۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

همچین چیزیه‌ها

سلام

داشتم تو وبلاگ‌ها گشت می‌زدم. انگار روی همه‌شون یه گرد افسرده‌ای ریخته باشن ... کسانی که طنز می‌نوشتن دیگه نمی‌نویسن. یا هر از گاهی زهرخندی بالا می‌آرن. سیاه‌نویسی پره. سیاه‌نویسی خوب. از اون سیاه‌هایی که از ته ته‌ات بیاد. اینطور نیست که مد شده باشه ... نه، واقعی سیاه می‌نویسیم.
جالبه. اغلب خارج‌ان. دیگه خارج رفتن شده قانون. هر کسی به هر بهونه‌ای که شده می‌زنه بیرون. نمی‌دونم اون تو چه خبره. به جز گرونی و فقدان آزادی و ... نمی‌دونم. فکر می‌کنم که خیلی از این سیاه‌نویسی‌ها مال غربت باشن. غربت اون چیزی نیست که فکر می‌کنی. درست اون چیزیه که فکرش رو نمی‌کنی! ولی سخته. دردناکه!
فکر می‌کنم که برای من خیلی بهتر از برخی دیگه است. با بچه‌ها که حرف می‌زنم، می‌بینم هنوز که هنوزه مشکل دارن. من هم دارم. ولی افتاده رو روال. شاید چون من به چیزی مثل غربت آشنا بودم. شاید چون ناخواسته تمرین کرده بودم.
تا بحال چند بار سعی کردم غربت رو توضیح بدم. ولی نتونستم. شاید این بار بشه:

اینطوریه که وارد یه جمعی می‌شی که یه جور دیگه فکر می‌کنن. یه جور دیگه رفتار می‌کنن. در مورد یه چیزای دیگه صحبت می‌کنن. یه جور دیگه دوستی می‌کنن. یه جور دیگه حرف می‌زنن. یه جور دیگه به حرف‌هات گوش می‌دن ... همه چیزشون یه جور دیگه است ... احساس می‌کنی که غریبه‌ای باهاشون. یه مقدار سعی می‌کنی که شبیه‌هشون بشی ولی نمی‌تونی. هیچ وقت نمی‌تونی اون جور دیگه رو درونی کنی. شاید بتونی چند وقتی نقش بازی کنی. ولی از درونت ناراحتی. ناراحتی که داری نقش بازی می‌کنی.
بر می‌گردی به دوران بلوغت. اون موقع‌ها که اگر کسی ازت سوال می‌کرد انقدر درگیر اینکه چجور جواب بدم که خوشش بیاد یا باحال باشه می‌شدی که یا جواب نمی‌دادی یا به طرف بد و بیراه می‌گفتی. تو خیابون که راه می‌ری احساس امنیت نمی‌کنی. اینکه چجوری راه بری رو بلد نیستی. از اینکه ملت چیزی ازت بپرسن می‌ترسی. می‌ترسی که نتونی جوابشون رو بدی و یا اشتباه جوابشون رو بدی. همه چیز بر می‌گرده به دوران نوجوانی. نمی‌دونی که چجور باید لباس بپوشی. رسمی باشی یا باحال. نمی‌دونی که موهات رو باید چکار کنی. ریش‌ات رو باید چکار کنی. به قیافه‌ات شک می‌کنی. هزار بار دماغت رو تو آینه بالا و پایین می‌کنی. همه‌اش تردید داری. تردید داری که تو از همه بدتر باشی. وقتی وارد جمع می‌شی اول می‌گردی ببینی که کی از تو بدتره. فقط می‌خوای که بدترین نباشی. کافیه طرف یه نموره خفن بیاد که در کل نابود بشی که ای وای باز من بدترینم.
غربت یعنی این. یعنی اینکه ملت تو رو به دید یه گاگول نگاه کنن. اینکه وقتی باهات حرف می‌زنن لحنشون بچگانه بشه. اینکه وقتی نظر می‌دی، انگار نه انگار که حرفت رو شنیده باشن. حتی خودت شک می‌کنی که چیزی گفته باشی. غربت یعنی اینکه نفهمی ملت چی به هم می‌گن و مدام در توهم این باشی که دارن در مورد تو حرف می‌زنن. غربت یعنی این. یعنی اینکه برای ملت یه کنجکاوی باشی در این حد که چرا اومدی اینجا و اونجا چطور بود. باقی‌اش دیگه براشون مهم نباشه. مکالماتت از چیزهای اولیه فراتر نره و هیچ وقت نتونی باهاشون گرم بگیری.
 غربت یعنی اینکه سعی کنی مثل بقیه رفتار کنی. یعنی اینکه سعی کنی که هر کاری که اونا می‌کنن رو انجام بدی که توی چشم نخوره. غربت یعنی اینکه همیشه در سوتفاهم زندگی کنی. یه همچین چیزیه غربت ... غربت یعنی اینکه همه چیز برات ناآشنا باشه ... حتی خودت!

فکر کنم حق مطلب رو ادا کرده باشم. یکی بیاد این رو برداره کپی کنه تو ویکی‌پدیای فارسی ذیل واژه غربت.

