۱۳۹۷ شهریور ۴, یکشنبه

فرهنگ تب‌پا

سلام

اما با عوامفریبان چه کنیم؟
یکی از دردسرهای جوامع، احزاب، گروه‌ها و کمپین‌ها هجوم عوامفریبان برای سؤ‌استفاده از جایگاه مردمی‌ای است که یک جامعه و یا حزب در طی سالیان با زحمت فراوان بدست آورده‌اند.

نمی‌دانم در صورت موفقیت جامعه تب‌پا چگونه می‌توانیم آن را از گزند عوامفریبان حفظ کنیم. درواقع هیچ راهکار بازدارنده‌ای به ذهنم نمی‌رسد که در آنِ‌واحد آزادی و جمهوری‌خواهی جامعه تب‌پا را تهدید نکند.

شاید تنها راهکار مقابله با عوامفریبی فرهنگ ضد عوامفریبی است. چهارچوب، سنت‌ها و عادات جامعه تب‌پا باید بگونه‌ای تهیه و پایه‌گذاری شوند که کابوس عوامفریبان باشند. برای مثال شاید بتوان ارزشیابی عملکرد هر شخص یا ارگان عضو را بطور سالیانه منتشر کرد. این ارزشیابی باید توسط متخصصین بی‌طرف صورت بگیرد و ساختاری داشته باشد که عوامفریبی را نمایان سازد. برای مثال ساختاری مانند روحانی‌سنج که میزان عملکرد روحانی به وعده‌هایش را سنجیده و نمایان می‌سازد.

همچنین جامعه تب‌پا باید سعی کند که از جو احساسی پرهیز کرده و بیشتر به درایت و بحث منطقی متکی باشد. البته سوال اینجاست که چطور می‌توان انتظار داشت که چنین حرکتی در یک جامعه احساسی از اقبال عمومی بالایی برخوردار باشد. شاید بتوان فرهنگی در جامعه تب‌پا حاکم کرد که وعده‌ها و شعارهای انتخاباتی را درستی‌سنجی و ارزشیابی کند. اگر عوامفریبان در تب‌پا متحمل هزینه سنگینی برای وعده‌های توخالی خود بشوند، در عمل از جامعه تب‌پا فراری خواهند بود!

۱۳۹۷ شهریور ۳, شنبه

ساختار تب‌پا

سلام

هنوز نمی‌دانم که تب‌پا* را با چه عنوانی می‌توان معرفی کرد. تب‌پا یک حزب نیست،‌ چون قرار نیست که یک جهانبینی خاص را به اجرا دربیاورد. همچنین یک کمپین نیست، چون قرار نیست که فقط یک خواسته را بیان کند.

تب‌پا حرکتی است برای ایجاد تغییرات در ساختار نظام حاکم. درواقع تب‌پا یک جامعه است برای تحمیل تغییرات به نظام حاکم.

جامعه تب‌پا را می‌توان به گروهی از نخبگان تعبیر کرد که راهگشای اصلاحات در یک نظام به بن‌بست رسیده هستند. این جامعه قصد دارد که مانند صف‌شکنان میدان نبرد ساختار بیمار نظام حاکم را می‌شکنند تا راه برای اصلاحات باز شود. تب‌پا نباید تنها در حد یک نظریه بماند.‌ بلکه باید وارد عرصه شده و صفوف محتکرین آزادی را بشکند!

برای این منظور، اولین قدم شناسایی مشکلات ساختاری است.‌ سوال اینجاست که چه تغییراتی در اولویت قرار دارند و چه تغییراتی،‌ صف‌شکن خواهند بود. توضیح واضحات است که تغییرات لازم و دلخواه ما بیشمارند. منتهی ظرفیت و توان ما محدود بوده و‌ بدون اولویت‌بندی، فریادی خواهیم بود که در باد خفه خواهد شد.

بنابراین قدم اول شناسایی و اولویت‌بندی خطوط قرمز ماست!

*تب‌پا به معنای کلمه بیانگر وضع موجود کشور است. یعنی یک بیماری مزمن در عضو حرکتی ما که توان حرکت را گرفته است. تا به این بیماری نپردازیم و مرهمی بر آن ننهیم، به جلو نخواهیم رفت!

