۱۳۹۴ خرداد ۲۹, جمعه

اختلافات قومى

سلام

بيشتر ترجيح مى دم كه ديگران رو خرفت بپندارم تا اينكه درگير اصلاح خودم بشم. اينطورى افكارم راحت تره، ولى اعصابم ناراحت تره! بايد انتخاب كنم، بين سكته مغزى يا قلبى. متاسفانه با اين همه اختلاف فاحش، راه ديگرى نيست.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۵, شنبه

کدورت

سلام

آدم وقتی با آدم ها سر و کار داره، همه چیز خیلی پیچیده می شه. دیگه اینکه به این فکر کنی که الان داری به طرف چه حرفی می زنی و اون طرف چه برداشتی از حرف های تو می کنه کافی نیست. بلکه باید به طبقه بندی ذهنی طرف هم فکر کنی و اینکه اون این حرف رو به چه کسانی، در چه زمانی و با چه مقدمه و انتخاب واژگانی منتقل می کنه. اووووف. خیلی افتضاحه. یعنی اینطوری می شه که از دل یه شوخی ساده با یکی، یه کدورتی با یکی دیگه در می آد. در کل این کدورت هایی که از صدقه سر دوستان نازل می شن، سخت ترینن.
یعنی یا باید زد به سیم بی خیالی، یا امام شد و با هیچ کسی شوخی نکرد و یا اینکه قبل هر کلمه یه محاسباتی کرد که وقتی نتیجه اش در اومد، موضوع عوض شده. خدایا خودت به ملت صبر بده.

۱۳۹۴ فروردین ۳۰, یکشنبه

وبلاگ از نظر من

سلام

چند روز پیش لیشت ازم پرسید که آیا هیچ کدوم از این وبلاگ هایی که دویچه وله به رای گذاشته رو می شناسم یا نه. نمی شناختم و هیچ وبلاگ معروفی رو هم به عنوان وبلاگ قبول ندارم!
از نظر من وبلاگ یه دفتر خاطرات خصوصیه که نویسنده اش به عمد روی میز تحریرش جا گذاشته که خونده بشه. خواننده ها، رهگذرهایی هستن که این دفتر رو می بینن و در خلوت می خوننش. نویسنده و خواننده با هم مکالمه ای ندارن و خیلی آروم از کنار این نوشته ها می گذرن، انگار که وجود نداشتن. شاید در مکالمات روزمره ای که بین نویسنده و خواننده صورت می گیره، اشاراتی به این یادداشت ها بشه و غیر مستقیم تبادل نظری هم، ولی هیچ خواننده ای نمی آد روی دفتر خاطرات نویسنده قلب بکشه!
وبلاگنویسی برای من مثل یه زهد ادبی می مونه. کسی به گوشه خلوتی می ره و برای خودش می نویسه، فقط برای خودش. اینکه نوشته هاش رو برای خوندن عرضه می کنه، تنها به این دلیله که خوانده شدن در کنه نوشتنه. بنظرم هر آدمی به این زهد ادبی نیازمنده تا به افکارش نظمی بده و از بیرون به درونش بنگره و درنگی در رفتارش داشته باشه.
شاید به همین دلیله که نمی تونم اسم وبلاگ روی نوشته هایی بذارم که تنها برای خوانده شدن نوشته می شن و هیچ هدف دیگری ندارن. وبلاگ نباید منعکس کننده افکار خواننده باشه. تنها محلیه برای نویسنده. به همین دلیل از وبلاگ هایی که دچار خواننده هاشون هستن و به صرف بیشتر خوانده شدن می نویسن بیزارم. انگار که انعکاس افکار نامنظم و درهم و برهمی هستند که حتی توانایی نوشتن رو هم ندارن!

۱۳۹۴ فروردین ۱۳, پنجشنبه

بازی برد برد

سلام

تصمیمم رو گرفتم. شاید برای یک سی ساله بیش از حد خام و آرمانی باشه، ولی من همینطورم. در سی سالگی و مرز پختگی همچنان در رویاهام زندگی می کنم ... قراره که اون راهی رو برم که موفقیتش یک در میلیونه. اگر یکی از اون نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفر باشم، از نظر احتمالات شانس بقیه کسانی که قدم در این راه می ذارن رو بیشتر می کنم. اگر هم که اون یکی باشم، مدیون اون نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفری هستم که همراهم بودن.

