۱۳۹۵ اسفند ۸, یکشنبه

اوقات فراغت

سلام

نمی دونم بخاطر تموم شدن دکتری است یا اقتضای سنی. به هر حال مدتیه که شوری افتاده به سرم که یک سری کارهای فوق برنامه انجام بدم. از نوشتن کتاب داستان کودکان بگیر تا کارهای هنری و مطالعات اجتماعی و سیاسی. همون حسی رو دارم که بعد امتحان های آخر سال داشتم. دقیقا همون نگاه به تابستان پیش رو و هزار تا برنامه جورواجور. هه ... ولی دقیقا مثل همون دوران می خوام اول با بازی های کامپیوتری شروع کنم. حالا وقت هست.

۱۳۹۵ بهمن ۱۱, دوشنبه

تقليدى از تقليد

سلام

خيلى با هم حرف زديم. خيلى چيزها رو گفتيم. شايد من بيشتر گفتم و اون بيشتر گوش كرد. از فكرهام گفتم، از احساساتم، از ترس هام، از حسدهام، از عشقم ... اون هم گفت، بيشتر از قبل. سوال هام رو جواب داد، شايد همه رو نه. ولى اونهايى كه مى تونست رو جواب داد. نه براى اينكه پاسخگو باشه. دلش خواست.
دوست دارم رازى بينمون نباشه. تحمل راز رو ندارم. راز برام معادل بى اعتماديه. چيزى كه نمى تونم تحمل كنم. دوست دارم هر كدوممون اعتقادات و باور و بينش خودمون رو داشته باشيم. ولى چيزى رو از هم پنهان نكنيم. لازم نيست كه همديگر رو متقاعد كنيم. لازم نيست كه همه چيز رو به هم بگيم. ولى دوست دارم كه چيزى رو از هم پنهان نكنيم. دوست دارم مثل زمين باشيم، مثل خاك. ساده و طرح دار. صاف و عميق. يك رنگ و رنگين!
نمى دونم كه اين راه به كجا مى ره. دوستش دارم و دوستم داره. ولى نمى دونم كه تا چه حد تحمل من هاى واقعى هم رو داريم. تحمل انسان هاى واقعى با تمام ضعف ها و كاستى ها، اون هم در دنيايى كه انسان واقعى پيدا نمى شه. در دنيايى كه هر كسى از من بودنش خجالت مى كشه. در دنيايى كه الگوهاى سينمايى جاى شخصيت هاى واقعى رو گرفتن. ديدى آدم هايى رو كه شبيه فيلم هان؟ شايد تو هم فكر كردى كه فيلم ها بر اساس واقعيتن! اما نه، اين واقعيته كه از فيلم ها تقليد مى كنه. تقليدى از تقليد!

۱۳۹۵ بهمن ۹, شنبه

خرما، کیلویی خداتومن!

سلام

چند وقتی هست که از جریان ساختمان پلاسکو می گذره. با دوستان ایرانی که صحبت می شه، خواه ناخواه موضوع رو می برن به اون سمت و دوست دارند در موردش نظر بدن و نظر من رو هم بدونن. من ولی هیچ علاقه ای به اینکه این موضوع رو تحلیل کنم و یه سری رو محکوم، ندارم.
همه چیز برام خیلی آشنا می آد. یاد زمانی می افتم که اصرار داشتم یادداشت های عامه پسند بنویسم و حسرت وبلاگ های پرخواننده رو می خوردم. یاد وبلاگ نویس هایی که تک تک وقایع و آدم های زندگی شون رو به شکل موضوعات وبلاگی می دیدند و همش تو نخ این بودن که چطور یک یادداشت پرخواننده بنویسند. یاد کسانی می افتم که بازیچه یا به عبارتی قربانی این یادداشت ها می شدند و غیره و غیره ...
از یادآوری این خاطرات چندشم می شه. حالم بهم می خوره. فکر می کنم که جماعتی به خودشون فشار آوردن و کلی رو خودشون کار کردن که از حادثه ای ناراحت بشن. تا بتونن یک یادداشت پرسوز و گداز بنویسن و بفرستن توی شبکه های اجتماعی. نمی دونم چطور می تونن بین اون احساسات پرسوز و گداز و احساس شعف از دست به دست شدن نوشته هاشون، تعادل برقرار کنن.
انگار که لباس سیاه تنمون کنیم و گریان بریم تو مراسم عزاداری ملت خرما بفروشیم. گرون هم بفروشیم، که پول خوبی زده باشیم به جیب.

۱۳۹۵ مرداد ۳۰, شنبه

گذرنامه

سلام

دو سالی هست که می تونم درخواست پاس آلمانی بدم و فرنگی بشم. از مادرم اصرار، که تا قوانین عوض نشده برو پات رو محکم کن. این پاس آلمانی براش مثل یه سند منگوله داره که من رو به یه کشور باثبات وصل می کنه. مثل چرا، خب هست. الان اقامت دایم دارم. تنها فرقش اینه که رای نمی تونم بدم، حزب و بنگاه و شرکت نمی تونم تاسیس کنم و برای رفتن به کشورهای غیراروپایی هم ویزا می خوام. همچین تنها هم نشد. ولی من رو قانع نمی کنه.
نمی دونم. الان که اومدم این یادداشت رو بنویسم تازه به اسم فارسی اش دقت کردم. گذرنامه. یعنی یه کاغذ که باهاش بتونی از مرزها عبور کنی. ولی برای من بیشتر از این چیزاست. هیچ دلیل منطقی ای ندارم. فقط نمی تونم خودم رو آلمانی بدونم و نمی تونم هم خودم رو قانع کنم که روی کاغذ آلمانی بشم. با خودم می گم، خب فوقش بیشتر تو صف سفارت ها می ایستم و زودتر برای مسافرت هام برنامه ریزی می کنم. ولی تو کتم نمی ره که برم بگم من می خوام آلمانی بشم. نمی خوام. وقتی نمی خوام هم نمی تونم بگم. این شاید تنها بازمانده غرور دوران نوجوانی ام باشه. ولی هنوز، حداقل در این مورد، کله خرم!
دوستام یکی یکی می رن پاس آلمانی می گیرن و می شن دو ملیته. هر چند وقت یک بار هم بحث می شه که چرا تو نمی شی. منم یه جواب مزخرفی پیدا کردم که می خوام تو ایران پست حساس بگیرم و برای همین هم نمی خوام. لیشت می گه که ایران به تو پست حساس نمی ده. خودم هم می دونم. اصلا شک دارم که لیاقت و توانایی اش رو داشته باشم. ولی خب. یه جوابه که بحث ها رو کوتاه می کنه. آدم وقتی دلیل منطقی نداره، علاقه ای هم به بحث نداره.


۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

مرگ

سلام

تا دیروز تمام ترسم از مردن، ترس از ابد بود. اینکه هیچ پایانی وجود نداشته باشه، برام هراسناکه. برای همین هم برای مردنم برنامه ریزی کرده بودم. با خودم قرار گذاشته بودم که بعد از مردن در زمان سفر کنم و تاریخ رو ببینم. یک سینمای سه بعدی با فیلم های واقعی. بنظرم خیلی جذابه. حتی فکر کرده بودم که اگر زمان زیاد آوردم به سیاره های دیگه هم برم و تمدن های دیگر رو هم ببینم.
ولی دیشب یکهو از مردن ترسیدم. از نبودن ترسیدم. حالا نمی دونم چی می خوام. هم از جاودانگى روح می ترسم و هم از پایان!