۱۳۹۷ شهریور ۲, جمعه

استراتژی تب‌پا

سلام

فكرى به ذهنم رسيده. حوصله كن و پراكندگى ذهنم رو بخون!

هر موجودى ممكن است خط قرمزهايى براى خود تعيين كرده و حاضر به گذر از آن‌ها نباشه. شايد حتى نتواند گذر ديگرى از آن خط قرمزها را بپذيرد. ولى اگر موجوديتش زير سوال برود، مجبور است كه خط قرمزهایش را جابجا كند!

خط قرمزها پیش از موجوديت بوجود مى‌آیند. یعنی تا وقتیکه موجودیتت تثبیت نشده است، فرصت هست که خط قرمزها را مشخص کرد. اگر پس از تثبیت موجودیت، خط قرمزی نباشد، به احتمال هیچ وقت خط قرمزی برای آن موجودیت نخواهد بود!

اگر بخواهیم نظامی را تغییر بدهیم، باید هنگام تثبیت موجودیتمان خط قرمزهایمان را بگونه‌ای تعیین کنیم که از خط قرمزهای آن نظام عبور کنند. بعد از آن باید خود را به آن نظام تحمیل کرده و مجبورشان کنیم که ما را بپذیرند. نظام حاکم در نهایت وقتیکه موجودیتش به خطر بیفتد، مجبور به پذیرش ما و جابجایی خط قرمزهایش خواهد شد.

این باید فلسفه وجودی و استراتژی جامعه «تغییر برای پیشرفت ایران (تب‌پا)» باشد.

ما جامعه‌ای تشکیل خواهیم داد با خطوط قرمز مشخص و ثابت در راستای اصلاح نظام جمهوری و قانون اساسی ایران (برای مثال حذف اعتقاد به اصل ولایت فقیه، اعتقاد به مبانی جمهوری اسلامی و یا التزام عملی به اسلام برای احراز صلاحیت نامزدی انتخابات). جامعه ما بطور مرتب در انتخابات شرکت می‌کند و نامزدهایی را بدین‌منظور معرفی می‌کند. در صورت رد صلاحیت این نامزدها، انتخابات توسط این جامعه و طرفدارانش تحریم می‌شود. جامعه ما بطور مستمر به این کار ادامه داده و در آنِ واحد به نظام برای پذیرشش فشار (برای مثال از طریق اعتصاب سراسری، راهپیمایی و ...) می‌آورد. جامعه ما باید پذیرشش را به عنوان تنها راه حل نجات نظام حاکم بدون براندازی آن معرفی کند.

کمپین ما پس از رسیدن به هدف و اطمینان از پایداری تغییرات عملا به پایان خودش می‌رسه و نیاز به انحلال و تولد دوباره داره!

۱۳۹۶ آذر ۸, چهارشنبه

خروس

سلام
با خواندن داستان خروس ابراهيم گلستان افكارى از ذهنم گذشت كه نه به عنوان نقد يا تحليل كتاب، بلكه صرفا به عنوان يك خيالبافى در زمينه يك داستان مى نويسم.
بز برايم تداعى گر جريان روشنفكر و آگاه ايران قبل از انقلاب بود. جريانى متحرك و بازيگوش كه هر از چندگاهى شاخى به كدخدا مى زد. اين جريان اما با فشار زياد سركوب شد. از جريان فرهنگساز روشنفكرى ايران تنها جنازه اى ماند كه براى حفظ ظاهر تاكسيدرمى شد. وجود تاكسيدرمى شده بز بر روى درب ورودى، نشان از نياز كدخدا به فرهنگ است. كدخدا مى داند كه مملكت بدون فرهنگ بى ارزش است و بدون فرهنگ اجر و منزلتى ندارد. بنابراين پس از سركوب جريان فرهنگى، جنازه آن را به نمايش مى گذارد و مدام بر شاخ بى جان آن صيقل مى زند. محل نمايش هم نمادين است، سردر خانه براى مهمانان خارجى.
اما خروس همان خواست تغيير است كه بناچار در يك بدن ديگر متجلى مى شود.  خروس از پنهانكارى متولد مى شود و نتيجه مستقيم وضعيت موجود در طى زمان است. نشانه اى است از گذر زمان و نياز به تغيير كه اگر بز سركوب شود، در بدن خروس متجلى مى شود. زمانى كه فرهنگ نباشد، بناچار دين جاى آن را مى گيرد. خروس ذاتا موجود شرورى نيست، منتهى طبيعتش به سرنوشتش سازگار نيست. بى گاه اذان سر مى دهد، بر باقيمانده فرهنگ مى ريند و مردم را به ستوه مى آورد. و در انتها خود و ناخود را به نابودى مى كشاند.
همكار راوى يك رهگذر خارجى است كه كدخدا را به سخره مى گيرد و تنها به فكر خودش است. كدخدا اهتمام زيادى درجلب نظر او مى كند و مى پندارد كه اين رهگذر خارجى از رمز و راز گنجى باخبر است كه در اصل ريشه در تاريخ خود كدخدا دارد. درواقع كدخدا دچار يك سردرگمى درباره ريشه خود است و اميد دارد كه رهگذران خارجى راه را به او بنمايند.
كودكى كه مى ريند پيشبينى اى از وضعيت آينده خانه كدخدا است. منزلى كه بز ندارد و خروس بى محل نماد خواست تغيير آن است، آينده اى جز ريدمان ندارد!

