۱۳۹۰ بهمن ۱۶, یکشنبه

قبولی از چنده؟!

سلام

نمی‌دونم من خنگ شدم یا جریان چیه! چند روزه ملت می‌آن یه سری اطلاعات به من می‌دن درمورد کارها و زندگی‌شون و ... منم هی منتظر می‌مونم که برسن به علامت سوالش، ولی خبری از علامت سوال نیست!
شاید هم مشکل منه. انقدری که مسئله دادن حل کردیم دیگه شرطی شدیم. طرف وقتی می‌آد پیشمون انتظار داریم که یه مشکلی یا سوالی چیزی داشته باشه ... نه بابا خبری نیست. همه چی آرومه. اون یه چیزی می‌گه. تو هم یه چیز بی‌ربطی می‌گی و بی‌ربط همدیگه رو تایید می‌کنین و خوشحال و شاد و خندان و همه هم راضی ... پس از کجاش نمره بگیریم؟!

مبارزه سیاسی در دنیای مجازی

سلام

خبرهای سوریه از یه طرف، خبر بازداشت‌های شوش از طرف دیگه، وتوی چین و روسیه و ... همه با هم جمع شدن که من رو دوباره هل بدن تو فیس‌بوک! بدجوری نیاز شدم که برم اونجا چند تا فحش آب‌نکشیده نثار این جماعت ظالم کنم. بعدش هم ملت لایک بزنن و ما ارضا بشیم که خب رسالت انجام شد!
 
 
 
پی‌نوشت: یعنی من که شرم می‌کنم روی این نوشته برچسب سیاسی بزنم. ولی زدم!

کُنج

سلام

مدتیه که از خودم خوشم نمی‌آد! کومپل می‌گه که welcome to the club!
فیس‌بوکم رو بستم. حوصله کسی رو ندارم. یه همچین جایی می‌خوام. دنج. آروم. بدون هیاهو ...
اسم وبلاگ رو هم دوست ندارم. همون نظرآباد بهتر بود ... شاید هم کافه نظرات. یه ترکیب فرانسوی و عربی. نه، چنگی به دل نمی‌زنه. شاید هم گوشه نظرات ... نه همون گوشه خالی بهتره. گوشه من! نه. کنج من! کمی وسوسه‌انگیزه ... تو این دوره نباید چیزی رو به خود ربط داد! ... کنج خوبه ...
بــیزارم از پیاله وز ارغوان و لالـه
ما و خروش ناله کنجی گرفته تنها

۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

کودکی یعنی سنجیدن همه کس با خود و این همه کس یعنی خانواده ...

سلام

مدتیه که عاشق شدم. عاشق خانواده ام! برای خودم خیلی عجیبه. خیلی. خیلی. بسیار ... خواهرم رو دوست دارم. مادرم رو و حتی پدرم رو. برادرم رو هم دوست دارم ... چرا تابحال اینطور نبوده؟! ... نمی دونم. شاید بخاطر اون تصور آرمانی من ... من هیچ وقت آدم های دیگه رو نفهمیدم. هیچ وقت هم نخواستم که بفهمم ... بیست و اندی سال مقاومت کردم. تا بالاخره شکستم. من مجبور شدم که آدم های دیگه رو هم بفهمم. هنوز مقاومت می کنم. ولی دارم کم کم می فهممشون. هنوز مشکل دارم باهاشون. ولی کم کم می فهممشون ... از اون روزی که فهم در من بیشتر شد خانواده ام رو بیشتر دوست دارم ... نمی فهمی چی می گم؟! مهم نیست. مدت هاست که دیگه علاقه ای به توضیح دادن ندارم. هر چی بیشتر توضیح بدی بیشتر سوال مطرح می شه. پس بذار بمونیم تو همون سطحی که هنوز می تونیم همدیگه رو تحمل کنیم.

مهندس هم شد شغل آخه؟!

