۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه

نوروزنامه ۳ - دوشنبه ۲۹ اسفند - سئول و ریحان

سلام

نتیجه مقاله با ۹۶ ساعت تاخیر اومد. قبول شد! خوشحالم. خیلی. یه مسرت مستمری دارم که هر چی می‌گذره بیشتر می‌شه. فردا به توماس و پیتر خبر می‌دم. برام خیلی مهم بود که یه هیئت داوری در مورد کارم و نتیجه‌اش تصمیم بگیرن. حالا دیگه فکر نمی‌کنم که این همه مدت وقتم به بطالت گذشته. اگر همه چیز خوب پیش بره، نتیجه کارم رو می‌گیرم … خیلی خوشحالم. از این خوشحالم که بالاخره یاد گرفتم که از دوستان و آشنایانم کمک بگیرم. از برادرم. از احسان. از نیما و حتی از خود پیتر. حتم دارم که نسخه اولیه قبول نمی‌شد و بدون کمک بچه‌ها به جایی نمی‌رسید … می‌خوام خدا رو شکر کنم … اگر اینجا کنج من باشه مسخره است که از نوشتن این جمله بهراسم … خدایا خیلی متشکرم! … باید توی دو ماه آینده مقاله رو کامل کنم و براشون بفرستم. تازه کارم شروع می‌شه. باید بطور مستقل برم سئول و ارائه‌اش بدم. یه حساب سر انگشتی که کردم حداقل ۱۵۰۰ یورو خرجشه. اگر که هتل ارزون بگیرم و فقط سه چهار روز برای کنفرانس بمونم. باید گیر بدم به دانشگاه که کمکم کنن … اگر موفق بشم افتخار بزرگیه. برای من. خب معلومه که افتخار یه امر نسبیه … فکر کنم از خوشحالی به یاوه‌گویی افتادم …

پریروز رفتم ریحان رو گرفتم. اسمش رو گذاشتیم ریحان. خودش هم موافق بود. خوش‌بو، خوش طعم. سبز و قرمز. سرخی‌اش رنگ کهنگی داره. یه کهنگی همراه با اصالت. بوش آدم رو مست می‌کنه. طعم‌اش با اینکه تلخه ولی خوشاینده. غرور داره و سرش رو بالا می‌گیره. هیچ وقت آویزون نمی‌شه. ریحان جنس نداره. نه مرده و نه زن … فقط یک سازه … ریحان رو خیلی دوست دارم. دوست دارم که دستم بگیرمش و با هم راه بریم. همدیگه رو خیلی خوب می‌فهمیم. هر چی می‌گذره بیشتر به هم پیوند می‌خوریم … این روزها دارم پرواز می‌کنم … نمی‌خوام به گذشته و آینده فکر کنم … فقط می‌خوام پرواز کنم :)

نوروزنامه ۲ - یکشنبه ۲۸ اسفند - مملکت دوز و کلک

سلام

اخبار می‌گه که راه بسته است و هیچ جوره نمی‌شه رفت شمال. مادر می‌گه که دروغ می‌گن. می‌خوان که اونایی که تو راه موندن اول برن! می‌گم که آخه چه فرقی داره. اونا که به هر حال ۳ ساعت جلوترن، خب اونا به هر حال اول می‌رن. به خرجش نمی‌ره و می‌گه که نه، دروغ می‌گن که اونا اول برن.
زنگ زد به خاله‌ام که دیروز راه افتاده بود و تو راه مونده بود. راه بازه. دروغ گفته بودن که اونا اول برن!!!
اگر رئیس مملکت شدم مادرم رو می‌کنم مشاور اولم!