۱۳۹۶ آبان ۱۱, پنجشنبه

ببخشيد، عذر مى خوام

مشكل ما از اونجايى شروع شد كه فكر كرديم بزرگ شديم! فكر كرديم ديگه هر چى ياد گرفتيم كافيه و وقتشه كه آموزش بديم. مشكل بزرگتر اما اونجا بود كه كسى بهمون نگفت كج ريدن آموزش نمى خواد!

۱۳۹۶ شهریور ۸, چهارشنبه

خاكسترى روشن

راننده گفت: كجاى يوسف آباد مى رى؟ با ٨٠٠٠ تومن مى برمت دقيقا همونجا.
گفتم: جاى خاصى نمى رم. مى خوام پياده برم.
گفت: بابا مى دونم ورزشكارى. حالا يه امروز رو پياده نرو.
خنده ام گرفت: باشه، بريم با هم كنار مى آيم.
سر كوچه ٢٨ پياده شدم. خونه مون همونجا بود. ساختمونش هنوز هست. درست مثل بيست سال پيش. بيست سال! خاطراتم همسن يه آدم درسته ان. لاى پنجره آشپزخونه بازه. يادمه قفس مرغ عشق ها رو مى ذاشتم دم پنجره كه هوا بخورن. آخرش هم سر يكى از اون تعطيلات آلودگى هوا مردن. آبيه افتاده بود كف قفس. با پاهاى كشيده خشك شده بود. سبزه روى ميله نشسته بود و سرش توى پرهاش بود. بچه بودم. نمى فهميدم كه آلودگى هوا يعنى چى.
كوچه تغيير زيادى نكرده. ساختمون نخراشيده جهاد هنوز همونجاست. يه قوطى بلند، پر از شيشه هاى كثيف. آدم هاش هيچ سنخيتى با محله نداشتن. آدم هاش برام غريبه بودن. انگار كه يك مسجد بزرگ بزنن توى يه محله آروم كه مذهب براى مردمانش آبى آسمان بود. اون روزى كه طوفان شد رو يادمه. اول كلاغ هاى سياه اومدن نشستن روى سيم هاى برق و پشت بام ها. شروع كردن به قار قار كردن. بعد آسمون قرمز شد و باد وزيد. نشسته بودم روى مبل و منتظر بودم كه باد خونه مون رو از جا بكنه. مثل كارتون جادوگر شهر اُز. با صداى گرمپ گرمپ دويدم توى آشپزخانه و ديدم كه چطور شيشه هاى جهاد شكست. تا مدت ها شيشه هاى شكسته همونطور بودن و قوطى نخراشيده و كثيف، مثل پنير سوراخ سوراخ بود. 
بقالى ته كوچه هنوز هست. سر نبش دو تا پله مى خورد و مى رفتيم تو. يه بار با كلى ترس و هيجان ازش سيگارت خواستم. نداشت. سال بعدش داشت. يه بسته سيگارت سياه گرفته بودم و نمى دونستم بايد چكارش كنم. روم نمى شد از بچه هاى محله بپرسم. مى ترسيدم مسخره ام كنن. با قوطى سيگارت رفتم اكباتان پيش پسرخاله ام. اوستاى آتش و ترقه بود. خونه نبود. تا بياد چند تا سيگارت رو مثل شمع آتش زدم و سريع انداختم پايين. هيچيش نشد. وقتى اومد يادم داد كه بايد مثل كبريت كشيد تا جرقه بزنه. اولين سيگارت هاى عمرم رو زدم. اونطور كه فكر مى كردم، حال نداد. صداى ترقه هاى تفنگ كه مى ذاشتيم روى آجر و با سنگ مى زديم روش باحال تر بود. 
