیره که هر ادعای سیاسیون رو وزن کنه و نظر خودش رو هم داشته باشه. هیچ دوست ندارم که بچه هام در جامعه ای بزرگ بشن که به اش ایمان داشته باشن! اونم جامعه ای که صنعت رسانه و مغزشویی اش هم به اندازه دیگر شاخه های صنعتی اش پیشرفته است.
از اینکه مدتی متعصب بودم هم راضی ام. تعصبی که کمکم کرد که از نظر خودم دفاع کنم، حتی اگه در نظر اول اشتباه بنظر بیاد.
پی نوشت: لازم نیست کسی بهم یادآوری کنه که این رضایت بعد افسردگی ناشی از چیه. خودم عالمم.
پی نوشت: لازم نیست کسی بهم یادآوری کنه که این رضایت بعد افسردگی ناشی از چیه. خودم عالمم.
۱۳۹۳ اسفند ۱۷, یکشنبه
قضاوت
سلام
من اين اصرار آدم ها به قضاوت كردن رو نمى فهمم. باباجان وقتى قاطى يه موضوعى مى شى و اطلاعات كافى ندارى، مجبور نيستى با قوه تخيلت قطعات گم شده پازل رو تصور كنى و آخرش هم نتيجه گيرى كنى. ما آدما تو ٩٩٪ موارد نمى تونيم نتيجه درست بگيريم. ولى عادت كرديم كه در مورد ١٠٠٪ موارد تصميم گيرى كنيم. انگار اگه تو هر موضوعى تا خوب و بد رو از هم جدا نكنيم و طرف يكى رو نگيريم، روزمون شب نمى شه!
عزيز من ياد بگير كه خيلى از دعواها خوب و بد نداره، فقط جاهل و نادان و خل وچل داره. اين وسط هم دنبال آدم بهتره نگرد، كه اگه وجود داشت كار به اينجاها نمى كشيد.
۱۳۹۳ دی ۹, سهشنبه
اعتماد
سلام
در طول یک رابطه ممکنه بارها پیش بیاد که به یارت شک کنی. اینکه احساس کنی که داره با یکی دیگه تیک می زنه. از بین این هم حدس و گمان و شک و تردید ممکنه چند باری هم پیش بیاد که برای حست دلیل و مدرکی داشته باشی. از اینجاش دو حالته:
- یا می ری دنبال دلیل و مدرک که به خودت و به خودش ثابت کنی که داشته با کسی تیک می زده و سعی کنی از اون یک گرگ و از خودت یک قربانی بسازی.
- یا سعی می کنی چشمانت رو بشوری و جور دیگری ببینی. سعی کنی که بهش اثبات کنی که دوستش داری و منتظر باشی که اون هم عشقش رو بهت ثابت کنه.
۱۳۹۳ مهر ۲۰, یکشنبه
شکر خورده ها
سلام
این جناب رامبد جوان در برنامه (...) خندوانه حرفی زد که بنده رسما آتش گرفتم. ایشان پس از تفکر فراوان درباره «با هم بخندیم به هم نخندیم» به این نتیجه رسیده بودند که این شعاری بیش نیست و باید ظرفیتمان را بالا ببریم. من فکر می کنم که ایشان شکر خورده اند. بنابراین من هم نتیجه تفکرات خودم را در قالب یک بیانیه اعلام می دارم.
۱- بطور معمول در جمع ها اینگونه است که در ابتدای امر هر کدام از افراد جمع شده به یک بررسی اولیه می پردازند که چه کسی از من بهتر است و چه کسی بدتر. از ما بهتران جدا شده و از ما بدتران بیشتر مورد کنکاش قرار می گیرند که کدامشان خوش دست ترند (به عبارت دیگر شوخی خورشان ملس تر است). پس از شناسایی فرد مورد نظر، نقاط ضعف طرف مورد بررسی قرار می گیرند! و دست انداختن ها آغاز می گردند. بعد از این، بسته به دلرحمی و ظرفیت جمع، طرف در وضعیتی بین له تا خورد قرار می گیرد و بساط شور و نشاط جمع برقرار می شود.
جالب اینجاست که خنده و شوخی و به عبارتی مسخره کردن تا جایی که جا داشته باشد پیش می رود. یعنی ظرفیت داشتن طرف (بنا بر نظر آقای رامبد جوان) به هیچ وجه جلوی ناراحتی و دلخوری کسی را نمی گیرد، بلکه به فضاحت امر می افزاید.
من فکر می کنم که این یک رفتار تدافعی است! یعنی اینکه هر کس بنابر تجربه اش می داند که آدم ها دو دسته اند. یا مسخره می کنند و یا مسخره می شوند. چون کسی دوست ندارد که جزو دسته دوم باشد، همگی در طی یک رفتار تدافعی به دنبال شخصی می گردند که باید مسخره شود.
در کل امری است مفتضح و به غایت شنیع! خدا قسمت نکند.
بنده پیشنهاد می کنم که اگر کسی فکر می کند که جمعش بدون چنین تفریح شنیعی مزه ندارد، در درجه اول کسی را مسخره کند که بتواند از خود دفاع کند! برای مثال اگر شما زمانی، جایی به هر حال در یک وضعیتی قرار گرفتید که همه فارسی زبان بودند و یک خارجی بیچاره ای کمی فارسی بلد بود، به آن بنده خدا حمله نکنید و مسخره اش نکنید!
۲- برای به هم خندیدن بطور معمول نقطه ضعفی انتخاب می شود که طرف از وجود آن رنجور است. بسیار وحشیانه است! عزیز من اگر می خواهید با هم بخندین، چیزی را مضحکه کنید که نقطه ضعف طرف نیست و خود طرف هم از به یاد آوردنش به خنده می افتد! اگر چنین چیزی وجود ندارد و دغدغه دارید که ای وای جمعمان چه خشک و بی نمک شد و به فنا رفتیم، از خودتان مایه بگذارید. یه خاطره خنده داری از خود تعریف کنید و ... والله به خدا.
۳- پس از نوشتن ۱ و ۲ انقدر یاد عمل های شنیع خود افتادم که از ادامه نگارش منصرف شدم. باشد که مثل آدمیزاد با هم بخندیم و به هم نخندیم
پی نوشت: اگر از من بپرسند که فلانی چگونه آدمی است و چیزی به ذهنم نرسد، می گویم آدم باحالی است!
اشتراک در:
پستها (Atom)