سلام

همه چیز خیلی یهویی شد. از اون موقعی که تصمیم گرفتم برم کلاس تا اون موقعی که ساز رو سفارش دادم و تا اون موقعی که گفتم خب حالا پولش رو از کجا بیارم. تا اون موقعی که مامان زنگ زد که امی‌ یه نمایشگاه اونجا داره و خودش نمی‌تونه بیاد و تو جاش برو!
بهمین سرعت. گفتم می‌رم چهار روز تو نمایشگاه کار می‌کنم و پول ساز رو در می‌آرم. قرار هم بود که قبلش فقط برم یه باری رو از فرودگاه تحویل بگیرم و غرفه رو بچینم. قرار بود همه و همه یکی دو ساعت بشه. ولی اون روزی که رفتم و دیدم که جای غرفه خالیه، فهمیدم! فهمیدم که دوباره قاطی یه بی‌برنامگی شدم که از دوباره باید خودم جمعش کنم. من نمی‌فهمم ملت چطور انقدر بی‌برنامه زندگی و حتی کار می‌کنن! یعنی اگه بخوام فضاحت اوضاع رو برات شرح بدم این زبان فارسی از توضیحش قاصره! فرض کن که ظهر بری نمایشگاه که غرفه رو ببینی. اول که می‌ری بهت می‌گن پول غرفه هنوز پرداخت نشده و باید تا همین امروز حساب یکسره بشه. حدود ۳۰۰۰ یورو! تو هم که پولی نداری! بعد طرف بهت می‌گه که پول تو راهه و فقط حواست باشه که اگه امروز وسایل رو از فرودگاه نگیری کار تمومه. حالا فرودگاه کجاست؟ اون ور شهر. بعد که می‌ری غرفه رو می‌بینی که یه زمین خالیه و کسی سفارش ساختش رو نداده! بهت می‌گن که می‌تونی سفارش بدی ولی باید پولش رو همین حالا پرداخت کنی و می‌شه ۱۲۰۰ یورو! از اون طرف هم گمرک داره می‌بنده و تا یک ربع دیگه باید فرودگاه باشی. از طرف دیگه پولی که داره می‌رسه به دلاره و بانک‌ها هم تا ۱ ساعت دیگه می‌بندن و تو باید زنگ بزنی و طرف رو پیدا کنی و پول رو ازش بگیری. تمام پولی هم که داری ۴۰۰ یورو است و باید بیشتر از ۴۰۰۰ یورو پول پرداخت کنی! حتی اگه پول رو از طرف بگیری و به موقع بری بانک تبدیلش کنی هم جور نمی‌شه! خب حالا چکار می‌کنی؟!
مقدمات نمایشگاه با یه سری بدبرنامگی دیگه قاطی شد و یه پیهی از تن ما در آورد که نگو. خود نمایشگاه ولی تجربه جالبی بود. منی که تا چند روز قبلش نمی‌دونستم این شرکت چی تولید می‌کنه باید به مشتری‌ها توضیح می‌دادم و سوال‌های فنی‌اشون رو جواب می‌دادم … از همه رو اعصاب‌تر عرب‌هایی بودن که از نظرشون احمدی‌نژاد پوز امریکا رو زده. یعنی با هر تعریف و تشویقی که می‌کردن یه موج عصبی‌ای من رو فرا می‌گرفت که نزدیک بود بزنم تو گوششون. هر ملتی یه جوری بامزه بودن. این روس‌ها هم موجودات جالبی هستن. به غایت نژادپرست! یعنی حاضر نیستن از بیگانه چیزی بخرن و باید حتمی یه دلال روس این وسط باشه. زبون هم که بلد نیستن! ایرانی‌ها ولی معرکه بودن. دوستشون می‌دارم خیلی. خودشون سوال می‌کردن و قبل از اینکه من جواب بدم خودشون هم جواب می‌دادن ... فکر کن ... شما از ایران اومدی؟ بله آقا از ایران اومدن. شما پستت در شرکت چیه؟ ایشون مدیر فروش هستن ... یعنی من حتی فرصت اهن و اوهون هم نداشتم ... در کل تجربه جالبی بود.
راستش به این فکر افتادم که باید بجای درس خوندن می‌رفتم تو کار بازار. وقتی طرف با این سطح از برنامه‌ریزی و مدیریت می‌تونه یه کارخونه رو بگردونه خب معلومه که من هم می‌تونم. از همه نظر کارش بهتره. خدمتش به اجتماع بیشتر. پول هم که بیشتر در می‌آره و از طرفی اجر و منزلتش هم که بیشتره. این مهندس‌ها هستن که باید جلوش سر خم کنن و قانعش کنن که جنسشون رو بخره. فکر کن. این همه درس بخونی. بعد با کلی زحمت یه چیزی بسازی. آخرش هم کلی منت بکشی که آقا تو رو بخدا این رو بخر!! مهندسی هم شد شغل آخه؟!

پیر شدیم رفت ...

سلام

مدت‌هاست که دیگه حوصله بحث کردن رو ندارم. حس می‌کنم که خیلی از دیگران دورم. اعتراف می‌کنم که این دوری برای من بیشتر در ارتفاع خلاصه می‌شه. ولی حس می‌کنم که انگار پیر شدم و اون انگیزه بحث کردن گذشته‌ها رو ندارم. خیلی اوقات احساس می‌کنم که دیگرانی هستند که برای اثبات خودشون بحث می‌کنن. یاد خودم می‌افتم. زمانی که برای اثبات خودم به دیگران می‌جنگیدم. افسوس که این عطش هیچگاه با توانایی همراه نمی‌شه. با آمدن یکی، دیگری از راه بدر می‌شه. خیلی زود پیر شدم. در این شهر پیر شدم. خیلی از چیزها برام مهم نیستن. دوست دارم که همه چیز درست پیش بره. همیشه دوست داشتم. ولی این‌بار باید که درست پیش بره. فرقش رو نمی‌فهمی؟ … همیشه دوست داشتم که درست پیش بره و حالا دوست دارم که درست پیش بره! گویا زبان فارسی از توضیح منظورم قاصره! ولی تو می‌فهمی.