نون سنگكى هم هنوز هست. از توى تاكسى ديدمش. هيچ چيز به اندازه خريد نون برام سخت نبود. با داداشم قرار گذاشته بوديم كه يكى در ميون بريم خريد. اصلا دوست نداشتم برم بيرون. از مدرسه كه مى اومدم خونه، انگار كه آزاد شده باشم. آزاد از ديد مردم و قضاوت هاشون. هيچ وقت نفهميدم كه چرا انقدر از قضاوت ديگران مى ترسم. ياد گرفته بودم يا فكر خودم بود رو نمى دونم، ولى قضاوت مردم برام مهم بود. قضاوت همه كس. از بچه خردسال بگير تا پيرمرد ٨٠ ساله. دوست داشتم كه دوستم داشته باشن. در عين حال تحمل تمجيد و تعريفشون رو نداشتم. در همه حال عذاب بود. و هست؟! دوست داشتم كه با تحسين بهم نگاه كنن. دوست داشتم كه تعريفى اگر مى كنن، غيرمستقيم باشه. انقدر غيرمستقيم كه فقط خودم بفهمم. معجون خُلى بودم از تضادها و آرزوهايى كه نمى دانم چه بود. و هستم؟! 
از سر كوچه بيست و سوم تا درمانگاه فاطمه الزهرا رو نمى شناسم. درمانگاه شلوغ شده. اون موقع ها پرنده پر نمى زد. خونه پيام رو كردن ساختمان ادارى يا پزشكان يا هر چيزى كه برام مهم نيست. پيام اولين كسى بود كه منتظرش مى ايستادم تا با هم بريم مدرسه. اون هم گاهى منتظرم مى موند. دوستى خارج از مدرسه رو نمى شناختم. هراسناك بود! اينكه دوستى اى بعد از مدرسه ادامه داشته باشه برام هراسناك بود! بيمار بودم؟! از چى فرار مى كردم؟! پيام رو سال بعدش از دست دادم. چون در كلاس ديگرى بود و خجالت مى كشيدم كه بعد از كلاس منتظرش بمونم. جرأت نداشتم كه اظهار دوستى كنم و از اينكه با كس ديگرى مى رفت خونه، غبطه مى خوردم. بيمار بودم؟! 
 مجسمه هاى پارك شفق هنوز هم هستن. مرد ايستاده و مرد نشسته. خاك روشون گرفته و جاهايى كه مردم دستمالى مى كنن، درخشانه. يه بار قرار بود سمندون بياد پارك شفق. از يك هفته قبلش دل تو دلمون نبود كه سمندون مى آد. ستاره مون بود! روز موعود رفتيم پارك و منتظرش نشستيم. خبرى نشد. شايعه بود يا برنامه عوض شده بود رو نمى دونم. بعد از اون ديگه هيچ ستاره اى برام مهم نبوده. هيچ اشتياقى براى گرفتن عكس و امضا ندارم. اگرچه كه چند بارى عكس هم گرفتم، به اتفاق ديگران! اون پايين پارك هنوز هم همون شكليه. بجاى تاب و سرسره چند تا وسيله بازى شيك گذاشتن. فوتبال دستى با آدم! ولى هنوز بچه ها اينجا فوتبال بازى مى كنن. اولين بارى كه به بازى دعوت شدم رو يادم هست. سهيل و پيام برنامه گذاشتن و با هم اومديم همينجا فوتبال. چه تجربه غريب و جذابى بود. ناآشنا بود براى منى كه دوستى هام بعد مدرسه تموم مى شدن. نمى دونم چرا، ولى دوست نداشتم كه دوستام بدونن من چطور زندگى مى كنم. خجالت مطلق! و شايد هم بيشتر؟! 
از درب جنوبى پارك مى شه برگشت به خيابون اصلى. اون دروازه طاق دار هنوز هم هست. اين ساختمان خرابه بغل خيابان هم هنوز هست. هنوز هم خرابه است. روش نقاشى كشيدن، ولى هنوز هم چندش آوره. اولين بار همينجا وحشت رو تجربه كردم. اول دبيرستان بودم. شب بود و تاريك. با كلى شوق و ذوق رفته بودم براى شام شنيسل بگيرم. موقع برگشت، درست دم همين خرابه چشم تو چشم يه جوونكى شدم. خودش ايستاد و بهم زل زد. دوستش رفت كمى جلوتر و منتظر شد.
