۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

آینده گذشته حال

سلام

چند وقتیه که بوی پیر شدن به مشامم می‌رسه ... حالا نه اینکه با موهای سفید روی نیمکت یه پارک نشسته باشم و به عصام تکیه داده باشم ... ولی دیگه جوون نیستم! دیگه حوصله رقابت کردن ندارم ... حوصله رشد و ترقی ندارم ... آرزوهای بزرگ و دست‌نیافتنی ندارم ... بیشتر دنبال آرامشم ... از شور و شوق جوونی‌ام خسته شدم ... می‌خوام آروم بگیرم ... نه می‌خوام به فردا فکر کنم و نه به خاطرات دیروز ... می‌خوام لم بدم روی مبل و به حال فکر کنم ... همین ... جالبه که تمایل خیالاتم یه مسیر برعکس رو طی می‌کنه ... از آینده شروع شد و به احتمال به گذشته ختم می‌شه!

۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

حرومزاده‌های کراواتی

سلام

یه اضطراب بیمارگونه‌ای گرفتم که به زودی اخراجم می‌کنن ... پروفسور رو که می‌بینم تو چشماش می‌خونم که می‌خواد بندازدم بیرون ... همش تقصیر این عجوزه دایملریه و البته لوتز ... نمی‌دونم چرا انقدر وحشیانه بهم می‌تازن ... موهام رو بلند کردم و پشت مو گذاشتم. یه سیبیل هم زدم تنگش ... شاید که این دفعه حرمت سیبیل رو نگه دارن.
در کل از کار صنعت خوشم نیومد ... زیادی غیرانسانیه ... یعنی اینکه می‌دونستم غیرانسانیه ولی نه دیگه تا این حد ... برام سخته ... یعنی اگه حرومزاده نباشی برات سخته. باید مدام حواست باشه که سرت کلاه نذارن یا تو پاچه‌ات نکنن ... برای حرومزاده‌ها ولی خوبه. برای اونایی که بطور خودکار ملت رو می‌گان مناسبه.
خلاصه اینکه وضعیت اسفباره ... از اون طرف هم زندگی داره ما رو می‌گاد ... در کل دقت کردی که همه چی یهو می‌ریزه سرت ... من که نبودم ... نمی‌دونم کی ولی یه حرومزاده‌ای تو فرم نظرخواهی خلقت نوشته، همه چی عالیه فقط یه کم وقت گاییدنش رو بیشتر کنین.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

یه روز خوب

سلام

زندگی یعنی این. یعنی اینکه یه روز تعطیل از خواب پاشی. صبحونه مربای گل بخوری. دوچرخه‌ات رو برداری و به عشق کباب ۲۰ کیلومتر بری تا شهر. تو راه از مزرعه گل‌های زرد رد بشی و با خودت بخونی و پرنده‌ها بخونن و برگ‌ها برقصن و گل‌های قاصدک جامه بدرن و چقدر این کلمه را دوست دارم ... مزرعه ... مزرعه‌ی گل‌های زرد.
زندگی یعنی همین. یعنی اینکه بیست و چندی کیلومتر بری و رستوران بسته باشه و بری رستوران دوم و اون هم بسته باشه و همینطور سومی و ... بعد بری یه غذای آلمانی بخور و آبجو ... زندگی یعنی همین ... یعنی اینکه بعدش با پدرام بری باغ انگلیسی و از زندگی حرف بزنی و ازدواج و ... یعنی اینکه کنار دریاچه آبجو بخوری و به غازها غذا بدی و در مورد فرهنگ ایرانی و آلمانی حرف بزنی ...
بعدش سوار دوچرخه بشی و چند کیلومتر دور خودت بچرخی تا اثر آبجو بپره و راه خونه رو پیدا کنی و ... و چقدر این کلمه را دوست دارم. مزرعه. مزرعه گل‌های زرد ... و همینطور پا بزنی. از بین مزرعه گل‌های زرد. از توی مزرعه بلال‌های کوچک. از بین قاصدک‌های سفید و درخت‌های با گل سفید و دشت‌های سبز و خورشید ... و خورشید پهن بشه رو تو ... انگار که می‌خواد به همه بگه. ببینین. زندگی یعنی این ...

۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه

مرگ یک بار، شیون یک بار

سلام

باید یه جایی این طناب رو قطع کرد، وگرنه گریبان‌گیر عزیزترین‌هام می‌شه ... فکر نمی‌کنم راه حل بدون هزینه داشته باشه ... بنظرم حتی راه حل کم هزینه هم نداره! ... هزینه‌اش زیاده ولی هر چه دیرتر باشه بیشتر و بیشتر می‌شه ... شاید باید هزینه رو به یک طرف تحمیل کرد ... اینبار، طرفی که لایق دریافت این هزینه هست، نه طرفی که تحمل بار هزینه رو داره.