نوروزنامه ۱ - شنبه ۲۷ اسفند - بزرگ می‌شویم

سلام

دیشب رسیدم ایران. خیلی خوشحالم. هیچ وقت انقدر از اومدن به ایران شوق نداشتم. در کل خوش‌اخلاقم. از خودم راضی‌ام. گوش هام با حوصله شدن. زبونم هم گرم شده. مادرم کلی سرحال اومده. البته بنده خدا همیشه سرحال بود. ولی این بار دیگه توی ذوقش نزدم. فکر می‌کنم که از مزایای پیر شدن باشه. شخصیتم ثبات بیشتری گرفته و زود از کوره در نمی‌رم. شاید هم بخاطر اینه که چند وقته روی این موضوع تمرکز کردم. حسودیم شده بود به باقی بچه‌ها که انقدر با پدر و مادرهاشون باحوصله حرف می‌زنن. یهویی به خودم اومدم که ای بابا من چرا انقدر درکم از پدر و مادرم کمه! تابحال که خوب بوده. امیدوارم که باقیش هم خوب پیش بره. یه موضوع اساسی در راهه!!! چند وقت پیش به لیشت می‌گفتم. انگار کم‌کم داره جاهامون با پدر و مادرهامون عوض می‌شه. یه موقعی من با دادشم دعوام می‌شد و اونا جدامون می‌کردن حالا ما باید جداشون کنیم. مشکل اینجاست که اونا مثل بچه‌ها نیستن که بشه گولشون زد. کار سخت تره!

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

یاد نظر آباد بخیر

سلام

داشتم دنبال یه یادداشت قدیمی از وبلاگ نظرآباد می گشتم. می خواستم به لیشت نشونش بدم ... چندتا از نوشته های قدیمم رو خوندم ... حیرت آوره. خیلی تغییر کردم. اونقدری که دیگه نشه شناختدم (اگر زبان مادری ام فارسی نبود می گفتم که این ترکیب غلطه!). خیلی سطحی شدم. بیشتر از عمق به سطح اومدم. نمی دونم دلیلش چیه. ولی اون عماد نظرآباد رو خیلی بیشتر دوست دارم. آدم با اطلاعات تری بود. مطالعه اش بیشتر بود و روی حرف هاش باید درنگ می کردی ... عماد حالا اینطور نیست. حوصله فکر کردن نداره. مطالعه نداره. ادعاش هم بیشتره!
عماد حال حاضر خیلی موجود دوست نداشتنی ایه!

۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

یک ذهن زیبا

سلام

هر بار که یه روان پریشی رو می بینم به این فکر می کنم که چقدر راحت می شه پریشان شد ... خیلی نزدیکتر از اون چیزیه که فکرش رو بکنی ... با هاشون احساس نزدیکی می کنم. می فهممشون.
چند روز دیگه نتیجه کنفرانس می آد. تو این مدت که منتظر بودم چندین و چند بار کنفرانس دادم و مقاله ام هم به عنوان بهترین مقاله کنفرانس انتخاب شده. با پروفسور والنتویتز هم آشنا شدم و بارها و بارها تحسینم کرده. پروفسور ونهوفن بهم یه پیشنهاد برای دکتری داده و اصرار داره که من رو با خودش به امریکا ببره. موسسه ولی خیلی از رفتاری که با من داشته نادمه و می خواد هر طوری که هست من رو همینجا نگه داره ... رویاهای من تمومی ندارن. این ذهن خلاق زندگی ایده الی رو برای من می سازه و همینش هم اعتیاد آوره. دوست دارم که افسارش رو رها کنم که خیال پردازی کنه و من رو به کیف برسونه ... فکر کنم به زودی پریشان بشم ... وقتایی که تنها هستم کنفرانس رو تمرین می کنم یا با پروفسورهای عزیز مکالمه می کنم. بلند و بی انتها ... اگر کسی سرزده سر برسه خیلی برام سخته که این مکالمه شیرین رو رها کنم. دوست دارم که چند بار امتحان کنم. شاید که ایرادی نداشت. شاید رسما دیوانه شدن اونقدرها هم بد نبود!

۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

جدایی سیاست از سیاست

سلام

دستبند سبزم رو درآوردم. بعد سه سال و اندی. بهش گفتم که هنوز بهش اعتقاد دارم. بهش گفتم که هنوز جزیی از زندگیمه. ولی فکر می کنم که دیگه نباید نشونش داد.
فلسفه جدیدی دارم. باید سیاست رو دور زد. باید سیاست رو در قلب نگه داشت و فقط عمل کرد. سیاست یک جهانبینیه. مثل تمام جهان بینی های دیگه باید به نهانخانه بره. جایی که فقط مربوط به خودته. به کسی ربطی نداره. باید سیاست رو از سیاست جدا کرد ... این فلسفه جدید معتقده که عدم توجه به سیاست اون رو به کنج فراموشی می فشاره. همون چیزی که برای ایران لازمه.
بیشتر از این فلسفه خواهم نوشت. تازه در حال شکل گیریه ... فکر می کنم که راه نجاتمون همین باشه ... اولین قدم بردن اعتقادات به نهانخانه است. دستبندها را باز کنید ... ما پیش می رویم.