  • به چى نگاه مى كنى؟
  • هيچى!
  • مى خواى چاقو در بيارم و تيغت بزنم؟!
  • ببخشيد! 
يه دستش مچ من رو گرفته بود و دست ديگه اش توى جيبش بود. چاقو داشت يا نه رو نمى دونم. ولى ترسيده بودم. نه، وحشت كرده بودم.
  • چقدر پول دارى؟
  • زياد ندارم.
  • بده ببينم
هر چى داشتم دادم بهش. دو تا دختر جوون از كنارمون رد شدن. بهشون نگاه كردم، ولى انقدرى ترسيده بودم كه چيزى نگفتم. غريب نگاهمون كردن و رفتن.
  • كاپشنت رو در بيار.
كاپشنم رو خيلى دوست داشتم. سفيد و سياه با يه عكس عقاب. باحال ترين كاپشنى كه در تمام عمرم داشتم. كاپشن رو كه گرفت دويد و در رفت. من بهت زده بهش نگاه مى كردم. از خودم خجالت مى كشيدم. چرا انقدر بى دست و پا بودم؟! 
اتوبوسى نديدم. اميدوارم ديگه نباشن. اول راهنمايى كه بودم، با اتوبوس بر مى گشتم خونه. بعضى وقت ها با مجيد، بعضى وقت ها تنها. نمى دونم چند بار، شايد سه، شايد چهار يا بيشتر. خيلى هاشون رو از ذهنم پاك كردم. نوشتن درباره اش بيهوده است. نمى تونم. نمى خوام. ولى بايد بشه. بعد از بيست سال بايد بشه. اغلبشون ظاهر خاصى نداشتن. يك كارمند متشخص بازنشسته. يك راننده و حتى يك معلم. ظاهرشون انقدر متشخص بود كه روم نمى شد بهشون بگم: آقا چكار مى كنى؟! روم نمى شد بگم كه به من دست نزن. روم نمى شد بهشون بگم كه دول كثيفت رو به من نمالون! بى زبان بودم و خجل. كسى نمى ديد؟! يعنى هيچ كس متوجه نمى شد؟! به هر حال كسى چيزى نمى گفت. كسى اعتراضى نمى كرد. سال هاست كه اتوبوس سوار مى شم كه شايد يكيشون رو ببينم. چكار خواهم كرد رو نمى دونم. بايد يك بار ديگه، يكيشون رو هم كه شده ببينم. چند بار به مادرم گفتم. گفت كه اعتراض كن، داد بزن. بلد نبودم! نمى تونستم! شرم مى كردم. يك بار شلوارم رو كه شست، اسپرى زد. كه مثلا كثيفه و بايد ضدعفونى بشه. نمى فهميد كه شرم و خجالتم رو بيشتر مى كنه. كمكى نمى كرد. ديگه بهش نگفتم. با گفتنش هم خجالت زده مى شدم. شرم، شرم، شرم!

يوسف آباد محله غريبى بود. بدترين دوران كودكى ام رو اونجا سپرى كردم. از يك بچه شلوغ و پرحرف تبديل شدم به يك بچه خجالتى و كم رو. بى رو؟! از اون شب جام جهانى كه نصفه شب پلك هام رو باز كردم و آنچه نبايد مى شنيدم رو شنيدم، تا غيبت پدر و غيبت مادر و هجوم و طلب كارها و .... تا خشم و هياهو. همگى و همگى در يوسف آباد بود. اگرچه يوسف آباد رو با تلخى هاش بخاطر دارم، ولى دوستش دارم. زندگى اگرچه خاكسترى، اما شيرين بود!