یافتم

سلام

مدتیه به این نتیجه رسیدم که منطق یک امر مستقل نیست و به خیلی از چیزها بستگی داره! اینکه یه حرفی به عنوان استدلالی منطقی پذیرفته بشه بسته به پیش‌فرض‌ها و دانش شنونده داره. یعنی اگر اون مواردی که تو به عنوان دلایل مطرح می‌کنی، برای طرف بیگانه باشه حرف تو منطقی نیست. ولی ممکنه همون دلایل برای شخص دیگری با پیش‌فرض‌های مشابه تو منطقی باشه.
بنظرم منطق در آلمان طور دیگری تعریف می‌شه. من هر چقدر هم که در جمع ایرانی پذیرفته بشم و در استدلال توانا باشم، نمی‌تونم به روش مشابه در یک جمع آلمانی شنونده‌ها رو قانع کنم. برای آلمانی‌ها جنبه خاصی از دلایل مطرحه که برای ما نیست.
بسیاری از مواردی که ما در فرهنگ خودمون به عنوان دلیل منطقی نمی‌شناسیم در اینجا اهمیت فوق‌العاده داره. برای مثال اینکه فلان مهندس این رو گفته بنابراین این کار اینطور درسته در یک جمع ایرانی پذیرفته نمی‌شه. فوری پرسیده می‌شه که فلانی کی هست و چه کاره هست و از کجا معلوم که درست گفته باشه و ... ولی در یک جمع آلمانی اینکه یک فرد متخصص چنین حرفی زده باشه حجته! لازم نیست که تو تخصص اون فرد رو آزمایش کنی و بعد حرفش رو قبول کنی. همینکه بدونی اون یک متخصصه برای پذیرفتن حرفش کافیه!
حالا فرض کن که من برای اثبات حرف‌هام ۳ دلیل دارم. ۱ آقای مهندس فلانی اینطور گفته. ۲ در پروژه‌ای مشابه، با فرض‌های مشابه اینطور گفته شده که اگر تفسیرش کنیم می‌شه همونی که من می‌گم. ۳ اگر قضیه رو ساده کنیم و بطور نظری حلش کنیم، به حرف من می‌رسیم. خب من با توجه به تجربه‌ای که در بحث کردن با ایرانی‌ها دارم از دلایل ۲ و ۳ استفاده می‌کنم. هر دو رد می‌شن و انقدر دلایل رد شدنشون مسخره است که شک می‌کنم که طرف سواد خوندن و نوشتن هم نداشته باشه! ... ولی نکته همینجاست. اون‌ها منطق آلمانی دارن و این دلایل در فرهنگ آلمانی منطقی نیستن. بنابراین رد می‌شن. دلایل ردشون هم در فرهنگ ایرانی منطقی نیستن، ولی برای تمام طرف‌های آلمانی قابل قبولن!
می‌دونم که زدم به در و دیوار و این یادداشت خیلی کسل‌کننده شد. ولی این کشف برای من خیلی بزرگه و فکر می‌کنم که خیلی از مشکلاتم رو حل کنه! من باید روش بحث و استدلال کردنم رو به فرهنگ آلمانی وفق بدم، وگرنه کلام پس معرکه‌ است.

۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه

ﺧﻮاﺑﻨﻤﺎ

ﺳﻼﻡ

ﭼﻨﺪ ﺷﺐ ﭘﻴﺶ ﺑﺎﺑﺎﺑﺰﺭﮒ و ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ اﻭﻣﺪﻥ ﺑﻪ ﺧﻮاﺑﻢ. ﻋﻤﻮﺟﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ. ﺑﺎﺑﺎﺑﺰﺭﮒ ﺩاﺷﺖ ﻭﺳﺎﻳﻠﺶ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ میﻛﺮﺩ. اﻭﻥ ﺩﻭ ﺗﺎی ﺩﻳﮕﻪ ﻫﻢ ﺷﺎﻝ و ﻛﻼﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ و ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ. نمیﺩﻭﻧﻢ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﻦ ﻳﺎ اﺯ ﻛﺠﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻪ میﺧﻮاﻥ ﺑﺮﻥ ﻧﻴﺎﻭﺭاﻥ ... ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﻩ ﻛﻪ ﻧﮕﺮاﻧﻢ!