۱۳۹۴ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

رسالت شکلاتی

وارد ایستگاه که شدم، برخوردم به صورت گریانش. شاید ده یا دوازده ساله بود. گریه اش یه جورای مضحکی مصنوعی بود. لبخند زدم و چشم تو چشم شدیم. همینطور که راه می رفتم به هم خیره شدیم و چند قدمی با من اومد. ازم پرسید که «تو چرا انقدر خوشحالی؟» گفتم که چرا نباشم. تو چرا نیستی؟ گفت: هنوز هیچی نفروختم. باید روزی پنجاه تومن بفروشم وگرنه بابام کتکم می زنه. از تو جیبم یه شکلات درآوردم و بهش دادم. خب شکلات بخور که خوشحال شی. چشماش برقی زدن و خیره شد به جلد طلایی شکلات. گرفتش و رفت تو بحرش. گفتم: خب بازار کساده، بهش بگو که بازار کساده. گفت: آره، خودش تابحال نیومده تو مترو دستمال بفروشه که ببینه کسی نمی خره. گفتم: آره، خب بهش بگو خودش هم یه بار بیاد بفروشه ببینه چقدر در می آره. قطار رسید. گفتم: بهش بگو اگه کتکم نزنی، یه شکلات می دم بخوری. دستش رو دراز کرد و با هم دست دادیم. دوید به سمت واگن بانوان و با خنده گفت: می رم، شاید باز هم فروختم. خوشحال بود. نمی دونم از یه شکلات یک یورویی یا یه مکالمه آبرومند!
سوار که شدم راه افتادم به سمت دیگه قطار. نمی تونستم دوباره باهاش روبرو شم. اون هم نمی خواست. خیلی مردونه با هم دست داده بودیم و خداحافظی کرده بودیم. نشستم روی یک صندلی خالی. یه پسر شاید سیزده ساله با یه بسته آدامس اومد. خیلی تند و بی احساس می گفت «آدامس فرش هزار تومن». مثل یه نوار جمله رو تکرار می کرد و موقع راه رفتن پاهاش رو روی زمین می کشید. به جلو خم شدم که رفتنش رو تماشا کنم. توی جاده قطار پیش می رفت و تو پیچ و خم مسیر تلو تلو می خورد. همونطور که به امتداد بی انتهای قطار نگاه می کردم، چهره های سیاه خوردن تو صورتم. چهره های ناامید، ناراحت، هراسناک و تهی ... چهره هایی که از ناامیدی سیاه شده بودن ... یه بچه دیگه، شاید هفت ساله، با یه بسته آدامس فرش اومد و از جلوم رد شد ... سرم رو تو دستام گرفتم و چشمانم رو بستم! ... هیچ وقت نمی تونستم از یه شکلات یک یورویی انقدر لذت ببرم.