پورنو

سلام

بنظرم وبلاگ‌خونی از دیدن پورنو بهتره. هیجانش ثابته و می‌تونه چندین ساعت ادامه پیدا کنه. شاید بهترین مزیتش این باشه که بعدش احساس وحشی بودن نداری. در کل سرگرمی بهتریه.
همین. مدتیه که دیگه نمی‌تونم طولانی بنویسم. توی ذهنم هم همینطوره. همه چیز کوتاه و مختصر می‌گذره ... وقتی با ملت حرف می‌زنم هم همینطوره. شاید برای همینه که نمی‌تونم با کسی گرم بگیرم. دقت کردم که دیگران چطور با هم معاشرت می‌کنن. اولش یه غری یا ناله‌ای از یه طرفی بلند می‌شه. بعد طرف مقابل تاییدش می‌کنه. بعد طرف حرفش رو دوباره تکرار می‌کنه. شاید حداکثر کاری که بکنه عوض کردن جای کلمات باشه. ولی طرف یه طوری نگاهش می‌کنه و یه طوری تاییدش می‌کنه که انگار یه راز بزرگی رو بهش گفته. بعد خودش دوباره همون حرفای طرف رو تکرار می‌کنه و طرف هم بهش می‌گه دقیقا ... منم می‌تونم این کار رو بکنم. ولی خوشم نمی‌آد. عصبی می‌شم. حرف که تکراری می‌شه می‌رم سر یه موضوع دیگه. ولی طرف اصرار داره که حرف‌هاش رو برای بار دهم و دوازدهم هم تکرار کنه. نه خب نمی‌تونم. نه نمی‌تونم این کار رو بکنم. از عهده من خارجه. ضعفه‌ها! می‌خوام و نمی‌تونم!
از همه عذاب‌آورتر برام اینه که ملت یه دیالوگ رو هر روز تکرار می‌کنن! یعنی عین پنج روز هفته‌ای که طرف می‌ره سر کار و عین ۱۰ باری که تو این مدت می‌ره یه کافه بخوره، یه جمله رو کلمه به کلمه به همکارش که بر حسب اتفاق اون هم ۱۰ بار قهوه‌خوری هفته‌گانه‌اش با اون ۲ دقیقه و ۳۰ ثانیه اختلاف داره، می‌گه.
هه ... تونستم!



پی‌نوشت: همه‌اش مزخرف بود. می‌خواستم ببینم که می‌تونم بیشتر از چند خط بنویسم یا نه!

۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

پرسش من از ملت

سلام

آهای ملت، آخه چرا انقدر دپ‌خورتون خوبه؟ ... ما رو گاییدین بابا!

۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

ولگرد

سلام

چند روزی هست که اومدم مونیخ دنبال خونه ... کسی رو نمی شناسم. زیادند کسانی که با رابط بشناسم ... ولی حوصله آدمیزاد ندارم ... می خوام کمی خلوت کنم ... تو خودم باشم ... همه چیز داره عوض می شه ... تو این حال نمی تونم ارتباط برقرار کنم ... باید اول خودم رو پیدا کنم ... دوست دارم همینطوری بی هدف پیاده برم ... برم تا خسته بشم ... سال ها بود که این کار رو نکرده بودم ... این چند روز فرصتش رو داشتم. تلافی تمام سال های گذشته رو در آوردم ...

۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه

دیشب

سلام

دیشب در خواب نماز خواندم ... کسی با من بلند می‌خواند. آسمان می‌غرید. شیشه‌ها می‌لرزیدند. ‍پنجره‌ها باز شدند و حجمی از هوا وارد شد. صدای بلندی با من می‌خواند ... الحمدالله الرب العالمین ... ترسیده بودم. نمی‌دونستم که چه باید بکنم. ولی خوشحال بودم. مسرتی درم بود که تجربه نکرده بودم ... شیرین بود. زیبا بود. ولی می‌هراسیدم ... کسی با من بلند می‌خواند ... انگار که خدا بود ... دیشب خدا با من خواند الحمدالله الرب العالمین ...

۱۳۹۱ مرداد ۲۱, شنبه

به سادگی یک خیانت

سلام


انگار که باید یه گاری بزرگ و سنگین رو بکشی ... چرخ های چوبی ترک خورده اش مدام قرچ قرچ می کنن و هر لحظه منتظری که یکی از چرخ هاش در بره ... انگشت هات پینه بستن و کف دست هات زخم شدن ... دسته گاری کهنه است. پوست پوست شده و ریزه های چوب زخم هات رو اذیت می کنن ... انگار که گاری مقاومت می کنه و نمی خواد که باهات بیاد ... مسیر گاهی سربالاییه و گاهی هم مسطح ... ولی بی انتهاست ...  می دونی که هر چقدر هم که بری باز هم ادامه داره ... به سرپایینی هم امیدی نداری ... انگار که این مسیر فقط به سمت بالاست ...
درست سر یه سربالایی ... درست زمانی که داری عرق می ریزی و دست هات از سوزش زوق زوق می کنن ... درست زمانی که پاهات توانشون رو از دست دادن و نمی خوان که پیش برن ... درست زمانی که قرچ قرچ چرخ گاری گوشت رو کر کرده ... درست زمانی که گاری مقاومت می کنه در برابر کشیده شدن و از همیشه سنگین تره ... درست در همین لحظه، دستی به طرفت دراز می شه و یک لیوان آب سرد بهت تعارف می کنه ... این زیبایی دست نیست که تو رو جذب می کنه ... این سرمای جانبخش آب نیست که تو رو به اون طرف می کشه ... این بخار آرامش بخش روی لیوان نیست که تو رو به گرفتنش وادار می کنه ... این یک تامله ... یک درنگ ... یک لحظه فراموش کردن سنگینی گاری ... یک لحظه فاصله گرفتن از سوزش دست ها ... یک لحظه آرامش از ناله چرخ ها ... یک لحظه سکوت ...
دستت رو دراز می کنی و آب رو می گیری ... گاری رها می شه و شتاب می گیره. سرعتش برای رسیدن به پایین جاده بی حده ... انگار که آرزو داشته که به پایین برگرده ... چند لحظه بیشتر طول نمی کشه ... تو آب سرد رو می نوشی و تمام گذشته رو فراموش می کنی ... گاری هم در پایین جاده تو و رفتن تو رو نظاره می کنه ...