۱۳۹۴ فروردین ۱۰, دوشنبه

آزادی سوخته

سلام

با لیشت رفتیم سینما آزادی. یادمه که اولین فیلم کلاه قرمزی رو تو همین سینما آزادی دیده بودم. خاله کوچیکه و رضا از صبحش رفته بودن صف ایستاده بودن تا بلیط بگیرن. بچه بودم، ولی خیلی حالی داد. بعد اینکه سینما سوخت و یکی جدید جاش ساختن، نرفته بودم. تابلوها می گفتن که ده طبقه است. ما رفتیم تا طبقه سه، شهر فرنگ. همینطور که منتظر باز شدن در سالن بودیم توی فکر گذشته ها بودم و از لیشت پرسیدم که کلاه قرمزی رو می بینه یا نه. عدل همون لحظه یه دختری از بغلمون رد شد که جای روسری یه کلاه قرمز گذاشته بود. برگشت و یه نگاه بدی بهم کرد که بیشعور چرا تیکه می اندازی. تا وقتی که لیشت نشونش نداد، متوجه اش نشدم. به این فکر کردم که چقدر راحت سوتفاهم می شه.
یه چیپس و ماست گرفتیم و رفتیم تو سالن. فروشنده یه کیسه بهمون داد که آشغالش رو بریزیم اون تو. جالب بود. فیلم بدی نبود. ولی خب خیلی زیادی تبلیغاتی بود. تبلیغات محیط زیست که البته خوب هم هست. ولی تبلیغات رو جلفش کرده بود. یعنی از همون اول به تماشاچی القا می کرد که حفظ محیط زیست زیادی سخته و کار آدم های عادی نیست. گروس قهرمان می خواد و بدبختی فراوان. یجورایی قهرمان سازی و بزرگ کردن حفظ محیط زیست. از اون مدلش که مردم می گن من که گروس نیستم، بیخیال. به هر حال به عنوان یک فیلم تبلیغاتی خوب بود. بخصوص لهجه کرمونی که فیلم رو شیرین می کرد. ولی در کل خسته کننده بود.
بعدش رفتیم بیگ بوی شام. من نمی شناختمش، ولی برای لیشت پر از خاطرات کودکی بود. خیلی شلوغ بود، ولی تونستیم بشینیم و پیتزا مخلوط و همبرگرمون رو بخوریم. نمی دونم من حرف رو کشیدم وسط یا لیشت. فکر کنم لیشت بود. درباره رابطه مون صحبت کردیم. اینکه لیشت نمی خواد توی یک رابطه باشه و می خواد مستقل باشه. اول گفتم که آخه مگه می شه. هیچ کس نیست که نخواد تو رابطه باشه. این گذرا است. ولی یه چرا کافی بود که متقاعد بشم که نه، ممکنه به واقع کسی باشه که نخواد تو زندگی اش یه رابطه داشته باشه. نخواد که ملت هر وقت بهش فکر می کنن و یا درباره اش چیزی می گن، یکی دیگه رو هم به عنوان دوست یا شریک بهش بچسبونن. شاید کسی باشه که بخواد فقط خود خودش باشه. و شاید هم لیشت اینطور آدمی باشه!
بهش گفتم که بریم مشاوره. بذاریم اون هم نظرش رو بگه. شاید همینطور باشه که اون می گه. ولی من و لیشت تجربه ای نداریم که بخواهیم از روی اون تجربه تصمیمی بگیریم. یه بار فکر کرده بودیم که شش ماهی از هم جدا باشیم تا هر کسی ببینه که چی می خواد. ولی فقط حرف بود. جدا یعنی چی؟ به چی می خوایم برسیم؟ چطوری می خوایم مرزها رو مشخص کنیم و یه عالمه چطور دیگه ... هر بار که حرف ها بهمون سخت می اومد، یه برش پیتزا می خوردیم و موضوع رو عوض می کردیم. ولی به حرف زدن ادامه دادیم.
تو راه برگشت بهش گفتم که نمی خوام برای اینکه من ضربه نبینم جلوی چیزی رو بگیره و یا حسی رو سرکوب کنه. گفت که اگر مهم نباشه، اینکار رو می کنه تا من کمتر ضربه بخورم ... گفتم که فایده ای نداره ... به هر حال تو شرایطی هستیم که اگر همینطور پیش بره آخرش هر دو مون ضربه می خوریم. غیر این نمی شه. گفتم که باید حرف بزنیم. یا این حس درسته و زودتر تصمیمی می گیریم. و یا این حس غلطه و راه چاره ای براش پیدا می کنیم. اگر رابطه مون به سمتی بره که فقط با هم هستیم چون نمی خوایم که طرف دیگه از جدایی ضربه ای بخوره، بیخود عمر و وقتمون رو تلف کردیم. هم اون زجر می کشه و هم منی که به هر حال می فهمم که این رابطه از ته قلب نیست. همونطور که از چند ماه پیش این رو حس کردم. فقط ازش خواستم که قبل از اینکه تصمیمش رو بگیره، بریم پیش مشاور. اگر این تصمیم قطعی اش باشه می پذیرم و بهش احترام می ذارم. ولی نمی تونم بپذیرم که الان تصمیم اشتباهی بگیره و بعدتر پشیمون بشه. بعدتری که خیلی دیره. گفتم که این خیلی سوز داره. خیلی ...